ایالاتمتحده در بسیاری از جوانب برجسته است؛ گستره سرزمینی، ثروت، آزادی، جدایی جغرافیایی از دیگر قدرتهای بزرگ، یکی هم کشش فرهنگی برای «پایان هالیوودی» است؛ لحظه اوج یک فیلم سینمایی که در آن قهرمانان کمشمار با سازوبرگی اندک، ورق را علیه دشمنان شرور خود برگردانده و پیروزی را از دل شکست بیرون میکشند. آدم خوبها پیروز میشوند و آدم بدها میبازند (آن هم ترجیحاً به شکلی خجلتآور و دردناک) و ناگهان همه چیز دنیا درست میشود. اوپنهایمر هم به همچنین، این نوع داستان، روایتی است که مخاطبان امریکایی آن را مثل بستنی سرد در یک بعد از ظهر داغ میخورند.
مصادیق این الگو بیشمارند و با این همه اعتراف میکنم که من نیز در زمره هواخواهانش هستم. من هم مشتاقم ببینم که فرودو (Frodo) «حلقه یکم» را درهم میشکند و «برج سائورون» فرو میریزد. وقتی هری و جادوگران همراهش، لرد ولدمورت را میکشند، هنگامی که ایندیانا جونز نازیها را فریب میدهد و هنگامی که ائتلاف شورشیان، تازهترین نمونه «ستاره مرگ» را که جدیدترین نسخه امپراتوری انتخاب کرده، منفجر میکند، من خوشحال میشوم. من احساس خوشایندی دارم وقتی راکی در راند پانزدهم از روی بوم بلند میشود، وقتی اینیگو مونتویا انتقام پدرش را از کنت روگن بیرحم میگیرد یا وقتی که نگهبانان کهکشان یا انتقامجویان با دشمنی که قصد نابودی جهان را دارد، مقابله میکنند.
همانطور که از نام آن پیداست «پایان هالیوودی» یک اختراع اصولاً امریکایی است، اگرچه ویلیام شکسپیر، چارلز دیکنز و جین آستن، پیش از اختراع فیلم به آن علاقه داشتند و میتوان پایانهای مشابهی را در سایر سنتهای سینمایی پیدا کرد. دلبستگی امریکا به پایان خوش ماجراها، آنقدرها هم شگفت نیست، اگر سیر تاریخ نسبتاً خوشیمن ایالاتمتحده را در نظر بگیریم و اینکه این سیر به شکلی استثنایی با خوشاقبالی همراه بوده است. در حافظه جمعی ما، شورشیان دلیر، امپراتوری بریتانیا را در یورکتاون (Yorktown) شکست میدهند و سپس عزم تأسیس یک کشور تازه بر بنیاد آرمانهای بلندشان را میکنند. این جمهوری همیشه در حال گسترش، جمعیت ساکنان بومی را نابود و فرمانبردار میکند، بومیانی که مقاومتشان علیه «سرنوشت محتوم» معمولاً در فیلمهای هالیوودی بیرحمانه و ناموجه تصویر میشود. شمال نیکوکار، جنوب بردهدار را در جنگ داخلی شکست میدهد و چنین به نظر میآید که این تحول، یک لکه ننگ پررنگ را از صفحه کشور پاک میکند، سپس این ایالاتمتحده امریکاست که برای نجات جهان در هر دو جنگ جهانی مشارکت میکند و به شکست آلمان امپریالی در جنگ اول و تسلیم به قید و شرط آلمان نازی و ژاپن در جنگ دوم یاری میرساند. چیز عجیبی نیست که ما دوست داریم در نگاه به گذشته به این «جنگهای خوب» بنگریم و فرض کنیم که این نوع دستاوردها، قاعده است و نه استثنا. (اما) پایانهای هالیوودی (جنگهای امریکا) از سال۱۹۴۵ به بعد به شدت کاهش مییابد. جنگ کره با تساوی پایان یافت و جنگ ویتنام نیز یک شکست بود، همانطور که فیلمهایی مانند «پلتون» Platoon، «ژاکت تمام فلزی» Full Metal Jacket و «مزارع مرگ آور» The Killing Fields این واقعیت را به روشنی تصویر میکنند. جنگ سرد به سود ایالاتمتحده و همپیمانانش به پایان رسید، اما فروپاشی آرام و از سر فرسودگی اتحاد جماهیر شوروی، از آن دست پیروزیهای هیجانزایی نبود که هالیوود دوست دارد.
جنگ خلیجفارس یک پیروزی بود، اما جنگ علیه تروریسم و شکستهای پرهزینه در افغانستان و عراق نه. کارگردان کلینت ایستوود تلاش کرد یورش امریکا به گرانادا را به فیلم جنگی جذابی تبدیل کند، اما حتی او هم نتوانست نیروهای نابرابر کوبایی و گرنادایی را به عنوان دشمنانی تماماً ترسناک تصویر کند. همچنین بود جنگ در کوزوو که بیشتر از انتظار پرهزینه و طولانی شد و نتیجه چندان رضایتبخشی هم به ارمغان نیاورد. درباره دخالتهای ناموفق ما در لیبی یا ونزوئلا هم که کمتر حرفی زده میشود.
اما به رغم این گوشزد مکرر- که سیاست در دنیای واقعی کمتر سیاه و سفید است و جنگها و منازعات اغلب با پیروزی خیر بر شر به پایان نمیرسند بلکه به مصالحهای چرک و گنگ ختم میشوند- فرهنگ امریکایی همچنان به ما چیز دیگری میگوید. اگر جهان ذهنی شما بیش از حد تحت تأثیر آنچه بر صفحه نمایش دیدهاید، قرار گرفته باشد، آمادگی کافی نخواهید داشت تا با اخلاقیات دشوار و پیچیده بسیاری از وضعیتهای بینالمللی و ناممکن بودن دستیابی به پایان هالیوودی در بیشتر آنها، روبهرو شوید. این روند را میتوانید در واکنش معمول امریکا به حاکمان خودکامهای ببینید که با آنها سرشاخ هستیم. واشنگتن معمولاً پس از آنکه خودش را متقاعد کرد که آنها ذاتاً شرور هستند و سرچشمه تهدیدهای مرگبار، مجموعهای از خواستههای غیرقابل مذاکره را اعلام میکند، تحریمها اعمال میشوند و به همه گوشزد میکنند که «همه گزینهها روی میز است». اگر کشور هدف به طور کامل به تسلیم مطلق در برابر ما تن ندهد- که اکثر اوقات اینگونه است- ما فشار را افزایش میدهیم، به امید اینکه آنها تسلیم شوند. هدف ما تنها و تنها، تسلیم مطلق آنهاست؛ یک پایان هالیوودی؛ نتیجهای که بتوانیم آن را به عنوان یک دستاورد دیپلماتیک ناب و نمونهای دیگر از برتری اخلاقی خود ارائه دهیم. در برخی موارد، مانند تحریم علیه کوبا، ما به این رویکرد به مدت پنج دهه پافشاری کردهایم، به رغم ناکامی آن. هر زمان که دیپلماتهای امریکایی یک نتیجه بسیار دلخواه کسب کنند، همین سناریو تکرار میشود، هر چند با آن پیروزی خیرهکنندهای فاصله داشته باشد که هالیوود ما را نسبت به آن شرطی کرده است.
توافق هستهای۲۰۱۵ با ایران یک دستاورد مهم برای ایالاتمتحده و متحدان اروپایی آن بود و بیشترِ آنچه میخواستیم را به ما داد، اما البته همانند اغلب مذاکرات، نیاز به درجهای از امتیازدهی داشت، زیرا ایران هیچگاه توافقی را نخواهد پذیرفت که به هیچ عنوان مزایایی برایش نداشته باشد، بنابراین از آنجا که این توافق نتوانست تسلیم بیقید و شرط تهران را تأمین کند، بسیاری از امریکاییها احساس میکنند سرشان کلاه رفته و به اشتباه نتیجه میگیرند که دیپلماسی شکست خورده است. نگرانی من این است که چنین برداشتها و انگیزههایی، تلاشهای امریکا در کمک به اوکراین برای جان به در بردن از جنگ کنونی را ناکار سازد. همه ما ممکن است دوست داشته باشیم این جنگ به شیوهای کاملاً هالیوودی به پایان برسد- روسیه عقبنشینی کند، ولادیمیر پوتین رسوا و بیاعتبار شود (یا سرنوشتی بدتر از آن پیدا کند) و اوکراین به سرعت بازسازی شود-، اما سؤال این است که اگر چنین نتیجهای با هزینه و ریسک قابل قبولی، امکانپذیر نباشد، چه؟ اگر بهترین نتیجه ممکن برای اوکراین، توافق گنگی باشد که از نابودی این کشور جلوگیری میکند، اما از جهاتی دیگر، راضیکننده نیست، در آن صورت اصرار بر امیدبستن به یک پایان هالیوودی، فقط موجب کشته شدن اوکراینیهای بیشتر و ویرانی گستردهتر این کشور خواهد شد. برای من خوشایند نیست که به این احتمال اشاره کنم، اما سر باز زدن از پذیرش چنین امکانی، یک کار غیرمسئولانه است که چه بسا با مصلحت بلندمدت اوکراین همخوانی نداشته باشد. درس جامعترش این است که هر چند آرمانگراییهای اخلاقی که هالیوود نمایش میدهد، بسیار سرگرمکننده و جذاب هستند- و همانطور که گفتم، من هم به آنها علاقه دارم-، اما در جهان واقعی سیاست، به عنوان سرمشقهایی بسیار نامعتبر عمل میکنند، بنابراین دفعه بعد که در حال جویدن «پاپکورن» به موسیقی متن مهیج پیروزی گوش میکنید و بر صفحه نمایش میبینید که قهرمان (ها)، دشمنان خود را شکست میدهند، این عبارت حکیمانه از کارزار تبلیغاتی فیلم سینمایی «آخرین خانه در سمت چپ» ساخته وس کریون Wes Craven (۱۹۷۲) را به خاطر بیاورید که: «این فقط یک فیلم است.»
*فارین پالیسی، ۲۷ جولای ۲۰۲۳
ترجمه: معاونت مطبوعاتی