کد خبر: 105782
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸ - ۱۳:۴۴
یکم) آدم‌های بزرگ
«آنتوان دو سنت‌اگزوپری» نویسنده فرانسوی بعد از عمری خلبانی و بلندپروازی، برای کودکان داستان می‌نوشت تا رفتار کودکانه برخی از آدم‌های بزرگ را به آنها گوشزد کند.
در قصه شازده‌کوچولو، حکایتی از دیدار او با یک پادشاه را روایت می‌کند که در سیاره‌ای تنها زندگی می‌کند و هیچ‌کس نیست که از او فرمان ببرد. مروری بر این بخش از داستان، خالی از لطف نیست.
دوم) قبای پادشاهی
«پادشاه وقتی شازده کوچولو را دید، داد زد: آهان... این هم رعیت!
و شازده کوچولو در دل گفت: از کجا مرا می‌شناسد؟ او که هیچوقت مرا ندیده است و نمی‌دانست که مفهوم دنیا برای پادشاهان خیلی ساده است: همه مردم رعیت هستند. پادشاه مغرور از اینکه برای «کسی» پادشاه است به او گفت: نزدیک‌تر بیا تا تو را بهتر ببینم.
شازده کوچولو با نگاه به جست‌وجوی جایی برآمد تا بنشیند ولی قبای قاقم پادشاه همه جای سیاره را فراگرفته بود. ناچار بر سر پا ماند و چون خسته بود خمیازه‌ای کشید. پادشاه به او گفت: خمیازه کشیدن در حضور پادشاه خلاف ادب است. من تو را از این کار منع می‌کنم.
شازده کوچولو خجلت‌زده جواب داد: من نمی‌توانم جلو خمیازه‌ام را بگیرم. من راه درازی طی کرده‌ام و هیچ نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: پس به تو فرمان می‌دهم که خمیازه بکشی. سال‌هاست که ندیده‌ام کسی خمیازه بکشد. خمیازه برای من تازگی دارد. زود باش باز خمیازه بکش. فرمان است!
شازده کوچولو که رنگش سرخ می‌شد، گفت: وا! زهره‌ام آب شد! دیگر خمیازه‌ام نمی‌آید...
پادشاه گفت: ها، ها! پس من به تو فرمان می‌دهم که گاه خمیازه بکشی و گاه...
تند و نامفهوم حرف می‌زد و پیدا بود که عصبانی است. چون پادشاه اساساً مقید بود به اینکه فرمانش اجرا شود. او نافرمانی را بر کسی نمی‌بخشود. سلطان مستبدی بود ولی چون بسیار خوب بود فرمان‌های عاقلانه می‌داد. مثلاً می‌گفت: اگر من به یکی از سرداران فرمان بدهم که پرنده دریایی شود و او اطاعت نکند، گناه از او نیست بلکه از من است.
شازده کوچولو با شرم و ادب پرسید: اجازه هست بنشینم؟
پادشاه با جلال و جبروت، چینی از قبای قاقم خود را جمع کرد و فرمود: من به تو فرمان می‌دهم که بنشینی!
ولی شازده کوچولو تعجب می‌کرد. سیاره بسیار کوچک بود. پس پادشاه بر چه چیز سلطنت می‌کرد؟ به او گفت: اعلیحضرتا... عذر می‌خواهم از اینکه از شما سؤال می‌کنم...
پادشاه به شتاب گفت: من به تو فرمان می‌دهم که از من سؤال کنی!
- اعلیحضرتا!... شما بر چه چیز سلطنت می‌کنید؟
پادشاه به سادگی تمام جواب داد: بر همه چیز!
سوم) شمعی نیفروزید
فرجام کار این میرحسین موسوی، هم به آن پادشاه می‌ماند. به ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستور داده است «در کار» باشند! تا چندنفری باور کنند، او پادشاه همه ملک جهان است.
پس از آنکه دید در جشن تولد کذایی‌اش شمعی برنمی‌افروزند، فرمان ‌داد جشن تولدی برایش نگیرند و شمعی برایش نیفروزند!
بعد از آنکه دید دیگر کسی نمانده است که شهرآشوبی و فتنه‌انگیزی کند به یارانش فرمان داده است افراط را کنار بگذارند و شعارهای ناممکن ندهند!
چهارم) کلاه قاضی و فال نیک
بعضی‌ها، زمانی که اطراف خود را شلوغ می‌بینند سخنان درشت‌تری می‌گویند ولی چون با خود تنها شوند سخن به قدر عقل می‌گویند.
تا روزهای اخیر هنوز چند نفری بودند که با تردید و بیم، پای سخنان موسوی بنشینند اما این چندنفر هم آن قدر رو به کاستی گذاشت که او تنها با دست‌اندرکاران نشریه‌اش سخن می‌گفت. احتمالاً دیگر شازده کوچولویی هم برای شنیدن سخن او باقی نمانده است.
من این تنهایی را برای آقای موسوی به فال نیک می‌گیرم. وقت آن شده است که او فارغ از غوغاهای ماه‌های اخیر، دیگر باید با خودش جلسه بگذارد؛ قبای قاقمش را جمع‌کند، کلاهش را قاضی کند و به بررسی پرونده گفتنی‌ها و نگفتنی‌های خودش در این چند ماه بنشیند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار