قبل از اینکه ناو به خلیج فارس برسد، یک چیز دیگر زودتر به مقصد میرسد: «روایت».
قبل از اینکه اولین موشک شلیک شود، یک سقفِ نامرئی روی سرِ جامعه میکشند تا آسمان را نبیند. در علوم شناختی، به این سقف میگویند «گنبدِ اطلاعاتِ غلط»؛ تکنیکی که در آن، تهدید دیگر یک «خبر» نیست، بلکه یک «اقلیم» است. اقلیمی که در آن، شما دیگر به «چه باید کرد؟» فکر نمیکنید، فقط منتظرید ببینید «کی تمام میشود؟».
امروز، در ماجرای «ناو آبراهام لینکلن و تهدیدهای ترامپ»، دقیقاً داریم زیر همین گنبد راه میرویم. یورونیوز و رفقا، با واژههایی مثل «آرمادای عظیم»، «دیپلماسی ناوهای موشکی» و «آرایش جنگیِ تمامعیار»، چنان فضایی ساختهاند که سؤال اصلیِ مخاطب از «واقعیت چیست؟» به «کی میزنند؟» تغییر کرده است.
این یعنی تکنیک کار کرده است، ذهن، محاصره شده؛ حتی قبل از آنکه یک سرباز پیاده شود.
ساختِ دیوار با آجرِ اضطراب؛
این گنبد را با خبرِ خشک نمیسازند؛ با «احساسِ تر» میسازند.
اول، همه درها را میبندند و فقط دو پنجره باز میگذارند: «یا توافق، یا حمله». انگار در دنیای سیاست، هیچ گزینهی سومی مثل «بازدارندگی»، «جنگ سرد» یا «مانور قدرت» وجود ندارد.
دوم، فضا را با مِهِ غلیظِ «شایدها» پر میکنند. گزارشها را بخوانید: پر است از «ممکن است»، «در نظر دارد» و «سناریوی احتمالی». ترامپ میگوید «آرمادای زیبا دارد میآید» اما بلافاصله اضافه میکند «باید ببینیم چه میشود». این یعنی قطعیتِ نظامی وجود ندارد، اما قطعیتِ اضطراب، چرا.
سوم، آسیب با کلمات. وقتی مدام از «کارزار چند هفتهای» و «حملات سنگین» حرف میزنند، هدفشان دادنِ اطلاعات نیست؛ هدفشان بالا بردنِ ضربانِ قلب است تا «ترس» جای «عقل» بنشیند.
وحشت برای امروز، رؤیا برای فردا؛
این ماشینِ عملیات روانی، دو موتور دارد که همزمان کار میکنند:
موتورِ اول، «وحشت» تولید میکند: محاصرهٔ دریایی، زدن زیرساختها، جنگِ منطقهای.
موتورِ دوم، «رؤیا» میفروشد: «ناوهای زیبا یعنی رهایی نزدیک».
وقتی این دو کنار هم قرار میگیرند، مخاطب در یک «تابِ احساسی» گیر میکند: از ترسِ جنگ میلرزد، اما تهِ دلش منتظرِ «ناجی» است. اینجاست که اراده فلج میشود؛ چون کسی که منتظرِ ناجی است، خودش حرکت نمیکند.
سوزن زدن به سقفِ کاغذی؛
برای اینکه زیرِ این گنبد خفه نشویم، باید چند سوراخ در سقفش ایجاد کنیم.
سوزنِ اول: ترجمهی واژهها. وقتی میگویند «ناو عظیم»، بخوانید: «بزرگترین نمایشِ قدرت برای امتیاز گرفتن روی میز مذاکره». ناو، تا وقتی شلیک نکرده، ابزارِ دیپلماسی است؛ نه ابزارِ جنگ.
سوزنِ دوم: دیدنِ طیفِ خاکستری. بین «جنگِ جهانی» و «تسلیمِ مطلق»، ده سناریوی دیگر هست: از درگیریِ محدود تا نمایشِ قدرتِ توخالی. ذهنِ پخته، طیف میبیند؛ ذهنِ خام، فقط سیاه و سفید.
سوزنِ سوم: سؤالِ طلایی. هر وقت قلبتان تند زد، بپرسید: «چه کسی از این ترسِ من سود میبرد؟» طراحانِ تجزیه، کاسبانِ بحران، یا دلالانِ تاجی که قرار است روی ویرانهی ایران گذاشته شود؟
خانه را روی ترس بنا نکنیم؛
واقعیتِ میدان روشن است: ناوها میآیند و میروند، ترامپ بلوف میزند و رسانهها تیتر میفروشند. اما خطرِ اصلی، موشک نیست؛ خطر آنجاست که ما «زیرِ سایهی ترس» زندگی کنیم.
در ایران با اضطرابِ فردا، در خارج با توهمِ «ناجیِ خارجی».
وظیفهی ما این است که خبر را بشنویم، تهدید را ببینیم، اما افسارِ ذهنمان را دستِ تیترهای هیجانی ندهیم.
لنگرِ ذهنمان را اینجا بیندازیم:
«ترس را میفهمیم، اما با ترس تصمیم نمیگیریم.»