-یا خدا!
آه از نهادم بلند شد. صف طویلی روبرویم بود که هرچه میرفتم به انتهایش نمیرسیدم. نگاهی به کارتم کردم. کنار اسمم یک ویژه طلایی به نستعلیق نوشته شده بود. کمی این پا و آن پا کردم. شاید اگر کارتم را نشان میدادم میتوانستم زودتر وارد شوم، ولی با دیدن جمعیتی که به سرعت به انتهای صف اضافه میشد، منصرف شدم، نخواستم بیشتر از این از مراسم عقب بیفتم و به صف پیوستم. انتهای صف خیلی زود کوچه را رد کرد و به داخل خیابان پیچ خورد، ولی ما حتی یک میلیمتر هم جلو نرفته بودیم. خادمی از انتها تا ابتدای صف را بررسی کرد و خانمهای بچهدار را فرستاد ابتدای صف. یکی دو نفر گفتند:" ای بابا، کاش ما هم بچههامونو آورده بودیم تا زود میرفتیم تو. "
دو نفر که بعد از من وارد صف شده بودند در حال بررسی کارتهایشان بودند. یکی رو به دیگری پرسید:" بهنظرت ما که روی کارتمون نوشته ویژه رو زودتر راه نمیدن؟ "
نیم نگاهی به کارتش انداختم. کاملا شبیه کارت من بود. حتی رنگش هم متفاوت نبود. قبل از آنکه دوستش جوابش را بدهد. کنار دستیشان کارتش را بالا گرفت:" کارت منم که مثل مال شماست. " جلویی هم تایید کرد. گفتم:" الکی دلمونو خوش کردیم خودمون فقط ویژهایم. نگو همه مثل همیم. " کناریام خندید:" خوبه نرفتیم بپرسیم، وگرنه ضایع میشدیم. " و همین موضوع مقدمهای بر دوستی کوتاهمان شد.
از سن و سال و جنسیت بچههایمان و اینکه کجا گذاشتیمشان تا بتوانیم امروز بیاییم به دیدار میپرسیدیم. یکی بچههایش را پیش مادرش و دیگری پیش همسرش گذاشته بود و آن یکی در آغوش گرفته و با خود آورده بود.
همینطور که گرم صحبت بودیم صف هم به آرامی جلو میرفت. در اول را که رد کردیم، ترتیب صف به هم ریخت و کنار تعدادی دانشجو قرار گرفتم. یکی از دانشجوان که از بقیه قدبلندتر بود پرسید:" بهنظرتون نماز رو پشت سر آقا میخونیم؟ " دانشجویی که شیطنت از چشمانش میبارید جواب داد:" نه بابا، دلت خوشه. تازه من حدس میزنم اون ته، پشت یه ستون بیفتم و نتونم آقا رو هم ببینم. "
تقریبا همگی پاها و دستهایمان از سرما بیحس شده بود. دانشجوی دیگری در دستانشها کرد:" شنیدم فقط خانوما دعوتن. من که باورم نمیشه، حتما یکی دو ردیف آقا اون جلو میشینن. " بقیه جواب دادن:" آره بابا، اسمش اینه که فقط خانوما دعوتن. "
ناگهان صدایی توجه همه را به خودش جلب کرد:" ببخشید، اجازه میدید من رد بشم؟ ببخشید... ممنونم. "
خانمی میانسال با کاپشن کرم و روسری قهوهای، خلاف جهت جمعیت حرکت میکرد و چرخ خریدش را با خودش میکشید. نگاهی به اطرافم انداختم و متوجه شدم از یکی از خانهها بیرون آمده. دوباره ترتیب جمعیت بهم ریخته بود. حالا کنار جمعی دیگر قرار داشتم. یکی از دختران که روسری آبی سرش بود، آهی کشید:
" خوشبهحالش، لابد هر وقت دلش بخواد میتونه تو مراسمها شرکت کنه و راحت آقا رو ببینه. "
دختر کوچولویی که قدش یک سوم من هم نبود با چادر رویش را گرفته بود. سلام کردم. خودش را لای چادر مادرش قایم کرد. از مادرش پرسیدم:" اسم این خانم خوشگله چیه؟ با من دوست نمیشه؟ "
مادرش کمی چادرش را کنار زد تا دخترش را ببینم:" فاطمه حسنی خانوم"
متوجه شدم مادر فاطمه حسنی توراهی دارد و بهسختی در بین جمعیت ایستاده است. گفتم:" تمام بچهدارها زودتر رفتن داخل، شما هم برید. " یکی دو نفر دیگر هم تایید کردند و برایشان راه باز کردند. فاطمه حسنی دست در دست مادرش از ما دور شد و داخل رفت.
به جز یک دستمال کاغذی تمام وسایلم را تحویل امانات دادم و سراغ گیت بعدی رفتم. دیگر تمام خانمها دستانشان را به هم میمالیدند. سرما بدجور در بدنم نفوذ کرده بود و دلم میخواست زودتر وارد شویم.
در صف جلو رفتیم و خادمی بازرسی بدنیمان کرد. از آنجاییکه دیگر از سرما داشتم قدرت حرکتم را هم از دست میدادم و احتمالا اگر کمی دیگر میایستادم به ملکوت میپیوستم، آنجا نماندم و به سمت کفشداری رفتم.
بعد از کفشداری صدای قرآن بگوشم رسید. دلم هری ریخت. یعنی مراسم شروع شده بود و لحظه ورود آقا را از دست داده بودم؟ پس احتمالا من همان کسی بودم که ته سالن پشت ستون میافتادم.
سمت میز پذیرایی نرفتم و سریع گیتهای بعد را گذشتم و وارد سالن شدم. سرتاسر سالن را صندلی چیده بودند، ولی با فاصله. تمام صندلیها بلا استثناء پر بود. از لابلای جمعیت سرک کشیدم تا شاید آقا را ببینم، ولی از آن زاویه چیزی معلوم نبود. به انتهای سالن رفتم و از دور روی ماهش را دیدم، ولی خیلی خیلی دورتر از چیزی بود که تصورش را داشتم. کسی جلو آمد و سلام کرد. یکی از دوستان نویسندهام بود. از دیدنش خیلی خوشحال شدم.
گروه سرودی از دختران نوجوان با روسریهای یشمی شروع به خواندن کردند. همانطور که به سرود گوش میدادم متوجه شدم یکی از خادمین در حال باز کردن در راهپلههاست تا مردم را به طبقه بالا بفرستد. پرسیدم:" بالا بازه؟ " جواب داد:" نه هنوز. "
دوباره پرسیدم:" بیرون نگذاشتن کاغذ و خودکارم رو بیارم. گفتن داخل هست. باید از کجا بردارم؟ " به میزی اشاره کرد:" اونجا هم کاغذ هست، هم قلم. " سراغ میز رفتم، ولی فقط خودکار پیدا کردم. روی میزهای دیگر رو هم نگاه کردم؛ نهخیر خبری از کاغذ نبود. نگاهی به جمعیت کردم. در دست بیشتر افراد حاضر، قلم و چند برگ کاغذ بود. ماشاءالله جمع، جمع فرهیختگان بود و همه اهل نکتهبرداری. دوباره سراغ یکی از خادمین رفتم و کاغذ خواستم، ولی از آنجایی که هر کدام در حال انجام وظیفهای بودند و اجازهی بیرون رفتن نداشتند. بیکاغذ ماندم.
در بالا باز شد و تقریبا نفر اول بودم که خودم را به بالا رساندم. پرده را کنار زدم و دقیقا روبروی آقا نشستم. از آنجا آقا، جایگاه سخنرانان و صفهای جلویی را خیلی خوب میدیدم. با خودم گفتم هر چه شنیدم را بهخاطر میسپارم، ولی میدانستم حافظه خوبی ندارم. هنوز به غیر از دو سه نفر کسی بالا نیامده بود. این بار با استرس و دلهره پایین دویدم و به دنبال کاغذ از این طرف به آن طرف رفتم. با تمام شدن سرود زیبای بچهها به خودم آمدم که اینطوری فقط مراسم را از دست میدهم. پس اینبار با آرامش پلهها را بالا رفتم و ناگهان به یاد تنها آوردهام به جلسه افتادم. بله، تنها چیزی که از این همه بازرسی رد شده بود. دستمالکاغذی عزیزم. به جایم برگشتم و دوباره روبروی آقا نشستم. اینبار انگار که تازه چشمانم باز شده باشد، ستونهایی که به زیبایی با تصویرهایی از گل سرخ و محمدی تزیین شده و روایت زیبای "اکثر الخیر فیالنساء" که بالا سر آقا با رنگ صورتی روی زمینهای فیروزهای نوشته شده بود را دیدم. برای یک لحظه محو این جمله زیبا شدم.
اطرافیانم از زیبایی سرود بچهها حرف میزدند. خانم نفیسه سادات موسوی، مجری برنامه یکی از شعرهایش را خواند و آقا از شعرش تعریف کرد. هیچوقت علاقهای به شعر گفتن نداشتم، ولی در آن لحظه دلم میخواست که من هم شاعر بودم. از آن بالا به پایین نگاه کردم. روسری یشمیهای زیبا همانجا که سرود خوانده بودند، سرجایشان نشسته بودند. اولین مهمان در حال سخنرانی بود. خانمی در حال فیلمبرداری و یکی دو خانم دیگر در حال عکاسی بودند. دوباره نگاه کردم. از آقایان در بین جمعیت خبری نبود. حتی ردیفهای جلو هم خانمها بودند. فقط محافظین و چند نفر از عوامل پشت صحنه که کنجی ایستاده بودند، مرد بودند یعنی کمتر از انگشتان دو دست. لبخند بر لبم نشست. کمکم کنارم پر میشد. دختر بچهای کنارم ایستاد و همانطور که به کیکش گاز میزد، بالا و پایین میپرید و دامن چیندار کرمش پف میکرد. نفر بعد برای سخنرانی آمد آنهم با شال صورتی و جوراب قرمز. از اینستاگرام میشناختمش، پریچهر جنتی، نماینده زنان خانهدار بود. اغلب خوب حرف دل زنان خانهدار را منتقل میکرد، در این جلسه هم درباره خانه و زن مولد، از بینرفتن محلات در زندگی مدرن و اینکه امروزه باید برای هر چیزی مثل همبازی فرزندت، کمک گرفتن و استفاده از طبیعت و ... پول بپردازی صحبت کرد و... و در آخر خانمها با صلواتی جاندار بدرقهاش کردند. دستمالم را روبرویم باز کردم و شروع به نوشتن کردم. سخنران سوم خانم نقاشان و حقوقدان بود و تجربهی زندگیاش در اروپا را با ایران مقایسه و به نکات جالبی اشاره کرد و نتیجه گرفت که واقعا زن در ایران ریحانهست؛ و در آخر هم گفت که دلش میخواسته است از آقا هدیهای بگیرد، ولی در دلش گفته که نیازی به این کار نیست و یار با ماست، اما به هرحال هرچه از دوست رسد نیکوست و جمعیت یکصدا خندیدند.
