کد خبر: 1160744
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۴۰۲ - ۰۳:۴۰

علی حائری شیرازی، فرزند مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی، در کانال تلگرامی «شیرینی‌های پدر» که به ذکر خاطراتی از مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی می‌پردازد، در جدیدترین خاطره نوشته شده، آورده است: تابستان ۹۲ تمام شده بود. دولت جدید روی کار آمده بود. زمزمه تغییرات استانداران جدی شده بود. یکی از گزینه‌های استانداری فارس معاون سیاسی امنیتی دوران پیشین بود که هم عصر زعامت پدر در فارس مسئولیت داشت خلق‌وخوی سلامت روحی پدر را خوب می‌شناخت. از آن‌طرف افراط مسئولان قبلی فارس در هتک حرمت پدر ایشان را بیش‌ازپیش مظلوم کرده بود و از آن‌سو پدر تنها نماینده خبرگانی بود که نسبت به عدم احراز صلاحیت مرحوم هاشمی رفسنجانی موضع صریح و شفاف گرفته بود. همه این ویژگی‌ها باعث شده بود پدر بیش‌ازپیش در انتصاب مسئولان مورد توجه قرار گیرد.
به هر صورت بخت با جناب معاون سیاسی سابق یار شد، ایشان استاندار فارس شد. چندی نگذشته بود که یکی از نزدیکان ایشان اطلاع داد شما جزو گزینه‌های مطرح برای بحث جوانان هستید. کار به ارسال رزومه و مدارک رسید هفته‌ای نگذشت بود که گفتند کار تمام شده و حکم صادر شده فقط جناب استاندار تقاضای دیدار پدر را دارند، همان‌جا حکم شما را هم تحویل خواهند داد.
پدر شیراز نبود و گاه‌گاهی سر می‌زد برنامه را جویا شدم. بنا داشتند شنبه هفته بعد سری به شیراز بیایند. با ایشان تماس گرفتم گفتم استاندار تقاضای دیدار دارد. گفتند چه عیبی داره هماهنگ کن بیاد خونه اطلاع دادم وقت هماهنگ شد.
مؤعد دیدار رسید در اتاق پشتی منزل استاندار و معاونش و رفیق مشترکمان را مستقر کردم. پدر آمد سلامی مختصر و نشست اول سخن جویای وضعیت و احوال عشایر را پرسیدند که بی‌آبی چه آسیبی تاکنون متوجه ایشان کرده، بعد بحث از زراعت شد و احیای از رکن‌آباد استاندار هم گزارش‌هایی داد که یادم نیست نیم ساعتی گذشت استاندار وارد بحث عزل و نصب‌های که کرده بود شد. او می‌گفت فلانی را فلان جا گذاشتیم و پدر اسم کوچکش را می‌برد که یعنی می‌شناسمش...
تا اینکه بحث به سر مبارک ما رسید. استاندار فولدر حاوی حکم مرا برداشت و گفت برای بحث جوانان افراد متعددی مطرح بودند؛ آقازاده‌های فلان بیت، اما ما گفتیم فقط علی آقا بالاخره ما باید یک راه ارتباطی با شما داشته باشیم...
می‌دانستم مقدمه خوبی را انتخاب نکرده بود. زیرچشمی به پدر نگاه می‌کردم. خیلی آرام‌آرام چهره در هم کشید و در آخر چشمانش را بست!
صحبت استاندار که تمام شد، نگاهی به ایشان کرد و گفت: این علی ما چی داره! چرا او را انتخاب کردید؟ شما می‌خواهید سبیل مرا چرب کنید! شما می‌خواهید دهن من را ببندید! شما دارید به من باج می‌دید می‌خواهید مرا بخرید... استاندار چشمانش از حدقه بیرون زده بود... نه حاج‌آقا ما کی چنین جسارتی به شما می‌کنیم... ما غلط کنیم اگر چنین قصدی داشته باشیم... اصلاً اشتباه کردیم. من رفیقم و معاون هر سه می‌خندیدیم، خنده‌ای که بیشتر از روی تعجب بهت بود تا فضا کمی تلطیف شود. پدر کار من و جلسه را تمام کرد و رفت. معاون استاندار نگاهی به من کرد؛ حاج‌آقا در جریان نبودند؟ سکوت کردم گفت: فلان حاج‌آقا برای انتصاب دامادش پدر ما را در آورده هر روز پیغام و پسغام می‌دهد... و من همچنان در سکوتی عمیق فرو رفته بودم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار