کد خبر: 1178220
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۳:۲۰
باید به تربیت نسلی و خانواده قدرتمند بازگردیم هر چند در بسیاری از کشور‌های شرقی و غربی، نهاد خانواده گسترده یا به کلی نابود شده یا تا حد زیادی از بین رفته است، اما در کانون‌های قدرت جهان جدید و در مرکزیت اصلی آن‌ها روابط سنتی و پیوند‌های خانواده گسترده همچنان پابرجاست و مهم‌ترین عامل تداوم و تسلسل تاریخی قدرت و ثروت در دست الیگارشی جهانی است.
دکتر یعقوب توکلی

 هر چند در بسیاری از کشور‌های شرقی و غربی، نهاد خانواده گسترده یا به کلی نابود شده یا تا حد زیادی از بین رفته است، اما در کانون‌های قدرت جهان جدید و در مرکزیت اصلی آن‌ها روابط سنتی و پیوند‌های خانواده گسترده همچنان پابرجاست و مهم‌ترین عامل تداوم و تسلسل تاریخی قدرت و ثروت در دست الیگارشی جهانی است. قدرت‌های استعماری همزمان با تخریب نظام‌های عشیره‌ای و خانواده گسترده در کشور‌های فرودست برای غارت هر چه افزون‌تر منابع طبیعی و انسانی آنها، نهاد قدرتمند خانواده گسترده را در رأس هرم اجتماعی و سیاسی خود حفظ کرده‌اند.

در ایران هم حاکمیت‌های غرب‌زده، این سیاست استعماری را با تمام قدرت پیش بردند و تحولات فرهنگی، اجتماعی زیادی را رقم زدند و شکاف طبقاتی فرهنگی عظیمی را به وجود آوردند.
زندگی انسان‌ها اساساً مبتنی بر تعامل آن‌ها با یکدیگر است و چگونگی تنظیم این روابط یکی از دغدغه‌های اصلی هر انسانی است. حکومت‌ها و قدرت‌های اجتماعی نیز با علم به اهمیت روابط اجتماعی، برای تنظیم روابط نهاد‌ها و اجتماعات تلاش می‌کنند. زمانی که قدرتمندی حکومت اقتضا می‌کند افراد جامعه وحدت داشته باشند و مثلاً کشور با تهاجم خارجی رو‌به‌رو است، همگرایی مردم و حکومت اتفاق می‌افتد، اما اگر این احساس خطر وجود نداشته باشد یا تضعیف شود، تفرق و چندپارگی به وجود می‌آید، بنابراین اگر یک قدرت خارجی بخواهد به کشور دیگری نفوذ کند، بدیهی است که باید در بین عوامل اجتماعی و مردم تفرقه به وجود بیاورد، زیرا در صورت واگرایی واحد‌های مختلف اجتماعی و انسانی، امکان اعمال نفوذ، فوق‌العاده افزایش پیدا می‌کند. منفعت جمعی، ملی، عشیره‌ای و خانوادگی، مذهب، اعتقادات، وطن و محل زندگی از عوامل مقوّم همگرایی و وحدت به شمار می‌آیند، بنابراین غرب استعمارگر برای نفوذ در جامعه ایران همواره تلاش کرده است و می‌کند تا این عوامل وحدت‌بخش را تضعیف و در میان مردم تفرقه ایجاد کند. ترویج اندیشه‌های فراماسونری، جهان‌وطنی، خدای بدون دین، تضعیف مبانی دینی و اعتقادی، تلاش برای برقراری اصل اقتصادی تخصص و تقسیم کار بین‌المللی که لاجرم به تک‌محصولی شدن کشور‌های تحت سلطه انجامیده است، تحمیل جنگ و سیطره‌جویی‌های نظامی، تلاش برای نفوذ در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، اعمال خشونت و خونریزی‌های گسترده، نسل‌کشی و ارتکاب جنایات جنگی از جمله روش‌های استعمار برای تضمین تداوم سلطه است.
