کتاب به رنگ پاییز نوشته زهرا اخـوانپاکدهی، روایتگر داستان دختـری به نام جیـران است که در دهه۱۲۹۰ شمسی زندگی میکند جوان آنلاین: کتاب به رنگ پاییز نوشته زهرا اخـوانپاکدهی، روایتگر داستان دختـری به نام جیـران است که در دهه۱۲۹۰ شمسی زندگی میکند. جیـران که در کودکی مادر خـود را از دست میدهـد، باقی عمـرش را در کنار برادرش بایـرام و قیمـشمشتی، سپری میکند.
این رمان ایرانی بر اساس واقعیت نوشته شده است و بهنوعی زندگینامه به حساب میآید؛ زندگینامهای سرشار از اتفاقات و پستی و بلندیهای فراوان.
درباره کتاب به رنگ پاییز
کتاب به رنگ پاییز نوشته زهرا اخوانپاکدهی رمانی ایرانی بر اساس واقعیت است که حول محور زندگی شخصیتی به نام جیران جریان دارد. رویدادهای این کتاب رنگوبویی بومی و محلی دارند. شروع داستان در سال ۱۲۹۰ شمسی اتفاق میافتد؛ نویسنده روایتگر دوره کودکی جیران است و به شرح اتفاقات تلخ و شیرین آن دوره از زندگی این دختر میپردازد. همه چیز زمانی عوض میشود که در یک صبح بهاری جیران چشم باز میکند و مادرش را زیر ملحفهای سفید میبیند. از آن پس جیران و بایرام که مادرشان را از دست دادهاند، به کمک سرپرست خود مشتی، زندگی را میگذرانند.
کتاب به رنگ پاییز رمانی با حالوهوای تاریخی و روایتگر زندگی خانوادهای در دوران جنگهای جهانی اول و دوم است. زهرا اخوانپاکدهی ماجراهایی واقعی از زندگی پرفرازونشیب مادرش جیران را در قالب رمانی اجتماعی بازگو کرده و خاطرات زندگی در سایه جنگهای جهانی اول و دوم را از زبان جیران نوشته است. تصویر دقیق و ملموسی که نویسنده از روزگار قدیم در ایران ارائه میکند، یکی از عناصری است که آن را به اثری خواندنی تبدیل کرده است. همچنین انتخاب یک زن بهعنوان راوی، از نظر فرهنگی و اجتماعی جایگاه ویژهای به رمان بخشیده. زنی معمولی که به شرح روزمرگی و پستیوبلندیهای زندگیاش در دل یکی از حساسترین دورههای تاریخ معاصر ایران میپردازد، بنمایه رمان به رنگ پاییز است که از جنبههای اجتماعی و تاریخی فراوانی برخوردار است. زهرا اخوانپاکدهی با ارائه تصویری مستندگونه از سالهای زندگی در ایران دوران جنگهای جهانی اول و دوم، جنبههای گوناگون فرهنگ ایرانی در آن سالها را از زبان شخصیت اصلی یعنی جیران روایت کرده است. کتاب به رنگ پاییز به همت انتشارات ندای الهی در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.
کتاب به رنگ پاییز
برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعه این کتاب برای کسانی که به رمانهای ایرانی با مایههای اجتماعی - تاریخی علاقهمندند، جالب توجه خواهد بود. در بخشی از کتاب به رنگ پاییز میخوانیم: چیزی نگذشت که بیوک آقا با چند مرد دستمال به دهان کشیده برای بردن میرزا وارد عمارت شدند. میرزا روی شانههایشان در تابوت چوبی حمل میشد و من، چون طفلی که از مادرش جدایش کردند خون گریه میکردم. میرزا که رفت گویی جمعیتی عظیم از خانه به یک باره رخت بربستند و عمارت خالی شد. یک بار دیگر پشت و پناهم را از دست دادم و حتی نمیدانستم برادرم بایرام زنده است یا خیر؟ گلباجی به جان در و دیوار عمارت افتاده بود و هر آنچه که با میرزا در تماس بود را کنج حیاط پشتی به آتش میکشید. لباسها و ملحفهها را در دیگ آب جوش میپخت و زیر لب وردی برای دور شدن درد و بلا میخواند. بیوک آقا نگاههای معنادارش را بیشتر کرده بود و درصدد به دست آوردن دلم درآمده بود. روی تخت چوبی حیاط زانو بغل کرده نشسته و به حوض روبهرویم خیره مانده بودم؛ حوضی که میرزا روز اول ورودم به این عمارت، به گلباجی سفارش میکرد تا مبادا من نزدیک آن شوم و توی آب بیفتم. با صدای بیوک آقا که در چند قدمیم ایستاده بود نگاهم را از حوض گرفتم.
- اینها همه خواست خداست... یک عده میرن و یک عده میمونن تا با سرنوشت بجنگن... هنوز راه درازی در پیش داری خاتون... باید زندگی کنی... اگه راضی بشی...
به محض شنیدن این کلمه، برزخ بهش چشم دوختم و دندان سابیدم.