
لباس سفید بر تن میکند و از کنار کعبه محرم میشود. سپس از این نگین درخشان معنوی دور میشود، دل به صحرا میزند. در پی چه چیز میگردد؟! لبیک اللهم لبیک اینبار برای شناخت خود، روح را به پرواز درمیآورد.
هر کس میاندیشد که چه چیزی با خود آورده. مجرمی هستی که محرم میشوی؛ تا اعتراف کنی به ناکردههای عمرت. در پهنه ریگهای بیابان، زیر آفتاب سوزان، سر در گریبان فرو برده و اعماق وجود خود را واکاوی میکنی. صحرایی که دل را میلرزاند و اشک را جاری میکند.
براستی اینجا عرفات است یا محشر؟!
همه گریان, امید به بخشش کریمی که ما را تا اینجای مسیر اکرام کرده است. حال که با امید بخشیدهشدن، روح را سبک کردهایم بهدنبال ناشناخته دنیا میگردیم. سرگردان بین دنیای درون و بیرون.
آری عرفات است و وادی معرفت. همه دلخوشیمان یکلحظه همجواری با او در این روز، در این صحراست. امام و مولایمان که امام الحاج و امیرالحاج است و در عرفات برای تک تک مؤمنین دست به دعا برداشته. کاش میشناختیمش. کاش در چادر ایشان بودیم. خورشید روز عرفه نیز غروب میکند، تازه اول مسیر بندگیست و باید این صحرا را ترک کنیم. سؤال این است با چه توشهای وارد مشعرالحرام میشویم.؟!