با نگاهی به گذشته درمی‌یابیم که زندگی عشیره‌ای و فامیلی، مهم‌ترین پایه نیرو‌های اجتماعی و مانع نفوذ عوامل بیگانه بوده است، زیرا عشیره علاوه بر کارکرد اجتماعی و حفظ پیوند‌های خانوادگی، در عرصه سیاست، اقتصاد و امنیت نیز کارکرد‌های مهمی دارد. با نگاهی به عوامل پیدایش حکومت‌های ایران و قدرت سیاسی و نظامی آنها، تأثیرگذاری قدرت عشیره‌ای به خوبی قابل تشخیص است. عشیره‌ها به نسبت خاضع یا معترض بودن در برابر حکومت‌ها، در حوزه امنیت ملی و بین‌المللی تأثیر مثبت یا منفی داشتند. عشایر تنگستانی به رهبری رئیسعلی دلواری و نیز برخی دیگر از سران عشایر جنوب در دوره جنگ جهانی اول در برابر استعمارگران مقاومت دلیرانه‌ای کردند. پیوند عشیره‌ای سبب می‌شد در صورت ورود عامل مخاطره‌آمیز سیاسی، امنیتی یا اقتصادی، افراد عشیره با سرعت بیشتری متحد و تصمیم‌گیری‌ها دچار تغییر و تزلزل کمتری شوند. عشیره‌ها و خانواده‌های بزرگ سنتی در عین حال از فرصت‌های مناسب معیشتی و اقتصادی بیشتری بهره‌مند بودند، زیرا به دلیل زندگی جمعی و تقسیم وظایف، فرصت‌های بسیاری در اختیار همگان قرار می‌گرفت. در عین حال این خانواده‌های گسترده اوقات فراغت بیشتری هم داشتند، بنابراین به امور اجتماعی و سیاسی با فراغ بال بیشتری می‌پرداختند. در این شرایط طبیعتاً انتقال ارزش‌های سنتی و اجتماعی گذشته به نسل جدید نیز میسرتر بود و عملاً گسست نسل‌ها به وجود نمی‌آمد و غرب هم فرصت و امکان تحمیل ارزش‌های استعماری خود را پیدا نمی‌کرد.
صرف‌نظر از درستی یا نادرستی ارزش‌های سنتی جوامع، پایبندی به این ارزش‌ها مهم‌ترین مانع برای ورود سبک زندگی سرمایه‌داری غربی که لاجرم منجر به استفاده از کالا‌های تولید شده توسط سرمایه‌داری غرب می‌شود، بود. بی‌دلیل نیست که یکی از اهداف اصلی سلسله پهلوی دست‌نشانده غرب مبارزه با عشایر و سرکوب آن‌ها بود. عشایر همواره رقیب پرقدرت و مزاحم قدرت‌های خارجی، مخصوصاً انگلستان در ایران بوده‌اند. دو طرح سیاسی «تخته قاپو» و «خلع سلاح» با بی‌رحمانه‌ترین روش‌ها و کشتار‌های وحشیانه از سوی رضاخان علیه عشایر به کار گرفته شدند. بسیاری معتقدند رضاخان ارتش به اصطلاح نوین خود را صرفاً برای جنگ با عشایر تشکیل داده بود.
زندگی عشایری پس از کودتای ۱۳۳۲، تحت تأثیر مداخله امپریالیسم غرب به سرکردگی امریکا به‌شدت دچار دگرگونی و در پی گسترش سرمایه‌داری مورد حمایت دولت، فقر و مرگ‌ومیر بیشتری دامنگیر عشایر و روستاییان شد. گسترش و نفوذ سرمایه‌داری، قشر سرمایه‌دار را ثروتمندتر و کوچ‌نشینان و روستاییان را فقیرتر کرد و به مذلت کشاند. در حالی که قیمت کالا‌های صنعتی هر سال افزایش پیدا می‌کرد، قیمت فرآورده‌های دامی و کشاورزی ثابت بود و، چون کشاورزان و کوچ‌نشین‌ها در دولت نفوذی نداشتند، نمی‌توانستند در قیمت‌گذاری دخالت کنند، بنابراین قربانی شاهزاده‌ها، درباری‌ها و سرمایه‌داران شدند. شاه، اعوان و انصارش که با سرمایه‌داران خارجی زدوبند داشتند، عشایر را به خاک سیاه نشاندند و آنان را از زندگی سرافرازانه کشاورزی و کوچ‌نشینی به فعلگی و کارگر روزمزد‌بودن در شهر‌ها کشاندند تا در خدمت بسازبفروش‌ها و سرمایه‌داران شهری قرار گیرند.
در دنیای معاصر در سطح دنیا شبکه گسترده‌ای از خاندان‌های زرسالار دنیا را اداره می‌کنند که ادامه همان خاندان‌های غارتگر قرن‌های ۱۶ تا ۱۹ میلادی و عاملان استعمار هستند. این الیگارشی با شبکه پیچیده و گسترده‌ای از مناسبات خویشاوندی از آن‌ها یک قبیله بزرگ جهانی ساخته است که در نظام‌های اجتماعی‌شان بسیاری از ویژگی‌های جوامع سنتی قبیله‌ای از جمله همبستگی و حمایت از یکدیگر را حفظ کرده‌اند. این ساختار خاندانی و دودمانی بر اساس کارکرد‌های مشترک اقتصادی ایجاد شده است و اینک بزرگ‌ترین شرکت‌ها و مؤسسات اقتصادی جهان در رأس آن‌ها قرار دارند. این مجموعه به شکل پیگیر و پایداری میراث سیاسی و فرهنگی نسل‌های پیشین خود را حفظ کرده است.
شبکه زرسالار در قبایل شرقی تحت سلطه خود، تسلسل نسل‌ها را از بین برده و شکاف تدریجی و مذهبی عمیقی را در سده‌های اخیر به وجود آورده است. فاصله نسلی مثلاً بین صفویان با هخامنشیان آنقدر‌ها چشمگیر نیست، ولی فاصله ما با اجدادمان به‌گونه‌ای است که گویی به دو سیاره مختلف تعلق داریم، در حالی که زمان زیادی نگذشته است و مثلاً حوادث دوره قاجار چندان با اوضاع امروز ما بیگانه و بی‌ارتباط نیستند، بلکه برعکس حوادثی که در چهار قرن اخیر در ایران رخ داده‌اند، به شدت به هم مرتبط و مانند یک مجموعه تاریخی به هم پیوسته‌اند که بیگانه بودن با آن‌ها به معنای بیگانگی با خود است. اوج فاجعه این است که ما با خود و سرنوشت خود بیگانه‌ایم و به نسلی تبدیل شده‌ایم که حافظه تاریخی آن لوح سفید، تهی و نانوشته‌ای است، بنابراین هر چیزی را که بخواهند روی آن می‌نویسند و سرنوشت پدران‌مان را آن گونه که منافع‌شان ایجاب می‌کند، برای‌مان تعریف می‌کنند.
در کنار ایجاد گسست در حافظه تاریخی مردم شرق، حاکمیت زرسالاران قدرتمند تلاش کرد به احساس تنهایی و فقدان حافظه تاریخی در انسان شرقی دامن بزند. تسلسل حافظه تاریخی به فرد قدرت می‌دهد تا گذشته خاندان خود را امروزِ زندگی خود بداند و از جایگاه خود در مجموعه‌ای که متعلق به آن است، آگاهی داشته باشد، به همین دلیل در جوامع استعمارزده، قبل از هر کاری حافظه تاریخی مردم را از بین می‌برند تا افراد آن جامعه تبدیل به افرادی سرگردان و تنها در میان توده‌های انسانی شوند و هیچ پیوندی با گذشته خود نداشته باشند و در نتیجه نتوانند با امروز خود پیوند ایجاد کنند. این نهایت از خودبیگانگی انسان و حاصل آن، توده‌ای از افراد ناپیوسته به یکدیگر در قالب خانواده‌هایی است که افراد آن حکم جزایر پراکنده را دارند.
در جوامعی نظیر جامعه ما، فروپاشی ساختار‌های سنتی و منفرد شدن اعضای جامعه، ضرورت توسعه اقتصادی و اجتماعی تلقی می‌شود، در حالی که در الیگارشی زرسالار دنیای امروز دقیقاً به شیوه عکس عمل می‌شود، بنابراین گروهی کوچک، اما منسجم توانسته‌اند سلطه خود را در تمام زمینه‌ها بر دولت‌ها و جوامع مختلف تحمیل کنند. آن‌ها زندگی انفرادی را در کشور‌های تحت سلطه خود به شدت تبلیغ و تقدیس می‌کنند، زیرا این سبک زندگی با ساختار اقتصادی مدرن، تجارت بین‌المللی و انتقال پول و سرمایه از جهان استعمارزده به طرف غرب ثروتمند تناسب دارد. در دنیای معاصر تفرّد و فردگرایی تقدیس می‌شود و پیوندها، نهاد‌های سنتی و فرهنگ‌های کهن تخریب و حتی مدرنیزاسیون جلوه داده می‌شوند، زیرا هرگونه پیوند و وحدتی برای سرمایه‌داری غرب حکم سم را دارد و ترویج فردگرایی و زیر پا نهادن عناصر فرهنگی سنتی و تخریب حافظه تاریخی جوامع، مهم‌ترین ابزار برای تداوم تسلط الیگارشی زرسالار غربی است.
در جامعه سنتی ایران، اعضای یک فامیل در یک محله و چند نسل در یک خانه زندگی می‌کردند، در نتیجه به شکلی طبیعی تقسیم کار صورت می‌گرفت و کسب درآمد و تنظیم اقتصادی خانواده، ازدواج، تربیت فرزندان، فعالیت‌های آموزشی و تأمین امنیت به سادگی میسر می‌شد. تأمین معاش و تهیه نان و خرید برای خانواده تکلیف پدربزرگ و نگهداری از فرزندان به عهده مادربزرگ‌ها بود و فرزندان ارشد کار می‌کردند. در خانواده گسترده نیاز‌های اقتصادی ساده‌تر تأمین می‌شد و هم‌سفره بودن به خودی‌خود هزینه‌ها را کاهش می‌داد، اما این وضعیت به نفع سرمایه‌داری غرب نبود و باید به هر شکل ممکن آن را تغییر می‌داد و خانواده‌ها را به خانواده‌های کوچک و پراکنده تبدیل می‌کرد تا بتواند کالا‌های مصرفی خود را بفروشد و دچار رکود صنعتی نشود، بنابراین راه‌حل اساسی برای فروش کالا، ناپیوسته و مستقل کردن خانواده‌ها بود تا یک خانواده گسترده به چندین خانواده ناپیوسته تبدیل شود که هر یک لوازم اختصاصی خود را تهیه کنند.
در وضعیت فعلی جامعه ما متأسفانه به ویژه در شهر‌های بزرگ، این ناپیوستگی در جمع خانواده‌های کوچک هم به وقوع پیوسته و خانواده‌ها را در معرض آسیب‌های جدی قرار داده است. خانواده‌هایی که به صورت جمعی زندگی می‌کردند با حکومت‌ها تعامل و تقابل داشتند و به دلیل برخورداری از مجموعه‌ای جمعیتی در ساختار امنیت و سیاست حوزه‌های پیرامونی خود تأثیرگذار بودند، در حالی که خانواده‌های هسته‌ای چنین قدرتی ندارند و امکان هر نوع غلبه‌ای بر آن‌ها وجود دارد.
اعضای خانواده هسته‌ای سوای از دست دادن قدرت و پایگاه اجتماعی با بحران دیگری نیز دست به گریبانند و آن هم اینکه برای تأمین قوت روزانه، کالا‌های مصرفی، تأمین مسکن، مساعدت در وضعیت‌های بحرانی و موقعیت‌های خطیر اجتماعی و اخلاقی باید تنها اقدام کنند و انجام وظایف متعدد و گاه متناقض با یکدیگر را به تن‌هایی به عهده بگیرند. در نتیجه پدر خانواده به دلیل مشکلات متعدد برای تأمین معاش فرصت ندارد مسائل تربیتی را به فرزندانش آموزش بدهد و با آن‌ها حرف بزند، بنابراین تربیت بچه‌ها به مهدکودک‌ها، مدارس، تلویزیون و رسانه‌ها سپرده می‌شود که نتیجه آن تعمیق گسست نسلی و بیگانگی افراد از یکدیگر است.
مطالعه کانون‌های قدرت و خانواده‌های قدرتمند و سیاستمدار در عرصه اقتصاد و سیاست در غرب- از جمله خانواده‌های راکفلر، بوش و کندی- نشان می‌دهد همه آن‌ها ساختار سنتی و گسترده خود را به طور کامل حفظ کرده و همزمان با ترویج فردگرایی در جوامعی نظیر ما کار را به جایی رسانده‌اند که خواهر‌ها و برادر‌ها نیز با یکدیگر بیگانه‌اند، چه رسد به افراد خویشاوند، بنابراین برای بازیابی ویژگی‌های مثبت و امنیت‌آور خانواده‌های به‌هم‌پیوسته باید هوشمندانه برنامه‌ریزی کرد تا بیش از این گرفتار فاجعه گسست نسل‌ها و فاصله گرفتن خانواده‌ها از یکدیگر نشویم.

نمای نزد‌یک
«تربیت نسلی» مطالبه جدی رهبر انقلاب
۱۲ اردیبهشت امسال بود که رهبر معظم انقلاب در دیدار معلمان و فرهنگیان سراسر کشور، بر موضوع اساسی «تربیت نسلی» به عنوان یک مطالبه جدی از معلمان کشور تأکید کردند. معظم‌له در بخشی از بیانات خود پس از قدردانی از جامعه معلمان کشور به عنوان «سربازان گمنام نظام اسلامی» که در اطراف کشور، در دورترین نقاط کشور، بی‌سروصدا مشغول کارند، مشغول مجاهدتند و با سختی‌ها، با مشکلات فراوان، دارند کار می‌کنند، به نکاتی مهم در باب اهمیت تربیت نسلی و رسالت معلمان در این خصوص پرداختند که به جهت اهمیت موضوع و ارتباط آن با تحلیل حاضر، به بخش‌هایی از آن اشاره می‌شود:
«.. کاری که معلم بر عهده گرفته- معلم متعهد- به نظر من مهم‌ترین کار در کشور است، یعنی تربیت و تعلیم نونهالان کشور، یعنی ساختن آینده کشور. معلم در واقع معمار آینده کشور است. امروز شما دارید فردای کشور را می‌سازید. اگر بتوانید انسان آگاه، عالم، اهل فکر کردن، متفکر، اهل منطق، باایمان، بااراده، متشرع، پایبند به اخلاق اسلامی، پایبند به تعهدات ملی تربیت کنید، بزرگ‌ترین خدمت به کشور انجام گرفته، یعنی واقعاً هیچ خدمت دیگری قابل مقایسه با این نیست. این قضیه تربیت نوجوانان ما، با توجه به هوش نوجوان ایرانی، ضریب پیدا می‌کند و اهمیت مضاعف پیدا می‌کند. اگر ما با یک جامعه جوان و نوجوان متوسط از لحاظ ذهنی مواجه بودیم، یک جور بود، حالا که با یک قشر جوان هوشمند مواجهیم که از متوسط هوش جهانی بالاترند، قضیه جور دیگر است. این ثروت عظیمی است. اگر ما این موجود باارزش، یعنی این جوان هوشمند را- که هوشمندی خودش را در المپیادها، در مسابقات جهانی، در همه چیز ثابت کرده- تربیت نکنیم و به جایگاه شایسته نرسانیم، واقعاً جفا شده، این جواهر قیمتی‌ای است، این را باید خوب ساخت. خب، این نقش و جایگاه معلم است. جایگاه خیلی مهم است، خیلی بالاست، مسئولیت هم به همین اندازه بالاست، مسئولیت هم بالاست، چون راجع به این قضیه خیلی صحبت کرده‌ایم- هم خود بنده صحبت کرده‌ام، هم همه صحبت کرده‌اند- من چند سرفصل کوتاه را عرض می‌کنم... یکی از چیز‌هایی که از معلمین عزیز و محترم انتظار می‌رود این است که احساس هویت ایرانی و اسلامی و شخصیت ملی را در کودکان این کشور باید زنده کنید. مسئله زبان مهم است، مسئله ملیت مهم است، مسئله پرچم مهم است، دلبسته باید باشد، این‌ها چیز‌های لازمی است، این‌ها اساسی است. بایستی این شناخت را، این هویت‌شناسی ملی و شخصی را در دانش‌آموز زنده کنید، [دانش‌آموز]باید به ایرانی بودن خودش افتخار کند، البته افتخار هم دارد. فقط هم با اینکه [بگوییم]«افتخار کنید»، با توصیه، درست نمی‌شود. حالا بعد من در باب کتاب‌های درسی عرض خواهم کرد، مفاخر ملی، سابقه فرهنگی، عزت تاریخی، وقتی که به نوجوان و جوان نشان داده بشود، در او احساس عزت به وجود می‌آید. دیگران تاریخی ندارند، برای خودشان تاریخ درست می‌کنند، فیلمش را هم می‌فرستند اینجا در تلویزیون ما پخش می‌شود، نه چنان قهرمان‌هایی دارند، نه چنان آدم‌هایی دارند، [ولی]درست می‌کنند، هنر است، هنر فیلمسازی است. ما این همه گذشته تاریخی پر از حماسه و پر از شجاعت و پر از صفات عالیه بشری و انسانی و اجتماعی داریم، این‌ها مسکوت می‌ماند.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار