شهید سعید قهاریسعید، فرمانده توانمند لشکر۳ ویژه شهدا از جمله مجاهدان مخلص راه خداست که حتی سالها پس از دفاع مقدس نیز همچنان رخت رزم را بر تن داشت و عاقبت نیز در چهارم اسفند ۱۳۸۵ توسط گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. برای آشنایی با زندگی جهادی او، با سردار عبدالله ملکی از همرزمان قدیمی این شهید همکلام شدیم. شهید سعید قهاریسعید، فرمانده توانمند لشکر۳ ویژه شهدا از جمله مجاهدان مخلص راه خداست که حتی سالها پس از دفاع مقدس نیز همچنان رخت رزم را بر تن داشت و عاقبت نیز در چهارم اسفند ۱۳۸۵ توسط گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. برای آشنایی با زندگی جهادی او، با سردار عبدالله ملکی از همرزمان قدیمی این شهید همکلام شدیم.
اولین آشنایی
آشنایی اولیه من و سعید به شب عملیات والفجر۱۰، سال ۱۳۶۶ برمیگردد. ایشان در آن زمان فرمانده سپاه پاوه بودند. در جلسهای که در سپاه سروآباد تشکیل شده بود، ایشان را ملاقات کردم. فرمانده سپاه۱۱ امام حسن عسگری (ع) در آن زمان هم، سردار علیرضا عسگری بود که هماکنون چند سالی است در اسارت رژیم صهیونیستی است. در آن جلسه که برای فرماندهان مریوان، بانه و... جلسه برگزار شده بود، شهید سعید قهاری حضور داشتند. ایشان در طول جلسه بسیار آرام، متین و صبور بودند. اگرچه دنیایی از درایت و سخن بود، اما هیچگاه بیهوده تکلم نمیکردند.
آرامش یک عارف!
یک بار رفتیم در منطقه اورامانات و شب در آنجا ماندیم که خبر رسید در گرگان اسلامدشت ضدانقلاب با سپاه مریوان درگیر شده و متأسفانه فرمانده گردان، جعفری، به شهادت رسیده است. سعید از این خبر خیلی ناراحت شد، اما قلب او به قدری به خدا نزدیک بود که در کمال ناباوری و ناراحتی بیش از حد، آرام بود. آرامش ویژه ایشان در شرایط بسیار دشوار به ارتباط عمیقشان با خداوند برمیگشت. یادم است یکبار که ضدانقلاب به مقر نظامی روستای خوشگلان در نزدیکی مرز عراق، حمله کرده بود و پایگاه را گرفته بود، ایشان به همراه نیروهایش با کومله و دموکرات درگیر شد و آنجا را پس گرفت. در این میان فرمانده پایگاه شهید حسینی به شهادت رسیده بودند. این داغ برای ایشان خیلی سنگین بود، اما صبوری کرده و با توکل بر خدا انتقام بچهها را از ضدانقلاب گرفتند. در شرایط خاص و اضطراری هرگز دستپاچه نمیشد و تصمیمات مهم و ویژهای اتخاذ میکرد. یکی از بهترین شیوههای مدیریت فرمانده قلب آرام و صبر اوست. ما با استقامت ایشان توانستیم پایگاه را پس بگیریم. شهید قهاری هرگز فرمانده پشت بیسیم نبود. همیشه همراه بچهها و با نیروهای گردان ضربت به گشتهای جوله میرفت. مانند سربازی همیشه آماده بود. او مانند مهتاب در کنار این ستارهها بود. نیروها با گامها و حالات چهره ایشان، با شهامتها و جسارتهایش درس میگرفتند و در کنار این فرمانده شجاع روحیه میگرفتند.
ماجرای دستگیری توفیق الیاسی
شهید قهاری از مرگ سرخ نمیهراسید. واژهای به نام ترس را در ادبیات خود جای نداده بود. معنایی برای جا زدن و هراس در وجود او شکل نگرفته بود. او فرماندهای ویژه بود. خستگی را نمیشناخت. به قول یکی از دوستان خستگی را خسته کرده بود. یکی از پاسداران به نام پاشا، از شجاعت شهید در شبی که در یکی از مأموریتها همراهش بود، اینگونه تعریف کرد: «در سال ۱۳۷۱، اطلاعات به ما خبر داد که امشب یکی از اصلیترین و برجستهترین نیروهای ضدانقلاب به نام «توفیق الیاسی» فرمانده نظامی کومله به خانهای در روستای کانیدینا میآید. توفیق الیاسی، مغز متفکر ضدانقلاب بود. خود من چندینبار با او جنگیدم، به راحتی نمیتوانستیم او را دستگیر کنیم و به هلاکت برسانیم. شهید قهاری همراه یک تیم پنج نفره به سمت خانه موردنظر حرکت میکند. ایشان ابتدا با درایت و هوشیاری وارد حیاط خانه میشود، پس از اینکه از پنجره درون خانه را نگاه میکند، میبیند توفیق به همراه یک خانم و یک نگهبان داخل خانه هستند. شهید قهاری دو نارنجک که به نارنجک ۴۰ تیکه معروف بود را به دست میگیرد، ضامن نارنجکها را با انگشت شستش میکشد و به مدت سه ثانیه نگه میدارد، او میدانست که نارنجک ظرف شش ثانیه منفجر خواهد شد، اما اگر زودتر از این زمان به داخل خانه پرتاب میکرد احتمال فرار توفیق الیاسی بیشتر میشد، شهید پس از سه ثانیه شیشه پنجره را در حالی که نارنجک در دست داشت با مشت میشکند و نارنجکها را به داخل اتاق پرتاب میکند، زن و نگهبان هر دو کشته و توفیق مجروح میشود. دستگیری و زنده ماندن این فرد بسیار برایمان اهمیت داشت. اطلاعات فوقالعادهای داشت که با اعتراف او تمام هستههای کومله و ضدانقلاب و جاسوسها در سطح روستاها و شهرها جمعآوری شدند. او در طول خدمتش از این دست اقدامات و شاهکارها بسیار انجام داده بود.