کد خبر: 1176459
تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۲:۲۰

کانال «مدرسه سواد زندگی» در ایتا نوشت: یه جایی از رمان «صد سال تنهایی» خوزه آرکادیو بوئندیا رو به‌خاطر هذیان‌هاش به درخت می‌بندن و زیر باد و بارون و گرما و سرما به اتفاقاتی نگاه می‌کنه که هیچ کاری نمی‌تونه برای تغییرشون انجام بده. مردی که سال‌ها بعد وقتی پسرش، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا رو می‌خوان تیرباران کنن، فقط خبرش رو می‌شنوه و انگار همون رو هم نمی‌فهمه. مردی که ۱۰۰ سال به درخت بسته شده باشه، چه کاری می‌تونه انجام بده؟! وقتی حتی نمی‌تونه با خودش حرف بزنه.
دنیا با همه بزرگی‌اش به روستای ماکوندو تبدیل می‌شه. ریل قطار براش می‌کشند تا شرکت موز بیاد و تجارت‌خونه راه بندازه، صاحب شهردار و فرماندار و یگان ارتش و نیرو‌های انقلابی می‌شه، کشتی به اونجا میاد. حالا خیلی پیشرفته‌ست ولی بنیان‌گذار اون شهر سال‌ها قبل به درختی زنجیر شده و هیچ نقشی توی تغییرات نداره؛ فقط هست... تنها، رهاشده، خالی، بدون خود، تهی از گذشته، خسته، دردکشیده و غمگین؛ فقط نفس می‌کشه. حتی وقتی حرف جدی می‌زنه، با انگشت بهش اشاره می‌کنن و می‌گن «حرف‌هاش هذیون و پریشونه» یا بدتر اینکه «حرفای خودش رو از ترس دیوونگی به زبون نمیاره.»
خوزه آرکادیو بوئندیا بنیانگذار ماکوندو زیر درختی رها شده. زیر درختی که خودش کاشته. توی خونه‌ای که خودش ساخته. وسط شهری که خودش بنا کرده. بدون آزادی اون چی داره؟! مردی که نمی‌تونه با خودش حرف بزنه.
آدم‌ها وقتی شکست می‌خورن که قدرت حرف زدن با خودشون رو از دست میدن. اونا نمی‌تونند با دیگران حرف بزنن، چون قدرت صحبت کردن با خودشون رو ندارن. نمی‌تونن دنیای اطراف‌شون رو تغییر بدن، چون فراموش کردن چطوری با خودشون گفتگو کنن. این درسی هست که بنیانگذار ماکوندو به ما میده. برای گفتگو با خودمون وقت بذاریم قبل از اینکه به درخت بسته بشیم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار