خانه حنیفا، پناهی کوچک، اما پر از امید برای کودکان و نوجوانانی شده که در کورههای آجرپزی، سهمشان از زندگی، سختی و محرومیت بوده است جوان آنلاین: خانه حنیفا، پناهی کوچک، اما پر از امید برای کودکان و نوجوانانی شده که در کورههای آجرپزی، سهمشان از زندگی، سختی و محرومیت بوده است. کودکانی مهاجر و گاه بیسرپرست، یا از دل مناطق آسیبدیده که زخمهای زیادی همراه خود دارند. با وجود همه این زخمها، اما هنوز هم تسلیم نشده و تمام تلاششان را میکنند که با کتاب و درس، آیندهشان را بسازند. حالا همین بچهها، با دلهای کوچک و نگاههای بزرگ در میان بحبوحه جنگ تحمیلی رمضان، از ترسهایشان، از رویاها و از فردایی که به آن ایمان دارند، داستانهایی نوشتهاند؛ داستانهایی که هرچند ساده به نظر میآید، اما عمیق است و بسیاری را به فکر فرو میبرد.
این، اما تمام ماجرا نیست. طی این روزها، این کودکان و نوجوانان در اجتماعات مردمی نیز حضور یافتند و در خیابانها میدانداری کردند. آنها به زبان کودکانه خود، دستنوشتهها، عکسها و پرچم ایران را در دست گرفتند و از همدلی، وفاداری و ایستادگی گفتند. بچههایی که حتی برخیشان ایرانی نیستند، اما ایران را تمامقد، خانه دلشان میدانند و پیوندی عمیق با مردمانش احساس میکنند.
ما همیشه پیروزیم
آرتین، پسری دههنودی و ۱۴ ساله است. او که یکی از بچههای پروپاقرص خانه حنیفاست، درباره روزهای جنگ تحمیلی رمضان و یادآوری صحبتهای رهبر شهیدمان اینگونه نوشته است: «وقتی صدای بلند و ترسناک بمب و موشک را میشنیدم، خیلی میترسیدم. با خودم میگفتم: چرا باید اینهمه آدم بمیرند و اینهمه خسارت به وجود بیاید؟ یک روز که روزه بودم و از ترس و فکر خسته شده بودم، یکدفعه یاد یکی از سخنهای رهبر عزیزمون افتادم که میفرمودند: یا در این راه شهید میشویم که نیکوست، یا پیروز میشویم که آن هم نیکوست؛ در هر صورت ما پیروزیم. وقتی این حرف را به یاد آوردم، ترسم کم شد. با خودم گفتم: راست میگویند، ما همیشه پیروزیم، چون این وعده خداست در قرآن. بعد چند آیه از قرآن خواندم، مثل سورههای نصر و فتح، و آرامتر شدم. با خودم فکر کردم که خداوند بندگان مظلومش را تنها نمیگذارد و برای ما کافی است. همان موقع صدای انفجار آمد و دیدم خانهای را زدند و دودش بلند شد. با ناراحتی گفتم: چطور ممکن است یک آدم یا یک کشور اینقدر ظالم باشد که به خانهها، مدرسهها، نانواییها، رستورانها، بیمارستانها و مسجدها حمله کند؟
از پدرم پرسیدم چرا بعضی کشورها اینقدر ظالم هستند. پدرم برایم از تاریخ گفت و توضیح داد که در جاهای مختلف دنیا جنگها و ظلمهای زیادی اتفاق افتاده و مردم بیگناه آسیب دیدهاند. بعد مادرم گفت: کشور ما همیشه تلاش کرده از خودش دفاع کند و در کنار مردم مظلوم دنیا باشد، و در عین حال دنبال صلح و آرامش است.
آن شب من یک چیز مهم یاد گرفتم؛ اینکه ما باید طرف خوبیها باشیم، مهربون باشیم و از آدمهای بیگناه دفاع کنیم.»
او در ادامه نوشته خود از تصمیمش و اینکه از این جنگ چه آموخته اشاره کرد: «من از مادربزرگم یاد گرفتم که وطن مثل مادر است و نباید بگذاریم کسی به آن آسیب بزند. برای همین تصمیم گرفتم آدمی باشم که نترسد، مهربان باشد، و همیشه طرف حق و عدالت بایستد.»
رد موشکها
داستان دیگر را مریم یعقوبی نوشته است. داستانی از رد موشکها در آسمان. با وجود آنکه مریم در خاک ایران به دنیا نیامده، اما در این جنگ تحمیلی به ایران و ایرانی و جایی که در آن ساکن است، افتخار میکند. او در داستانی که اسمش را «رد موشکها» گذاشته، به سردار شهید حاجیزاده نیز افتخار کرده است: «روزگار رفته بر ۴۷ سال آسمان ایران، جز اندکی ابرهای عجیبی دیده نشده بود. کومولوس و سیروس نیز تاکنون چنین ابرهایی به خود ندیده بودند! این حکایت از آسمان و ابرهاست. از گذشته تا به حال چنین خطی، مثال ابر، اما اندکی نازک در آسمان ایران، دیده نشده بود. از کومولوس و سیروس پرسید اینها دوستهای شما هستند؟ و پاسخ شنید خیر! آسمان و ابرها متعجب شدند که این چه چیزی است که هم ابر هست و هم نیست! و مدتی گذشت... و آسمان کمکم به تاریکی رفت و آن خط نه تنها محو نشد، بلکه روشنتر شد؛ با هفت رنگ مختلف! آسمان گیج و مبهوت بود، رفت و از پرندهها پرسید آیا شما میدانید این رد چیست؟ گفتند ققنوسی که آتش گرفته بود و شاید رد آن است... بعد رفت و از باد پرسید، گفت طوفانی بود بیصدا که میرفت..؛ و بعد از خورشید پرسید، گفت طلوع و غروب را دیدم که با هم میرفتند. از ماه پرسید، ماه گفت شهاب سنگی بود روشن و سریع. آسمان باز هم به پاسخش نرسید. ناگهان صدایی آمد و آسمان گوش خود را تیز کرد و چشمش به مرغ آمین افتاد که دعا میکند، سراغ ابر را از او گرفت، مرغ آمین جواب داد چرا؟ تا به حال متوجهش نشده بودی؟ همین لحظه مردم در حال دعا کردن برای همان رد ابر هستند تا به درستی به مقصدش برسد. آسمان متوجه نشد و توضیح بیشتر خواست و مرغ آمین جواب داد که ابر نیست، بلکه دست ساخت یک شهید است به نام شهید حاجیزاده. شهیدی که هنوز نامش را میشنوم در دعاها. آسمان به مرغ آمین گفت که احتمال میداد آن رد جنگنده بوده است که بارها با رد ابرگونه آسمان را تقسیم میکرده، اما حالا متوجه شد که آن رد ابرنمای زیبای هفترنگ ققنوسگونه، موشک ایرانی است! و داستان آن را برای شش آسمان دیگر تعریف کرد.»
