کد خبر: 1365521
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۴۰۵ - ۰۳:۴۰
نگاهی به سریال «بی‌عاطفه» که چندی پیش در شبکه نمایش خانگی پخش شد
وقتی تکرار جای روایت را می‌گیرد سریال تازه کمال تبریزی با فیلمنامه‌ای پراکنده، فلاش‌بک‌های بی‌کارکرد و شخصیت‌هایی که هرگز جان نمی‌گیرند، نمونه‌ای از بحران ایده در بخشی از تولیدات نمایش خانگی است. 
 شیرین نجیبی‌نیا

جوان آنلاین: سریال تازه کمال تبریزی با فیلمنامه‌ای پراکنده، فلاش‌بک‌های بی‌کارکرد و شخصیت‌هایی که هرگز جان نمی‌گیرند، نمونه‌ای از بحران ایده در بخشی از تولیدات نمایش خانگی است. 
 
نام کمال تبریزی همچنان برای بسیاری از مخاطبان یادآور آثاری متفاوت و جریان‌ساز است. فیلمسازی که در کارنامه‌اش آثار مهم و تأثیرگذاری دیده می‌شود، طبیعی است با هر پروژه تازه زیر ذره‌بین منتقدان و مخاطبان قرار بگیرد، اما «بی‌عاطفه» بیش از آنکه یادآور جسارت و خلاقیت آثار موفق او باشد، نمونه‌ای از فرسودگی الگو‌های داستانی تکرارشونده در تولیدات تصویری امروز ایران است؛ مجموعه‌ای که نه در روایت غافلگیر می‌کند، نه شخصیت‌های ماندگاری می‌سازد و نه می‌تواند مخاطب را برای دنبال کردن سرنوشت آدم‌هایش مشتاق نگه دارد. 
بزرگ‌ترین مشکل سریال، فیلمنامه‌ای است که به نظر می‌رسد پیش از ورود به مرحله تولید هرگز به شکل کامل و منسجم نرسیده است. داستان مدام میان گذشته و حال در رفت‌وآمد است، اما این فلاش‌بک‌ها، نه برای کشف لایه‌های پنهان شخصیت‌ها طراحی شده‌اند و نه گره‌ای از روایت باز می‌کنند. در بهترین آثار درام، بازگشت به گذشته ابزاری برای عمیق‌تر کردن درک مخاطب از موقعیت کنونی است، اما در اینجا اغلب فلاش‌بک‌ها صرفاً زمان روایت را کش می‌دهند و جای پیشبرد داستان را می‌گیرند. نتیجه آن است که مخاطب به جای هیجان کشف، احساس سرگردانی می‌کند. 
مشکل دیگر، تکراری بودن سوژه است. سال‌هاست شبکه نمایش خانگی و تلویزیون بار‌ها و بار‌ها داستان‌های خانوادگی مبتنی بر راز‌های پنهان، خیانت، سوءتفاهم و روابط پیچیده عاطفی را بازتولید کرده‌اند. «بی‌عاطفه» نیز تقریباً در همان مسیر حرکت می‌کند، بی‌آنکه زاویه دید تازه‌ای به این جهان آشنا اضافه کند. مخاطب امروز صد‌ها ساعت از این جنس قصه‌ها دیده و به راحتی می‌تواند مسیر احتمالی حوادث را حدس بزند. وقتی عنصر غافلگیری از بین برود، بخش مهمی از جذابیت درام نیز نابود می‌شود. 
شاید مهم‌ترین ضعف «بی‌عاطفه» این باشد که هیچ نشانه‌ای از ماندگاری در خود ندارد. سریال نه شخصیتی خلق می‌کند که در ذهن مخاطب باقی بماند، نه موقعیتی که به بخشی از حافظه جمعی تبدیل شود و نه لحظه‌ای که بتواند پس از پایان پخش نیز به حیات خود ادامه دهد. چنین آثاری معمولاً چند هفته‌ای موضوع گفت‌و‌گو هستند و سپس در انبوه محصولات مشابه محو می‌شوند، درست مانند بسیاری از سریال‌های پرهزینه سال‌های اخیر که با تبلیغات گسترده عرضه شدند، اما امروز کمتر کسی حتی نامشان را به خاطر می‌آورد. مسئله تنها ناکامی یک اثر نیست، بلکه هدررفت سرمایه، زمان و نیروی انسانی در صنعتی است که بیش از هر زمان دیگری به ایده‌های تازه نیاز دارد. وقتی محصول نهایی فاقد هویت مستقل و ارزش ماندگار باشد، این پرسش جدی مطرح می‌شود که آیا صرف چنین بودجه و امکاناتی برای تولید آثاری با این میزان تأثیرگذاری و بازخورد، قابل توجیه است؟
یکی از نشانه‌های ضعف فیلمنامه، حجم بالای دیالوگ‌هاست. بسیاری از صحنه‌ها به جای آنکه از طریق کنش، تصویر و رفتار شخصیت‌ها معنا پیدا کنند، به گفت‌و‌گو‌های طولانی متکی هستند. شخصیت‌ها مدام احساسات، انگیزه‌ها و افکار خود را توضیح می‌دهند؛ گویی نویسنده به تصویر اعتماد ندارد و می‌خواهد همه چیز را با کلمات بیان کند. این شیوه نه تنها ریتم سریال را کند می‌کند، بلکه باعث می‌شود لحظات احساسی نیز تأثیر خود را از دست بدهند. 
از سوی دیگر، شخصیت‌ها به اندازه کافی پرداخت نشده‌اند. بسیاری از آنها بیشتر شبیه تیپ هستند تا شخصیت. رفتارهایشان اغلب قابل پیش‌بینی است و تغییرات درونی قابل لمس و قانع‌کننده‌ای را تجربه نمی‌کنند. در نتیجه مخاطب رابطه عاطفی عمیقی با آنها برقرار نمی‌کند. وقتی شخصیت‌ها جان نداشته باشند، حتی مهم‌ترین اتفاقات داستانی نیز بی‌اثر به نظر می‌رسند. 
بازی بازیگران نیز کمکی به نجات اثر نمی‌کند. با وجود حضور چهره‌های شناخته شده، بخش زیادی از اجرا‌ها مصنوعی و نمایشی به نظر می‌رسد. گاهی حس می‌شود بازیگران به جای زندگی کردن در نقش، مشغول اجرای نقش هستند. این تفاوت ظریف، اما مهم است، زیرا مخاطب امروز به واسطه تماشای آثار متنوع داخلی و خارجی، به راحتی بازی‌های غیرطبیعی را تشخیص می‌دهد. هنگامی که دیالوگ‌های سنگین و توضیحی با بازی‌های تصنعی همراه می‌شوند، باورپذیری جهان داستان به شدت آسیب می‌بیند. 
از منظر کارگردانی نیز سریال فاقد انرژی و ضرباهنگ لازم است. بسیاری از صحنه‌ها بیش از اندازه طولانی هستند و بدون آنکه اطلاعات مهمی ارائه دهند، ادامه پیدا می‌کنند. روایت به جای حرکت رو به جلو، درجا می‌زند و همین مسئله احساس بی‌رمقی را به کل اثر منتقل می‌کند. تماشاگر مدام منتظر وقوع اتفاقی تعیین‌کننده است، اما اغلب با صحنه‌هایی مواجه می‌شود که تنها زمان را پر می‌کنند. 
مسئله مهم‌تر، اما فاصله میان این نوع آثار و سلیقه امروز مخاطب است. مخاطب ایرانی دیگر صرفاً به دنبال تماشای مجموعه‌ای از راز‌های خانوادگی، عشق‌های ممنوعه و کشمکش‌های تکراری نیست. دسترسی گسترده به سریال‌های بین‌المللی باعث شده سطح انتظار مخاطبان بالاتر برود. آنها خواهان قصه‌های تازه، شخصیت‌های پیچیده، روایت‌های خلاقانه و جهان‌هایی هستند که چیزی فراتر از الگو‌های مصرف‌شده ارائه دهند. تکرار فرمول‌های قدیمی شاید زمانی جواب می‌داد، اما امروز دیگر تضمینی برای جذب مخاطب نیست. 
«بی‌عاطفه» بیش از هر چیز یادآور این واقعیت است که شهرت کارگردان یا حضور بازیگران مشهور نمی‌تواند جای خلاقیت در فیلمنامه را بگیرد. هر اثر نمایشی در نهایت روی دوش داستان خود ایستاده است و اگر داستان حرف تازه‌ای نداشته باشد، باقی عناصر نیز نمی‌توانند آن را نجات دهند. 
اما نقد «بی‌عاطفه» فقط نقد یک سریال نیست، نقد رویکردی است که سال‌هاست بخش مهمی از تولیدات نمایشی را درگیر کرده است. سازندگان همچنان به فرمول‌هایی تکیه می‌کنند که زمانی موفق بوده‌اند، بی‌آنکه متوجه تغییر ذائقه مخاطب باشند. تماشاگر امروز دیگر با چند راز خانوادگی، چند فلاش‌بک پراکنده و چند گفت‌وگوی طولانی پای سریال نمی‌نشیند. او به دنبال کشف جهان‌های تازه، شخصیت‌های پیچیده و روایت‌هایی است که تجربه‌ای متفاوت خلق کنند. «بی‌عاطفه»، نه یک شکست فردی، بلکه نشانه‌ای از پایان عمر قصه‌های تکراری در نمایش خانگی ایران است؛ سریالی که به احتمال زیاد خیلی زود به سرنوشت بسیاری از محصولات مشابه دچار خواهد شد، آثاری که با هزینه‌های قابل توجه تولید شدند، اما نتوانستند جایگاهی در حافظه مخاطب پیدا کنند و در نهایت بی‌سروصدا به فراموشی سپرده شدند.

برچسب ها: سریال ، فیلم ، فیلمنامه
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار