پرونده حمیدرضا رجبزاده، فارغ از ابعاد قضایی و امنیتی آن، یک مسئله مهمتر را دوباره پیش روی جامعه گذاشت. وقتی رسانه رسمی امکان روایتگری، توضیح و پرسشگری نداشته باشد، مرجعیت خبر به کجا منتقل میشود و چه بر سر اعتماد عمومی میآید؟ پرونده حمیدرضا رجبزاده، فارغ از ابعاد قضایی و امنیتی آن، یک مسئله مهمتر را دوباره پیش روی جامعه گذاشت. وقتی رسانه رسمی امکان روایتگری، توضیح و پرسشگری نداشته باشد، مرجعیت خبر به کجا منتقل میشود و چه بر سر اعتماد عمومی میآید؟
در ماجرایی که طی چند روز افکار عمومی را درگیر کرد، روایتهای متناقض متعددی منتشر شد، اما مسئله فقط تعدد روایتها نبود. مسئله این بود که ساختار رسمی اطلاعرسانی نتوانست در همان ساعات و روزهای نخست، یک روایت روشن، مستند و قابل ارزیابی در اختیار جامعه قرار دهد. در چنین شرایطی، حتی اگر بعدتر پلیس، دستگاه قضایی یا یک نهاد رسمی توضیحی ارائه کند، دیگر با جامعهای مواجه نیست که منتظر شنیدن روایت رسمی باشد، با جامعهای مواجه است که روایت خود را ساخته، تفسیرهای مختلف را دیده و در بسیاری موارد تصمیم خود را درباره میزان اعتبار روایت رسمی گرفته است. مرجعیت رسانهای چیزی نیست که بتوان آن را با صدور یک اطلاعیه پس گرفت. مرجعیت در لحظه بحران ساخته یا از دست میرود. رسانهای که در روزهای عادی اجازه پرسشگری، راستیآزمایی و روایت مستقل ندارد، در روز بحران نیز نمیتواند انتظار داشته باشد که مخاطب صرفاً به دلیل عنوان «رسمی» به روایتش اعتماد کند.
این مسئله در پروندههای جنایی حساسیت بیشتری پیدا میکند. در جامعهای که اخبار جنایی به سرعت میتوانند به موضوعات امنیتی تبدیل شوند، فاصله میان «خبر» و «شایعه»، یا میان «ابهام» و «روایتسازی»، بسیار کوتاه است. وقتی خبرنگار امکان دسترسی به منابع رسمی، گفتوگو با مسئولان و بررسی مستقل اطلاعات را نداشته باشد، میدان برای شبکههای اجتماعی خالی میشود، شبکههایی که روایت اول را تولید میکنند، اما الزاماً مسئولیت روایت دقیق و کامل را بر عهده نمیگیرند. از همین رو بحران رسانه به بحران اجتماعی تبدیل میشود.
شبکههای اجتماعی در چنین موقعیتی معمولاً سرعت را بر دقت، هیجان را بر تحلیل و قطعههای اطلاعات را بر تصویر کامل ترجیح میدهند. مخاطب با انبوهی از خبرهای تأییدنشده، تصاویر، ادعاها و روایتهای متناقض روبهرو میشود. اما وقتی رسانه رسمی کنار کشیده است یا تنها به انتشار روایتهای گزینشی و محدود بسنده میکند، دیگر رسانهای قدرتمند و معتبر برای جمعآوری، بررسی و صورتبندی این اطلاعات وجود ندارد. نتیجه جامعهای است که اطلاعات بیشتری دارد، اما الزاماً آگاهی بیشتری ندارد.
نیل پستمن سالها پیش نسبت به همین وضعیت هشدار داده بود: رسانه میتواند اطلاعات را به قطعاتی پراکنده و جدا از زمینه تبدیل کند، قطعاتی که دیده و مصرف میشوند، اما الزاماً به فهم منجر نمیشوند. امروز شبکههای اجتماعی این وضعیت را به شکل بسیار شدیدتری تجربه میکنند. خبر در این فضا سریع منتشر میشود، سریع تکثیر میشود و گاهی پیش از آنکه فرصت راستیآزمایی پیدا کند، به «واقعیت» ذهنی بخشی از جامعه تبدیل میشود. اما مسئولیت این وضعیت فقط متوجه شبکههای اجتماعی نیست.
وقتی رسانه رسمی از روایت یک حادثه کنار گذاشته میشود، وقتی خبرنگار به دلیل نگرانی از تبعات حقوقی یا امنیتی نمیتواند پرسشهای جدی مطرح یا اطلاعات درستی که در اختیار دارد منتشر کند، وقتی ارتباط منظم و حرفهای میان رسانه، پلیس و دستگاه قضایی وجود ندارد و وقتی اطلاعات رسمی دیرهنگام، ناقص یا گزینشی منتشر میشود، طبیعی است که مرجعیت خبر از رسانه رسمی فاصله بگیرد. مشکل خطرناکتر این نیست که مردم به یک خبر نادرست در شبکههای اجتماعی اعتماد کنند، مشکل این است که به خبر درست رسانه رسمی نیز دیگر اعتماد نکنند. این اتفاق به معنای از دست رفتن یکی از مهمترین کارکردهای رسانه است.
اعتماد بخشی اساسی از سرمایه اجتماعی است. سرمایه اجتماعی نیز چیزی نیست که بتوان آن را با دستور، تبلیغ یا اطلاعیه ایجاد کرد. اعتماد محصول تجربه مداوم جامعه از صداقت، شفافیت، پاسخگویی و امکان پرسشگری است. هر بار که جامعه احساس کند بخشی از حقیقت از او پنهان شده، هر بار که روایت رسمی با واقعیتهای مشاهدهشده در جامعه فاصله داشته باشد و هر بار که رسانه مستقل از امکان بررسی یک ادعا محروم شود، بخشی از این سرمایه از بین میرود.
این وضعیت برای کشوری که به طور مستمر با بحرانهای اجتماعی، اقتصادی، امنیتی و سیاسی مواجه است، هزینه سنگینی دارد. جامعه بحرانزده بیش از هر زمان دیگری به رسانه حرفهای نیاز دارد، رسانهای که بتواند میان واقعیت و شایعه تمایز بگذارد، تناقضها را مطرح کند، از مسئولان توضیح بخواهد و در نهایت به شهروند کمک کند بفهمد چه چیزی را میدانیم و چه چیزی را هنوز نمیدانیم.
باید در نظر داشت سکوت رسانه رسمی خلأ ایجاد میکند و خلأ خبری همیشه خالی نمیماند. این خلأ را شبکههای اجتماعی، کانالهای ناشناس، حسابهای شخصی و روایتهای غیررسمی پر خواهند کرد، اما آنها نیز الزاماً پاسخگوی تبعات روایت خود نیستند. بنابراین حذف یا محدود کردن رسانه رسمی نهتنها به کاهش شایعه منجر نمیشود، بلکه ممکن است زمینه گسترش شایعه را فراهم کند.
راه بازگشت از این وضعیت، تولید اطلاعیههای بیشتر نیست، بازگرداندن امکان فعالیت حرفهای به رسانه است. رسانه باید بتواند سؤال کند، روایتهای رسمی را با یکدیگر مقایسه کند، تناقضها را برجسته کند و از نهادهای مسئول توضیح بخواهد. پلیس و دستگاه قضایی نیز باید رسانه را بخشی از فرایند اطلاعرسانی عمومی بدانند، نه مزاحمی که باید در زمان بحران از آن فاصله گرفت.
اگر رسانه رسمی مجال حرف زدن نداشته باشد، جامعه الزاماً ساکت نمیشود، برعکس، جامعه در جای دیگری حرف خواهد زد. اگر رسانه رسمی نتواند روایت اول را با دقت، سرعت و شفافیت ارائه کند، روایت اول را دیگران خواهند ساخت؛ و اگر روایت اول برای همیشه از دست برود، روایتهای بعدی حتی اگر دقیق و مستند باشند، ممکن است نتوانند اعتماد از دسترفته را بازگردانند.
پروندههایی مانند ماجرای رجبزاده فقط آزمونی برای دستگاه قضایی یا انتظامی نیستند، آزمونی برای نظام ارتباطی کشور نیز هستند. اینکه آیا جامعه در لحظه بحران یک مرجع معتبر برای دانستن دارد یا نه.
سرمایه اجتماعی با یک حادثه از بین نمیرود، با تکرار تجربه بیاعتمادی فرسوده میشود. هر بار که مردم احساس کنند حقیقت را باید از میان دهها روایت متناقض پیدا کنند، هر بار که رسانه رسمی دیرتر از شبکههای اجتماعی به میدان برسد و هر بار که توضیح رسمی بدون امکان پرسشگری منتشر شود، یک گام دیگر از مرجعیت رسانهای کاسته میشود؛ و شاید مهمترین پرسش امروز همین باشد: آیا هنوز میخواهیم رسانه رسمی مرجع خبر باشد، یا پذیرفتهایم که این مرجعیت را به شبکههایی واگذار کنیم که نه مسئولیت رسانه رسمی را دارند و نه الزاماً توان آن را؟ اگر پاسخ، حفظ اندک سرمایه اجتماعی باقیمانده است، راه آن محدودتر کردن رسانه نیست، باید به رسانه امکان داد حقیقت را جستوجو کند، حتی وقتی روایت حقیقت برای صاحبان قدرت خوشایند نیست. جامعهای که امکان پرسیدن ندارد، دیر یا زود امکان اعتماد کردن را نیز از دست خواهد داد.