آرزوی سگ زندهیاب
دختری به نام محدثه میرزایی نیز داستان متفاوتی را نوشته است. داستانی از زبان سگهای زندهیاب. سگهای زندهیابی که در روزهای آواربرداری جنگ رمضان به نیروهای امدادی کمک میکردند تا افراد مانده در زیر آوار را پیدا کنند. محدثه در این داستان خود، پایان جنگ و خوشحالی برای کشور را آرزو کرده است: «من یک سگ زندهیابم. کارم این است که وقتی آدمها گم میشوند، بروم پیدایشان کنم، با بو کشیدن. وقتی کوچک بودم، فقط بازی میکردم. هر بویی میآمد دنبالش میرفتم. اصلاً نمیدانستم این کار یک روز قرار است بشه شغل من! کمکم صاحبم به من یاد داد کدام بوها مهمترند. بوی آدم، مهمترینش بود. سه سالم که شد، یک قلاده جدید به من داد. خیلی خوشحال شدم. حس میکردم دیگر بزرگ شدم و میتوانم بروم مأموریت واقعی. فردای آن روز، با هم رفتیم یک جایی که همهجا خاکی بود. بوی عجیبی میآمد، یکم ترسیدم. راستش دلم نمیخواست از ماشین پیاده شوم. ولی وقتی یک مامان را دیدم که گریه میکرد، فهمیدم باید کارم را انجام بدهم. شروع کردم به بو کشیدن، یکم گیج بودم، ولی ول نکردم. آخرش بویش را پیدا کردم. زیر خاک، زیر یک تخته. پارس کردم. صاحبم و بقیه آمدند و پسر بچه را درآوردند. زنده بود! همه خوشحال شدند. آن مامان منو بغل کرد. منم خیلی خوشحال بودم، دمم تندتند تکان میخورد. آن شب خیلی خسته بودم. پایم هم زخمی شده بود. صاحبم پایم را بست و بعد با من بازی کرد. اولش حال نداشتم، ولی کمکم بهتر شدم. اما همیشه اینطوری نیست. یک روز دیگر، یک دختر کوچولو را دیدم که هی میگفت مامان. رفتم دنبال بویش. خیلی گشتم... آخرش پیدایش کردم. ولی این بار، مامانش زنده نبود. نمیدانستم چیکار کنم، فقط ایستادم. بعد برگشتم پیش دختره. با او بازی کردم. یک تیکه چوب آوردم، جلویش انداختم. اول ناراحت بود... بعد یک کم خندید. وقتی خندید، منم خوشحال شدم، حتی اگر کوچک بود. آن شب که برگشتیم، حالم خوب نبود. هی به آن دختر فکر میکردم. صاحبم فهمید. آمد کنارم، نوازشم کرد، بعد با من بازی کرد. این کار را همیشه بعد از مأموریت میکند، انگار میداند دلم چه میخواهد. کمکم دوباره خوب شدم. حالا دیگر میدانم کارم چیست. بعضی وقتا آدمها را زنده پیدا میکنم، بعضی وقتا نه. ولی همیشه تا آخرش تلاش میکنم. چون شاید یکی جایی منتظر باشد. فقط یک آرزو دارم. کاش یک روزی برسد که دیگر هیچکس گم نشود، هیچ حادثهای نشود، هیچ جنگی نباشد. این را از تنبلی نمیگویم، من کارم را دوست دارم. ولی خب... دوست دارم یک روز فقط برای بازی بدوم، نه برای پیدا کردن کسی. مثلاً صاحبم قلادهام را بیاورد و بگوید: بریم بازی! و منم بدوم، بدون ترس، بدون عجله... فقط خوشحال.»
به گزارش «جوان»، داستانهای نوجوانان خانه حنیفا، روایتی از شجاعت، امید و آرزوی آنهاست. آنها که به ایران افتخار میکنند و به دست برتری که در برابر امریکا و رژیم صهیونیستی داشتیم، به خود میبالند. داستانهای این نوجوانان، نه تنها نماد شجاعت و مقاومت، بلکه بیانگر امیدواری و آرزوی همیشگی برای آیندهای بهتر است؛ آیندهای ساخته شده به دست نسلهایی که در دشوارترین شرایط، عشق به وطن و ایمان به پیروزی را در دل خود پرورش دادند. اکنون آنها با داستانهایشان نشان دادند که روح مقاومت و همبستگی در میانشان هرگز از بین نمیرود و زیباتر آنکه همیشه چراغ راهشان میشود.