
ایستگاه یک آتشنشانی، به عنوان قدیمیترین ایستگاه، از موقعیت ویژهای برخوردار است، جایی که روزگاری نخستین مرکز فرماندهی آتشنشانی تهران بوده و پس از سالها، اعتباری نزدیک به همسایهاش (میدان تاریخی حسن آباد) به دست آورده است.
پانزدهم اسفند 76 (یکی از پرکارترین روزهای ایستگاه) بیشتر اعضای گروه حریق تنها در ساعت 9 شب فرصت کوتاهی برای استراحت به دست آوردهاند،اما مرتضی اصفهانی (کمک فرمانده شیفت) که مسؤولیت تنظیم دفتر ثبت وقایع و فرم گزارش حریق را نیز به عهدهدارد، حتی از همین فرصت کوتاه نیز نمیتواند استفاده کند.
مرتضی کنار فرمانده شیفت نشسته و ضمن صحبت با او گزارش پنجمین حریق یک روز کاری را ثبت میکند. هنوز کار به پایان نرسیده که بار دیگر با صدای زنگ حریق همه از جا میجهند و در یک چشم به هم زدن، خودشان را به خودروها میرسانند. فرمانده رمضانزاده، در حالی که بیسیم را در دست گرفته اعلام آمادگی میکند و ضمن گوش سپردن به صدایی که نشانی محل حادثه را از طریق بیسیم اعلام میکند، به سوی خودروی پیشرو میرود.
خیابان وحدت اسلامی، نرسیده به میدان شاهپور، انبار چرمچی...
در این شب بارانی، نور چراغهای گردان جلوه دیگری دارد. خودروها از ایستگاه بیرون میآیند و پس از عبور از میدان قدیمی به سمت جنوب، توجیه میشوند. خیلی طول نمیکشد که آتشنشانان شعلههای سرکش آتش را از راه دور میبینند.
سمت چپ خیابان، داخل یک منزل مسکونی بسیار بزرگ قدیمی، جایی که از آن به عنوان انبار وسایل و لوازم کفاشی استفاده میشود، آتشسوزی مهیبی رخ داده که به علت آتشزا بودن مواد موجود در آن خطرناک و بیمهار به نظر میرسد.خودروها توقف میکنند فرمانده ضمن گزارش واقعه به ستاد، با کمک فرمانده (مرتضی اصفهانی) صحبت میکند.
- ظاهرا توی همه اتاقها چرم و روکش و چسب و تینر، انبار شده. مساحت حریق هم زیاده.
- فکر میکنم 600 متری بشه.
- بله، طول ساختمون حدود 40 متره. ما احتیاج به نیروی کمکی داریم.
فرمانده در حالی که دور میشود، همچنان با بیسیم حرف میزند و مرتضی به سمت ورودی منتهی به خیابان میرود سه سر لوله آماده شده که اولی ورودی را تحت پوشش قرار میدهد و دو سر لوله دیگر به حیاط میرسند. صدای انفجارهای کوچکی از اطراف در ورودی، مرتضی را متوجه آن نقطه میکند. تعداد زیادی گالن 4 لیتری تینر روی هم چیده شدهاند.گالنهای پلاستیکی کوچکی که بر اثر حرارت شکل خود را از دست داده و پیاپی منفجر میشوند. در فاصلهای که سر لوله اول به این سمت میچرخد، مرتضی خودش را به داخل حیاط میرساند.
سقف ساختمان شیروانی است و کابلهای برقی که از بالای آن عبور کردهاند، در آتش میسوزند. اتصال سیمهای لخت شده با سقف فلزی، زیر باران شدید حالتی پدید آوردهاندکه اطفای حریق از طریق سقف عملاً غیرممکن به نظر میرسد. شدت جرقهها به قدری است که حواس آتشنشانان را به خود معطوف کرده است.
اصفهانی به سرعت تعدادی از آتشنشانان را با خود همراه میکند و چند لحظه بعد آتشنشانانی که خاموشکنندهها را در دست دارند، در صف اول قرار میگیرند. پودر به سمت آتش پاشیده میشود و به محض فرونشستن شعله، سرلولهها با پاشیدن آب کار را پی میگیرند. این تمهید کارایی خود را نشان میدهد. به همین سبب فرمانده توسط بیسیم درخواست خود را به اطلاع ستاد فرماندهی میرساند:
- احتیاج به خاموش کننده پودری داریم. برامون نیسان پودر گاز بفرستین.
ترکیدن ظرفهای پلاستیکی، هر لحظه آتش تازهای بر پا میکند.
خیلی زود، خودروی پودرپاش از راه میرسد. به سرعت همه سر لولههای آبپاش بسته میشوند و جای خود را به سر لوله پودر پاش میدهند و این تمهید، به خوبی باعث اطفای حریق میشود.
- سر لولههای آب، چتری باز بشن. از این سمت اجازه ندین، دوباره شعله ور بشه... سریعتر... صبر کنین. حالا نه... فقط آماده باشین...
در مدت کوتاهی کل فضای انبار به یکباره خاموش میشود و پودر سفیدی که کل سطح را پوشانده، جای شعلههای آتش را میگیرد. نفس در سینه آتشنشانان حبس میشود و همگی منتظر فرمان میایستند.
- حالا، آب بزنین. با همه سرلولهها... اسپری... اسپری بچهها !
فرمانده ناصر رمضانزاده و کمک فرمانده مرتضی اصفهانی از دو سو عملیات را ادامه میدهند. سرلولههای آب پاش، تمام فضای انبار را در اختیار میگیرند و به صورت اسپری، همه جا را آب میزنند. هیچ نشانی از شعله ور شدن دوباره به چشم نمیخورد اما کل فضا، از بوی تینر اشباع شده است. چند دقیقه بعد، با قطع برق، کل منطقه در خاموشی کامل قرار میگیرد و صدای مرتضی در فضای انبار طنین میاندازد.
- تا تخلیه کامل انبار از گاز تینر، باید با خاموشکننده عمل کنیم ... جلوی در هر اتاق، دو تا... دقت کنین که دوباره شعلهور نشه ...
بشکههای تینری که هنوز سالم ماندهاند، باید هر چه زودتر به محوطه باز منتقل شوند. با هدایت فرمانده، کار انتقال بشکهها آغاز میشود. مرتضی، داخل اتاق، بشکهها را از نظر میگذراند و با اشاره او آتشنشانان یکی یکی آنها را از اتاق خارج میکنند.
- به اون دست نزن ... وایسا، وایسا.
پیش میرود و نگاه میکند، شکل بشکه با بقیه متفاوت است. با دقت بیشتری نگاه میکند و نوشتههای روی آن را میخواند.
- اسید سولفوریک... اینا تینر نیست. مواظب باشین. با احتیاط...
همزمان با انتقال بشکهها، هرچند دقیقه یکبار، یکی از خاموش کنندههای پودر و گاز داخل انبار خالی میشود و سرلولهها، با پاشیدن آب، فضا را خنک نگاه میدارند.
- اینجا بچهها...! نوبت گالنهای چسب رسیده. اول همونا رو ببرین... گوشه حیاط نزدیک در، دپوکنین...
داخل حیاط مأموران اداره برق، کابلهای نیمه سوخته را قطع میکنند. خیلی زود، دربخشهایی از فضای باز حیاط، چسب، تینر و اجناس دیگری که احتمال شعلهوری کمتری دارند در سه قسمت مجزا، دپو میشوند. اصفهانی در حالی که یک آتشنشان را با خود میآورد، روبهروی بشکه تینر میایستد. آتشنشان خاموش کننده را زمین میگذارد.
- چشم از این بشکهها ور نمیداری. هنوز ممکنه دوباره شعلهور بشن. میگم دوتا خاموش کننده دیگهام بذارن کنار دستت... مراقب باش.
