سپیده هنوز چشم نگشوده بود که از خانه بیرون زدم. شهر در مرز خواب و بیداری نفس میکشید، اما در دل من غوغایی برپا بود. قرار بود به مصلی بروم، نه برای شنیدن خطابهای دیگر، نه برای دیدن چهرهای آشنا بر فراز جایگاه، بلکه برای وداع با پیکری که سالها روح یک ملت را به حرکت درآورده بود و اینک خاموش، بر دوش همان ملت بازمیگشت.
قدمهایم شتاب داشت، اما نه از آن شتابی که از ترس دیر رسیدن باشد، شتاب دلی بود که میخواست خود را به امانتی برساند که احساس میکرد سهمی از آن دارد. اندوه، چون ابری سنگین بر سینهام نشسته بود، اندوهی آمیخته با خشم، با دلتنگی و با احساس تکلیفی که نمیگذاشت در خانه بمانم. با خود میگفتم: «باید زود برسم... مبادا جایی خالی بماند، مبادا در این بدرقه، سهم من از حضور ادا نشود.»
وقتی به ایستگاه مترو رسیدم، فهمیدم که مردم، از من زودتر دعوت دل را اجابت کردهاند. جمعیت، چون رودی خروشان، آرام، اما پیوسته جاری بود. هیچکس دیگری را نمیشناخت، اما همه مقصدی مشترک داشتند، گویی هزاران دل، یک ضربان یافته بودند. فشار جمعیت، نفس را تنگ میکرد، اما هیچکس گلایهای نداشت. آن روز، تنها به هم میفشردند، اما دلها از همیشه به هم نزدیکتر بودند. از ایستگاه که بیرون آمدم، چشمم در افق انسانهایی گم شد که تا هر جا نگاه میکردم، امتداد داشتند. نه آغازشان پیدا بود و نه پایانشان. دریایی از انسان، آرام و استوار، بیآنکه کسی فرمانی داده باشد یا شعاری سر داده شود. سکوتشان، از هزار خطابه رساتر بود، سکوتی که گویی از اعماق ایمان برمیخاست. سالهای بسیاری از عمرم گذشته است. فراز و فرودهای این سرزمین را دیدهام، تشییعهای بزرگ را دیدهام، از وداع تاریخی با بنیانگذار انقلاب تا بدرقه مردان نامآوری که هر کدام برگ زرینی از تاریخ این ملت بودند. اما امروز، چیزی دیگر است، چیزی که در هیچ مقایسهای نمیگنجید. چند ماه از شهادت گذشته است. بسیاری میپنداشتند زمان، آتش اندوه را خاموش کرده است. مگر نه اینکه حافظه روزگار کوتاه است و زندگی، آدمی را به خود مشغول میکند؟ اما این صبح، همه گمانها را در هم شکست. مردمی که آمده بودند، نه از سر عادت، نه از سر هیجان، بلکه از عمق عهدی که میان دل و باورشان بسته بودند، قدم برمیداشتند. هر کس در سکوت خویش راه میرفت، انگار هر دل، روایت ناگفتهای با خود حمل میکرد. او سالها با کلامش راه نشان داده بود، واژههایش امید میکاشت و افق میگشود. امروز، اما خاموش بود. با این همه، هرچه بیشتر به آن سکوت میاندیشیدم، بیشتر احساس میکردم که شاید رساترین سخنان، همانهایی هستند که بیصدا گفته میشوند. گاهی سکوت، بلندترین فریاد تاریخ است، فریادی که نه گوش، که دل آن را میشنود. در آن ازدحام، دیگر خودم را پیدا نمیکردم. نه نامی مانده بود و نه نشانی. تنها قطرهای بودم که در دریای مردم محو شده بود؛ و همانجا بود که فهمیدم راز عظمت ملتها در همین گم شدن است. قطره، تا وقتی خود را جدا از دریا میبیند، کوچک و تنهاست، اما همین که از خویش عبور میکند و به دریا میپیوندد، عظمت دریا را با خود حمل میکند. آن روز، من نیز گم شدم، اما نه در ازدحام جمعیت، بلکه در حقیقتی بزرگتر از خویش. فهمیدم که بعضی وداعها، پایان یک زندگی نیست، آغاز مسئولیت نسلهایی است که باید راه را ادامه دهند.
وقتی از میان آن دریای بیکران بازمیگشتم، احساس میکردم چیزی را در مصلی نگذاشتهام، بلکه چیزی را با خود آوردهام، عهدی خاموش، مسئولیتی تازه و ایمانی که در سکوت آن پیکر، بلندتر از همیشه با من و همه سخن میگفت.