از دختر بچه کنارم که حالا میدانستم اسمش عارفه و پنج سالهست پرسیدم:" خوشحالی اومدی پیش آقا؟ "
به آبمیوهاش دهان زد:"آره، خیلی" و دوباره ایستاد و شروع به جست و خیز کرد. خانم مجری به این نکته اشاره کرد:" همهمه سالن بهخاطر مهمانهای کوچولویی هست که همراه مادرانشون برای دیدن شما تشریف آوردن. "
نفر بعد خانم محور بود که فعال هنر و رسانه بود و بیان شیوایی داشت و اشاره کرد که ما همان خانمهایی هستیم که شما چند سال پیش در جمع مردان هنرمند و رسانهای سراغمان را گرفتید و اگر الآن اینجاییم به لطف شماست.
دو نفر دیگر هم آمدند و دربارهی نوجوانان و وضعیت بهداشتی زنان هم صحبت شد. چند باری هم از بین جمعیت یکی دو نفر ابراز احساسات کردند. کمکم خسته شده بودم. از کنار دستیام دستمالکاغذی گرفتم و به نوشتن ادامه دادم.
خانم مجری اعلام کردند بهسخنرانان از طرف آقا نفری یک انگشتر اهدا خواهد شد و رو به آقا کردند:" آقا جان، افرادی که در برنامه بودند همه صحبت کردهاند، ولی دو نفر هم رزرو بودند اگر صلاح میدونید صحبت کنند. "
آقا خیلی صریح به دلیل نبود وقت جواب میدهند:" نه، صلاح نمیدونم. " و همگی از ته دل خندیدیم. نفس راحتی میکشم، چون پاها و کمرم درد گرفته است. آقا هم ملاحظه جمعیت و بچهها را کردند.
آقا در ابتدا از گروه سرود و دستاندرکارانش تشکر کردند و جلسه را مفید خواندند و درخواست کردند که همگی نوشتههایشان را تحویل بدهند تا روی مطالب کار کارشناسی انجام بشود و فرمودند که این جلسه بهخاطر نامه بانوان بوده که به دیدار مداحان در روز زن اعتراض کرده بودند و انشاءالله ادامه دار خواهد بود. جمعیت با هیجان انشاءالله میگوید.
نگاهی به عارفه میکنم که سرش را روی پای مادرش گذاشته و با صدای آشنا و دلنشین آقا به خواب رفته است.
آقا به نکات مهمی اشاره میکنند که با اینکه یادداشتشان میکنم به خودم یادآوری میکنم که باز هم در خانه به سخنرانی گوش بدهم. درباره جایگاه زن در نظام سرمایهداری، جایگاه زن و مادر در خانواده اسلامی و...
و چنان تعابیر زیبایی را بهکار میبرند که با شنیدن بعضی از آنها ناخودآگاه به طرف بغلدستیام برمیگردم و بههم لبخند میزنیم. در آخر هم آقا بلند شدند و قبل از رفتن دست تکان دادند. جمعیت چنان به سمت آقا هجوم آورد که محافظان به سختی میتوانستند کنترلشان کنند. عارفه هم بیدار شده بود و در بغل مادرش برای آقا دست تکان میداد.
در حیاط هم نفری یک یادگاری از آقا گرفتیم که شامل چند کتابچه و یک عکس قشنگ از ایشان بود.
بهنظرم اگر از تمام نکاتی که آقا مطرح کردند، فقط یک نکته را هم درس بگیریم، دنیا گلستان میشود و آن این است:
آیا تا کنون جلسهای ویژه بانوان در سرتاسر ایران تشکیل شده که مهمتر از این جلسه باشد؟ جلسهای با رهبر؟ جلسهای که در آن نکات خیلی مهمی مطرح شد و اغلب خانمها جوان بودند؟ و نکته مهم همینجاست همین عارفه کوچولوی پنج ساله، آلای یک ساله یا آیه خانم چهارماهه که به آنها اجازه داده شد که با مادرانشان همراه شوند و در جلسه به این مهمی شرکت کنند.
پس چرا در دانشگاهها، ادارات، مراکز علمی پژوهشی و... یا مادر را حذف میکنید یا کودکش را؟
لطفا شکوفهها را نچینید.