پروژه ژاپنی «مینامیتوریشیما» بخشی از نبرد بزرگتر اقتصاد سیاسی بینالملل درباره این است که چه کسی زنجیره تأمین مواد حیاتی جهان را کنترل میکند و این کنترل چگونه به قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل میشود جوان آنلاین: رقابت اقتصادی میان امریکا و چین دیگر فقط در کارخانههای تراشهسازی، بنادر و بازارهای مالی جریان ندارد. یکی از مهمترین جبهههای این رقابت اکنون حدود ۶ هزار متر زیر سطح اقیانوس آرام شکل گرفته، جایی که ژاپن در حال توسعه فناوری استخراج عناصر نادر خاکی از کف دریاست و امریکا نیز به این تلاش پیوسته است. در نگاه نخست، پروژه «مینامیتوریشیما» یک طرح مهندسی بلندپروازانه به نظر میرسد. اما در واقع، این پروژه بخشی از نبرد بزرگتری در اقتصاد سیاسی بینالملل است؛ چه کسی زنجیره تأمین مواد حیاتی جهان را کنترل میکند و چگونه میتواند این کنترل را به قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیکی تبدیل کند؟ ژاپن در فوریه ۲۰۲۶ اعلام کرد که کشتی پژوهشی «چیکیو» توانسته رسوبات غنی از عناصر نادر خاکی را از عمق حدود ۶ هزار متری استخراج کند. توکیو اکنون در حال آمادهسازی آزمایشهای بزرگتر برای سال ۲۰۲۷ است. آزمایشهایی که قرار است امکان استخراج حدود ۳۵۰ تن رسوب در روز را بررسی کنند. اهمیت پروژه، اما در میزان گلی نیست که از کف اقیانوس بالا خواهد آمد. مسئله اصلی، ایجاد یک مسیر جایگزین برای زنجیرهای است که چین در آن موقعیتی مسلط دارد.
عناصر نادر خاکی در تولید خودروهای برقی، توربینهای بادی، تجهیزات الکترونیکی، رادارها، سامانههای دفاعی، هواپیماهای پیشرفته و بسیاری از فناوریهای نوین کاربرد دارند، اما نکته تعیینکننده این است که قدرت اقتصادی صرفاً از داشتن معدن به دست نمیآید. قدرت واقعی در کنترل زنجیره ارزش از استخراج تا پالایش و تولید محصول نهایی شکل میگیرد. چین این زنجیره را طی چند دهه ساخته است. براساس برآورد آژانس بینالمللی انرژی، چین حدود ۶۰درصد تولید معدنی عناصر نادر خاکی مورد استفاده در آهنرباها را در اختیار دارد، اما سهم آن در پالایش از ۹۰درصد فراتر میرود و حدود ۹۴ درصد تولید آهنرباهای دائمی را نیز در اختیار دارد. این تفاوت بسیار مهم است. ممکن است کشوری معدن داشته باشد، اما اگر برای پالایش و تبدیل مواد خام به محصولات پیشرفته همچنان به چین وابسته باشد، استقلال واقعی به دست نیامده است. در اقتصاد سیاسی بینالملل، وابستگی زمانی به قدرت تبدیل میشود که نامتقارن باشد، یعنی یک طرف بتواند هزینه قطع رابطه را بسیار کمتر از طرف مقابل تحمل کند. چین در زنجیره عناصر نادر خاکی دقیقاً چنین موقعیتی ایجاد کرده است.
تبدیل وابستگی به اهرم قدرت
ژاپن از نخستین کشورهایی بود که این آسیبپذیری را تجربه کرد. بحران سال ۲۰۱۰ میان توکیو و پکن بر سر جزایر مورد مناقشه، نگرانیهایی جدی درباره دسترسی ژاپن به عناصر نادر خاکی ایجاد کرد. این تجربه، سیاستگذاران ژاپنی را به سمت تنوعبخشی به منابع تأمین، بازیافت و توسعه منابع جایگزین سوق داد. مینامیتوریشیما اکنون ادامه همین راهبرد است؛ جزیرهای دورافتاده که به دلیل ذخایر احتمالی عناصر نادر خاکی به یک دارایی ژئواکونومیک تبدیل شده است. امریکا نیز در سالهای اخیر به همین نتیجه رسیده است که وابستگی به یک تأمینکننده خارجی در مواد معدنی حیاتی میتواند در شرایط بحران اقتصادی یا سیاسی به نقطه ضعف تبدیل شود. همکاری واشینگتن و توکیو در منابع معدنی اعماق دریا را باید در همین چارچوب دید، اما هدف آنها لزوماً حذف چین از بازار نیست. چنین هدفی در کوتاهمدت واقعبینانه نیست، زیرا چین همچنان در بسیاری از مراحل فرآوری و تولید محصولات نهایی مزیت بزرگی دارد. هدف واقعی، کاهش قدرت چین برای استفاده از وابستگی به عنوان اهرم فشار است. این تفاوت مهم است. امریکا و متحدانش به دنبال جهانی بدون چین نیستند. آنها میخواهند جهانی شکل بگیرد که در آن چین نتواند با قطع یک گلوگاه صنعتی، بخشی از صنایع رقیب را تحت فشار قرار دهد. به همین دلیل، رقابت جدید بیشتر بر سر «تابآوری» است تا خودکفایی مطلق. اگر یک کشور چند تأمینکننده، چند مسیر حملونقل، ذخایر استراتژیک و چند مرکز فرآوری داشته باشد، قدرت ناشی از انحصار کاهش پیدا میکند. این تحول همچنین نشاندهنده بازگشت سیاست صنعتی به اقتصادهای غربی است. برای دههها، منطق بازار تعیین میکرد که تولید در کجا ارزانتر است، اما اکنون دولتها حاضرند برای ایجاد زنجیرههای تأمین امنتر هزینه کنند، حتی اگر این زنجیرهها در شرایط عادی از تولید چینی گرانتر باشند. در این منطق، امنیت عرضه، خودش ارزش اقتصادی دارد.
یک ماده معدنی ممکن است در چین ارزانتر باشد، اما اگر در شرایط بحران، صادرات آن متوقف شود، هزینه واقعی آن برای صنایع غربی بسیار بیشتر خواهد شد. بنابراین دولتها به سمت سرمایهگذاری، یارانه، ذخایر استراتژیک و قراردادهای بلندمدت حرکت میکنند. این همان جایی است که اقتصاد و امنیت ملی در هم ادغام میشوند، اما پروژه ژاپن یک مانع بزرگ دارد: اقتصاد استخراج؛ استخراج در عمق ۶ هزار متری یکی از پیچیدهترین عملیاتهای معدنی قابل تصور است. تجهیزات باید فشار بسیار بالا را تحمل کنند، رسوبات باید کیلومترها به سطح منتقل شوند و سپس فرایند پیچیده جداسازی و پالایش انجام شود. هر خرابی میتواند هزینه سنگینی ایجاد کند. مهمتر اینکه استخراج ماده خام تنها نخستین مرحله است. اگر ژاپن نتواند رسوبات استخراج شده را به شکل اقتصادی پالایش و آنها را به فلز، آلیاژ و در نهایت آهنربای دائمی تبدیل کند، پروژه حتی با وجود ذخایر عظیم نیز نمیتواند سلطه چین را به چالش بکشد. این همان تفاوت میان داشتن منابع و داشتن قدرت صنعتی است. چین مزیت خود را فقط از معادن به دست نیاورده است. کارخانهها، فناوری، نیروی انسانی، سرمایه، زیرساخت و بازار در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. این اکوسیستم صنعتی هزینه تولید را پایین آورده و یک چرخه خودتقویتشونده ایجاد کرده است. رقبای چین باید این چرخه را از نو بسازند. از همینرو، شاید بزرگترین نبرد در پروژه مینامیتوریشیما اصلاً در کف اقیانوس نباشد، بلکه در کارخانههایی باشد که قرار است ماده استخراج شده را به محصولات صنعتی تبدیل کنند. این مسئله باگذار سبز نیز پیوند خورده است. جهان برای کاهش وابستگی به سوختهای فسیلی به خودروهای برقی، توربینهای بادی و فناوریهای پیشرفته نیاز دارد، اما تولید این فناوریها نیازمند مواد معدنی بیشتری است. در نتیجه، گذار سبز لزوماً پایان ژئوپلیتیک منابع نیست، بلکه شکل آن را تغییر میدهد.
در قرن بیستم، نفت یکی از مهمترین منابع قدرت بود. در قرن بیستویکم، عناصر نادر خاکی، لیتیوم، مس و سایر مواد معدنی حیاتی نیز به بخشی از زیرساخت قدرت جهانی تبدیل شدهاند، اما پروژه استخراج از کف اقیانوس یک هزینه بالقوه دیگر هم دارد؛ محیط زیست. اعماق اقیانوس یکی از ناشناختهترین زیستبومهای زمین است و پیامدهای استخراج صنعتی در چنین محیطی هنوز بهطور کامل روشن نیست. جابهجایی رسوبات و آسیب احتمالی به اکوسیستمهای عمیق میتواند به یک مانع سیاسی و اجتماعی جدی تبدیل شود. با وجود این، اهمیت واقعی مینامیتوریشیما در مقدار عنصر نادر خاکی استخراج شده خلاصه نمیشود. اهمیت آن در ایجاد گزینه جایگزین است. اگر پروژه موفق شود، ممکن است چین همچنان بزرگترین بازیگر این بازار باقی بماند، اما قدرت آن برای استفاده از انحصار به عنوان ابزار فشار کاهش خواهد یافت. اگر شکست بخورد، پیام آن برای واشینگتن و متحدانش روشن خواهد بود، فاصله گرفتن از زنجیرههای صنعتی چین بسیار پرهزینهتر از آن چیزی است که تصور میشود. در این معنا، جنگ عناصر نادر خاکی جنگ بر سر یک ماده معدنی نیست، جنگ بر سر معماری اقتصاد جهانی است.
به هر روی، کشوری که معدن را در اختیار دارد، الزاماً برنده نیست. کشوری برنده است که بتواند ماده خام را به فناوری، فناوری را به صنعت و صنعت را به قدرت تبدیل کند. چین تاکنون در این بازی بسیار جلوتر بوده است. امریکا و ژاپن اکنون تلاش میکنند این فاصله را کاهش دهند، حتی اگر برای آغاز این مسیر مجبور باشند ۶ کیلومتر به زیر اقیانوس بروند، اما جنگ واقعی آنجا تعیین نخواهد شد. جنگ واقعی در پالایشگاهها، کارخانههای آهنرباسازی، سرمایهگذاریهای دولتی، قراردادهای تجاری و شبکههای زنجیره تأمین جهانی رخ خواهد داد. کف اقیانوس فقط آغاز رقابت است. قدرت واقعی در زنجیرهای شکل میگیرد که از آن گلولای تا فناوریهای پیشرفته امتداد دارد.