مجتبی برزگر و هادی دارابی: خبر آرام و بیسروصدا رسید؛ سومین گروه از ایرانیان بازداشتی در آمریکا، پس از ماهها بلاتکلیفی، اذیت، بازداشت و آنچه خودشان «شکنجه روح و جسم» مینامند، قرار است دوشنبهشب، ششم بهمنماه، حوالی ساعت 17:30 تا 18، در فرودگاه امام خمینی(ره) به زمین بنشینند.
اما هیچچیز در این شب آرام نبود. زمان، برخلاف همیشه، کِش میآمد؛ دقیقهها بلندتر از حد معمول میگذشتند و اضطراب، مثل مهی غلیظ، فضای فرودگاه را گرفته بود.
به گزارش تسنیم، خانوادهها از ساعاتی قبل آمده بودند؛ بعضی با شاخههای گل، بعضی با چشمهایی که مدام به تابلو پروازها دوخته میشد. هرچه عقربهها جلوتر میرفتند، التهاب بیشتر میشد. کسی دقیق نمیدانست قرار است با چه تصویری روبهرو شود؛ با چهرههایی شکسته؟ با بدنهایی بیمار؟ یا با سکوتهایی که از هزار فریاد سنگینتر است؟
ابهامِ ممتد؛ خانوادههایی که «نمیدانستند»
یکی از خانوادهها، کنار نردههای ورودی، آرام و شمرده گفت: حتی حالا هم نمیدانیم با چه چیزی مواجه خواهیم شد. همهچیز تا لحظه رسیدنشان در هالهای از ابهام بود. روایتهای مختلفی شنیدهایم؛ از اذیت و آزارها، بیماریها، شکنجهها… گاهی حتی هیچ تماسی برقرار نمیشد و آدم از نگرانی فلج میشد.
ابهام، واژه مشترک همه خانوادهها بود؛ ابهامی که ماهها طول کشیده و حالا قرار بود شاید در چند دقیقه، فرو بریزد یا سنگینتر شود.
ماسکها، خستگیها و پروازهای فرساینده
به محل ورود اتباع نزدیک میشویم. اولین چهرهها آرامآرام پیدا میشوند؛ همه ماسک به صورت دارند. نه از سر تشریفات، که از ترس بیماری ویروسیای که به گفته خودشان، در محلهای بازداشت و زندان آمریکا شیوع داشته است.
مسیرشان طولانی بوده: آمریکا به قاهره، از قاهره به کویت و از آنجا به ایران. ساعتهای طولانی پرواز، بیخوابی، بدنهایی خسته و ذهنهایی فرسوده. و پیش از همه اینها، ماهها بازداشت، تحقیر و فشار.
برخی آنقدر ناتواناند که حتی توان ایستادن جلوی دوربین را ندارند. خیلیها ترجیح میدهند گفتوگو را به زمانی دیگر موکول کنند. اما یک جمله را تقریباً همه تکرار میکنند: «آنطرف مرزها خبری نیست؛ رؤیا را قشنگ میسازند، اما همهچیز پوشالی است.»
لباسهایی که از بیرون رسید
یکی از نکات تکاندهنده، روایت مشترک بسیاری از این افراد است: آنها حتی لباس مناسب نداشتند. لباسهایی که به تن دارند، به گفته خودشان، توسط نمایندگی ایران در آمریکا برایشان تهیه شده است. نداشتن لباس، برای کسانی که سالها در کشوری دیگر زندگی کردهاند، بیشتر از فقر، بوی تحقیر میدهد.
دو برادر، دو روایت ناتمام
در میان بازگشتگان، دو برادر دیده میشوند. یکی زودتر به ایران رسیده و دیگری همین حالا پا به خاک وطن گذاشته است. برادر اول، با صدایی که هنوز خشم و خستگی در آن موج میزند، حاضر به گفتوگو میشود. برادر دوم اما، خستهتر از آن است که بتواند حرف بزند؛ میگوید بعداً.
چهل سال زندگی، یکشبه فرو ریخت
در میان این گروه، کسانی هستند که 40 سال در آمریکا زندگی کردهاند؛ همسر آمریکایی داشتهاند، کسبوکار راه انداختهاند، مالیات دادهاند و زندگی ساختهاند. کسانی که از 4 ماه تا 16 ماه در بازداشت بودهاند تا سرانجام پایشان دوباره به خاک ایران برسد.
آنها از انواع شکنجههای روحی و جسمی میگویند؛ از بلاتکلیفی، از بیخبری، از ترس دائمی.
مادری که هنوز نمیداند پسرش کجاست
میان بازگشتگان، زنی میانسال ایستاده است؛ به خاطر پسرش به آمریکا رفته، اما در بازداشت، هیچ خبری از او نداشته و هنوز هم نمیداند سرنوشت پسرش چه شده. نگاهش، بیش از هر چیز، روایت یک انتظار بیپایان است.
روایت اول؛ «30 سال کار کردم، یکشبه دستبند زدند»
فردی به نام «میرآخوری» مقابل دوربین میایستد. صدایش میلرزد، اما کلماتش استوار و بریدهـبریده از دل تجربهای سنگین بیرون میآید. میگوید: «سی سال ساکن آمریکا بودم؛ در حوزه رادیولوژی کار میکردم. یک روز چند نفر آدم گردنکلفت، با صورتهایی پوشیده، آمدند جلوی محل کارم و بدون هیچ توضیحی ما را بازداشت کردند. هیچکداممان نمیدانستیم به چه دلیلی. وکیل داشتم، مرتکب هیچ تخلفی نشده بودم. اما گفتند دستور مستقیم است؛ گفتند از طرف آقای ترامپ ابلاغ شده، گفتند کشورشان با ایران در جنگ است و باید ایرانیها را بازداشت کنند.»
او از کمپ بزرگی در ایالت نوادا میگوید؛ جایی پر از زنان ایرانی، بدون حداقل امکانات بهداشتی و غذایی.
«خیلی اسفناک بود… وحشتناک.»
بیماری، قرنطینه و بیپزشکی
او ادامه میدهد و صدایش برای لحظهای میشکند: بخشی از همین گروهی که الان وارد کشور شدهاند، به بیماریهای ویروسی مبتلا شدند و مدتی در قرنطینه نگه داشته شدند. حتی لباس مناسب نداشتند. داروهایی که میدادند، همان داروهایی بود که به زندانیها میدادند؛ در حالی که ما اصلاً زندانی نبودیم، اما یکییکی مریض شدیم. خودِ من چهلودو روز درگیر ذاتالریه بودم؛ نه پزشکی بود، نه دستگاه امآرآی، هیچ امکانات درمانی در کار نبود.
او مکث میکند، بعد جملهای درباره ترامپ میگوید که بارها تکرار میشود: «یک سیستم نازیستی، فاشیستی…»
فرودگاه؛ آغاز اسارت
روایتش به همان لحظه ورود به خاک آمریکا برمیگردد؛ جایی که همهچیز ناگهان تغییر کرد. میگوید: از استانبول پرواز کردم و به لسآنجلس رسیدم. گفتند باید برای بازرسی ثانویه بروم. هنوز درست نفهمیده بودم چه خبر است که گفتند دستبند بزنید. پرسیدم به چه دلیلی؟ گفتند اگر همین حالا امضا کنی و گرین کارت را پس بدهی، با همین هواپیما برمیگردی. گفتم من امضا نمیکنم.
سه روز انفرادی، زیر فرودگاه. بعد انتقال با دستبند و پابند به بازداشتگاهی به نام ویکتورویل.
رویای آمریکا؟ به خاطر خدا نروید!
او اینبار مستقیم خطاب به جوانان حرف میزند؛ بیپرده و هشداردهنده: آنهایی که رؤیای رفتن به آمریکا را در سر دارند، نروید. همهاش دروغ است. آنجا روح و ذهنت را به اسارت میگیرند و بعد از سی سال زندگی، ناگهان کسی مثل ترامپ پیدا میشود و بیهیچ دلیلی، تو را از همهچیزت جدا میکند و بیرون میاندازد.
90 روز اسارت و یک دادگاه نمایشی
او از روزهای طولانی اسارت میگوید و جملههایش کوتاه و سنگین مینشینند: 90 روز در اسارت بودم؛ نه اجازه ملاقات داشتم و نه حتی تماس. در نهایت مرا به چیزی شبیه یک دادگاه نمایشی بردند. همانجا گفتم فقط مرا به کشورم برگردانید؛ گرین کارت را نمیخواهم.
و بعد، تصویر بازگشت شکل میگیرد؛ تصویری که صدایش را نرمتر میکند: وقتی به تهران رسیدم، یک آقای محترم با یونیفرم، از همان پای پلههای هواپیما به استقبالم آمد و خوشآمد گفت. شما نمیدانید در آن لحظه چه بر من گذشت…
ایران، دوباره کشفشده
او از لذت دیدن کویرها، شهرستانها و خیابانهای ایران میگوید؛ از حس امنیت، از تعلق.
«آنطرف به ما رؤیا فروختند، اما واقعیت چیز دیگری بود؛ اینجا، زندگی واقعی و خارقالعاده جریان دارد.»
روایت دوم؛ خطاب به نسل جوان
مرد دیگری جلو میآید. آرامتر حرف میزند، اما حسابشده: خیلی از جوانهای ما آرزوی رفتن به آمریکا را در سر دارند؛ اما میخواهم به آنها بگویم همهچیز پول نیست. مهاجرت فقط عکسهای زیبا و ماشینهای لوکس نیست؛ پر است از دغدغه، تنهایی و شبهای بیخوابی.
او مثال میزند از جوانی که 18 ساله در آمریکا بهترین خودرو را سوار میشود، اما میگوید: کاش همانوقت که با پراید در ایران بودم، شادتر بودم.
روایت سوم؛ مادری با دلِ نگران
زن میانسال، آرام اما شکسته میگوید: هیچ خبری نیست. من که رفتم، فقط پشیمانی نصیبم شد؛ هشت ماه بازداشت… به جوانها بگویید، آنجا هیچ چیزی که وعده میدهند، واقعی نیست.
او از حرفهای رئیسجمهور آمریکا میگوید که مدام از «دوستی با مردم ایران» حرف میزند، اما واقعیت چیز دیگری است.
روایت چهارم؛ یک جمله برای تصویر آمریکا
جوان دیگری میگوید:ما زندان بودیم، بدون کمترین امکانات بهداشتی. مدام میگفتند با ایران در جنگیم. اگر بخواهم آمریکا را در یک جمله توصیف کنم؟ آن چیزی نیست که مردم میبینند.
پیگیریهای خبرنگار تسنیم نشان میدهد این افراد در شرایطی مشابه زندان نگهداری شدهاند؛ بخشی از آنها به بیماریهای ویروسی مبتلا و قرنطینه شدهاند. گفته میشود بیش از نیمی از آنها، تا پیش از اخراج، همچنان در بازداشتگاهها بودهاند.
این افراد، سومین گروه از اتباع ایرانی هستند که در چارچوب دستورالعملهای مهاجرتی دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ، مجبور به ترک خاک آمریکا شدهاند؛ گروهی که با خود، نه سوغاتی، که روایت تلخ یک رؤیای فروختهشده را به خانه آوردند.










