جهان سیاست او را «قدرتمندترین رهبر دنیا» میدانست، اما آنان که در مشایعت امام شهید بر پیکرش اشک ریختند، کسی دیگر را میشناسند. آنان پدری را بدرقه کردند که شبها برایشان شعر میخواند، در کوههای اطراف تهران با عصا قدم میزد، بر پیکر شهید گمنام بیصدا میگریست، و نوههایش را روی زانوانش مینشاند و برایشان قصه میگفت، دشمن شناس بود و راهبرد مبارزه دشمن را میدانست و در عین حال مایه آرامش و پناهگاه ملت بود. معمای امام خامنهای این بود که «عظمت» او، «سادگی» او را نبلعید. او به وسعت یک تمدن بود، اما در یک خانه محقر زندگی میکرد. اینک که ایران آماده بزرگترین تشییع تاریخ بشریت میشود، وقت آن است که بپرسیم: «این مرد که بود؟» و پاسخ، فراتر از عناوین رسمی، در «انسانی» نهفته است که جمع اضداد بود.
برای فهم او، باید از دوگانههای رایج عبور کرد. قائد عاشق امت «فقیه» بود، اما فقاهتش در کتابخانه حبس نشد. «عارف» بود، اما عرفانش او را از میدان سیاست جدا نکرد. «سیاستمدار» بود، اما سیاستش هرگز به دروغ و نیرنگ آلوده نشد. این «جمع اضداد» بود که از او یک «انسان کامل» ساخت.
نخستین لایه، «پدری مهربان در لباس رهبر» بود. آنان که از نزدیک دیدهاند، روایت میکنند که او در اوج جلسات سنگین امنیتی، اگر صدای گریه نوهاش را میشنید، لحظهای مکث میکرد و لبخندی بر لبش مینشست. او برای فرزندان شهدا، «بابا» بود؛ بغض میکرد، سرشان را میبوسید و میگفت: «شما ولینعمت مایید». این عاطفه، نه یک ژست سیاسی، که جوهره وجودیاش بود.
دومین لایه، «شاعری در قبا» بود. کمتر کسی میداند که آن ذهن استراتژیست، در خلوت شبها، غزل میسرود. عشق او به شعر فارسی، از شهریار تا سهراب، تنها یک تفنن نبود. او «زیبایی» را در کنار «حقیقت» میدید و میگفت: «شعر، فریاد روح انسان است». وقتی بر پیکر حاج قاسم گریست و شعری زمزمه کرد، جهان دید که این رهبر، دلش از جنس شیشه است.
سومین لایه، «استراتژیستی در سجاده» بود. او در نیمههای شب، هم با خدا راز و نیاز میکرد و هم نقشههای دشمن را میخواند. «محور مقاومت» روی کاغذ طراحی نشد، در دل شبهای قدر متولد شد. او باور داشت که «قدرت» از «معنویت» جدا نیست. همان دستی که تسبیح میگرداند، قلمی به دست میگرفت که نقشه نظم نوین جهانی را میکشید.
و اما لایه چهارم، «انسانی که در کنار مردم زندگی میکرد». او کوهنورد بود، چون باور داشت رهبری که «قله» را نشناسد، نمیتواند ملت را به «قله» برساند. او در خانهای ساده زندگی میکرد، غذای ساده میخورد، و با پای پیاده به دیدار مردم میرفت. این «سادگی» سلاح او در برابر «تجمل»ای بود که تمدنها را میپوساند.
حالا اما او رفته است. میلیونها ایرانی، برای وداع با «پدری» میآیند که یک عمر، همه ابعاد انسانیت را یکجا زیست. او به ما آموخت که میتوان «قدرتمند» بود و «متواضع»، «محکم» بود و «مهربان»، «عارف» بود و «فرمانده»، «شاعر» بود و «سیاستمدار»، «پناهگاه نداشت» اما «پناهگاه ملت بود». همین ویژگیها، قیامت به پا کرد و یک ملت را به خروش آورده و برای تمام کردن کار مبعوث کرد. تشییع امام شاهد و شهید، نه پایان یک دوره، که آغاز یک «جهش تمدنی» دیگر است. نسلی که حالا او را شناخته، فردا با همان «سادگی»، «معنویت» و «صلابت»، راهش را ادامه خواهد داد. این است رمز جاودانگی «انسانی به وسعت یک تمدن».