در حال دور شدن به سمت خودروها نگاه میکند، جایی که معاون عملیات منطقه پیگیری عملیات را به افسرآماده «حسین کبیری» میسپارد و خداحافظی میکند. آتشنشانان ایستگاه «یک» به لکه گیری مشغول میشوند و افسر آماده نیروهای کمکی را مرخص میکند.
- نیروهای ایستگاه 4و5 خسته نباشین. تشریف ببرین ایستگاه لطفاً... بفرمایین.
به دستور فرماندهان، نیروهای کمکی، پس از جمعآوری تجهیزات به سمت خودروها میروند و تنها تلاشگران ایستگاه «یک» در محل باقی میمانند. شب از نیمه گذشته است و آتشنشانان توان ادامه کار را ندارند. فرمانده رمضانزاده از اصفهانی میخواهد که عملیات را پایان یافته تلقی کند.
- لکهگیری تموم شد... دستور جمعآوری وسایلو بده...
آقا تیرهای چوبی هنوز دود میکنن. باید از دیوار درشون بیاریم.
دود نیست. بخاره، با هوز ریل خیس کنین. خطری نداره.
ولی آقا، دود، ها !
فرمانده دور میشود و مرتضی به سوی همکارانش میرود.
با هوز ریل اون تیرها رو حسابی خیس کنین، بعد هم تجهیزات رو جمع کنین، برمیگردیم ایستگاه.
آتشنشانان به جمع کردن وسایل و تجهیزات مشغول میشوند، در حالی که فرمانده توسط بیسیم، برای مراجعت به ایستگاه با ستاد فرماندهی هماهنگ میشود. آنگاه، مکان را به فرمانده نیروی انتظامی حاضر در محل و مالک انبار تحویل میدهد. مرتضی بار دیگر با نگرانی به تیرهای چوبی خیره میشود و در جستوجوی فرمانده به ورودی ساختمان نگاه میکند. صدایی نمیشنود، اما متوجه میشود که فرمانده، توصیههای ایمنی را به کسانی که کنارش ایستادهاند، ابلاغ میکند.
ساعتی بعد، فرمانده رمضانزاده و کمک فرمانده اصفهانی، در حال نوشتن گزارش حریق با هم صحبت میکنند.
آقا ناصر! کاش اون تیرهای چوبی رو در میآوردیم.
بچهها خسته شده بودن. سرتیرها هم خاموش شده بودند، احتیاجی نبود، نگران نباش.
شما بفرمایین استراحت کنین. من گزارش رو تموم میکنم...
فرمانده برمیخیزد و اصفهانی به کار ادامه میدهد. خسته است و دلش میخواهد هر چه زودتر خودش را به رختخواب برساند.
وقتی داخل آسایشگاه روی تخت دراز میکشد، عقربههای ساعت روی 2 بامداد ثابت ماندهاند. پشت خود را به تشک میچسباند و آرام چشم بر هم میگذارد. هنوز چشمش گرم نشده که زنگ حریق او را از جا میپراند. باورش نمیشود. چشم میگشاید و روی تخت مینشیند، ساعت از 5 بامداد گذشته وآتشنشانان به سرعت از میله فرود، پایین میروند. برمیخیزد و از میله پایین میرود.
خودروها برای حرکت آماده شدهاند و طبق معمول از طریق بیسیم نشانی محل حریق اعلام میشود.
خیابان وحدت اسلامی، نرسیده به میدان شاهپور انبار چرمچی...
آه از نهاد همه برمیآید. مرتضی اصفهانی، با لبخند به فرمانده نگاه میکند، اما فرمانده توجهی به لبخند او ندارد. فرمان حرکت میدهد و خودروها از ایستگاه خارج میشوند.
برابر اطلاعات دریافتی، آتش از تیرهای چوبی نیمه سوخته، بالا گرفته و شیروانی شعله ور شده است اما جای نگرانی نیست. زیر شیروانی به طور کامل تخلیه شده و مواد قابل اشتعال، دور از این آتش مجدد، در حیاط دپو شدهاند. خودروها خیلی زود به محل میرسند و عملیات جدید را از سر میگیرند، روز بعد آغاز شده است.