شاید بیش از همه به خودمان بدهکاریم که دوباره انسان بودن را به یاد بیاوریم.
شاید نباید گذشته را فقط با حسرت نگاه کنیم؛ باید ارزشهای سادهای را که در آن زندگی داشتیم دوباره پیدا کنیم: سلام، احوالپرسی، احترام، سرزدن به بیمار، نشستن کنار هم، شریک شدن در شادی و غم و اینکه وقتی کسی گرفتار است، پیش از دیدن ضعفش، انسان بودنش را ببینیم.
آن روزها شاید فقیرتر بودیم، اما غنیتر زندگی میکردیم؛ غنی از محبت، صمیمیت، همدلی و تعلق.
امروز هنوز دیر نشده است. شاید برای بهترشدن دنیا لازم نباشد کار بزرگی انجام دهیم؛ یک تماس، یک لبخند، یک گذشت، یک دست یاری، یک «من کنارتم» میتواند آغاز باشد. جامعه با شعارهای بزرگ تغییر نمیکند؛ گاهی با همین رفتارهای کوچک انسانی، آرامآرام بهتر میشود.
درست مثل همان داستان صدفها؛ دو دوست کنار ساحل قدم میزدند و هزاران صدف روی شنها افتاده بود. یکی خم شد، صدفی را برداشت و به دریا انداخت. دوستش گفت: «اینهمه صدف، همه را که نمیتوانی به دریا بیندازی؛ چه فرقی میکند؟» دوستش صدف را نگاه کرد و گفت: «برای همه آنها شاید فرقی نکند؛ اما برای این یکی، فرق میکند.»
شاید رسالت ما هم همین باشد. قرار نیست همه را نجات دهیم. اگر نتوانستیم جهان را تغییر دهیم، شاید بتوانیم دنیای یک انسان را تغییر دهیم؛ اگر نتوانستیم درد همه را درمان کنیم، شاید بتوانیم درد یک نفر را کمتر کنیم؛ و اگر نتوانستیم چراغ همه خانهها را روشن کنیم، شاید بتوانیم در دل یک نفر چراغ کوچکی روشن نگه داریم؛ و چه زیباست اگر روزی کسی، سالها بعد، نام ما را به یاد آورد، نگوید چه داشتیم یا چقدر مشهور بودیم؛ فقط بگوید: روزی که خسته و دلشکسته بودم، او کنارم ایستاد؛ دستم را گرفت و نگذاشت احساس کنم تنها هستم. شاید بزرگترین میراث انسان، چیزی نباشد که در حساب بانکیاش میماند؛ چیزی باشد که در دل آدمها به جا میگذارد. ما به هم بدهکاریم؛ بدهکار یک لبخند، یک دست یاری، یک دلگرمی، یک «من کنارتم»؛ و بیش از همه، بدهکار مهربانی. شاید برای خوشبخت شدن لازم نباشد ثروتمندتر شویم؛ شاید فقط کافی است کمی بیشتر انسان باشیم.