
تابوتساز به من گفت: کدام تابوتها را میخواهی؟ و ردیفی از تابوتهایی را که ساخته بود به من نشان داد. در میان تابوتها به دنبال تابوتی بودم که بتوانم راحت در آن بخوابم. تابوتساز از پشت سر صدا زد، نامت چیست؟ نمیدانستم که ممکن است نام آدم با تابوتی که قرار است در آن بخوابد باید یکسان باشد. گفتم شمس الضحی. زمانی که ناامید از جستوجو میان تابوتها به سویش بازگشتم در جنگل سیاهی که پشت سرش بود سپیداری به من نشان داد و گفت: اگر میخواهی از این درخت برایت تابوتی محکم میسازم اما تا پیش از ظهر باید تصمیم خود را بگیری چرا که ظهر که خورشید به وسط آسمان میرسد موعد انداختن سپیدارهاست و پس از آن دیگر تنه آنها مثل سنگ محکم میشود و هیچ تبری بر آنان کارگر نیست. به سیاهی جنگل و بلندی سپیدار نگاهی کردم وگفتم: بساز. تابوتساز با تبری در دست به سراغ سپیدار رفت و صدای ضربه تبر بر پیکر سپیدار به گوش رسید. داشتم به صدای موزون تبر که داشت میان آورندهای سپیدار جدایی میانداخت عادت میکردم که صدای تابوت ساز در گوشم پیچید که میگفت مراقب باش! من به بلندی سپیدار که در حال سقوط به سوی من بود نگاه میکردم و هجوم تابوتی را میدیدم که برای بردن من شتاب گرفته بود. سایه سیاه سپیدار که روی چشمهایم میرسید وحشت زده از خواب میپریدم. آنگاه بود که صورت مهربان مادرم را میدیدم که میگفت شمسالضحی باز هم خواب دیدی و من میگفتم کابوس بود؛ همان کابوس همیشگی دوباره تابوتساز.
دیگر به این کابوسها عادت کرده بودم. به تابوتساز و تبر بلندی که در دست داشت. انگار در بیداری وسط روز صدای تبر را از دور دست میشنیدم. مثل همان روز در دادگاه انگار تابوتساز کنار میز قاضی ایستاده بود. میز بلند چوبی را ورانداز کرد و رو به من گفت: این چوب خوبی است. میخواهی برایت تابوت بسازم و گفتم:بساز. قاضی رو به من گفت: چه بسازم؟ من گفتم:تابوتی بلند که موقع بردن من به برزخ از شیار آن بتوانم همسر بیوفایم را ببینم و قاضی بلند خندیده و به صورت مادرم که نگاه کرده بود لبخند از روی صورتش محو شده بود. مثل ها کردن روی شیشه در روز سرد که زود محو میشد. من بارها روی شیشه کامیون در روزهای سرد ها کرده بودم. مثل آن روز سرد در آستارا که هنگام بازگشت از دانشگاه حسام را دیده بودم. در سردی روز داشت شیشههای مه گرفته کامیون بزرگی را ها میکرد و بعد با دستمال قرمز بلند آن را پاک میکرد. داشت ترانه حماسی مردان جنوب ایران را با احساس میخواند و من ایستادم و به آن گوش کردم. وقتی نگاهش به نگاهم افتاد از روی رکاب ماشین به پایین پرید و گفت:ایرانی هستی؟ من ابتدا باحرکت سر جوابش را دادم و گفتم:دانشجو هستم و در رشته مامایی درس میخوانم. با تغییری در صورت تحسینم کرد و چند بار گفت: مامایی! یعنی همون بچه و اینا دیگه؟! نمیدانستم به همان زودی کنارش مینشینم و در خیابانهای بیرون شهر و در میان جنگلهای انبوه سبز و سیاه آستارا به خطهای ممتد و مقطع خیابانها چشم میدوزم و او از آرزوهای بزرگی که در سر داشت برایم میگوید و من صورت خودم را به شیشه پنجره میچسبانم و نگاهم را به خطهای خیابانها میدوزم. حسام گفت: از خطهای مقطع بیزارم و من شیشه کامیونها را ها کردم و تصویر قلب کوچکی روی آن کشیدم. حسام به من قول داده بود که بعد از پایان درسم مرا کمتر از 80 روز دور دنیا بگرداند و بارها درباره 60 تا 70 روز بودن آن بحث کرده بودیم. او کمتر از 80 روز از نخستین آشناییمان زمانی که در تهران بودم با خانوادهاش برای خواستگاری به خانهمان آمد. درسم تمام شده بود. روزهای اول زندگیمان داشت به خوبی سپری میشد. من خوشحال بودم که میتوانم به سفری دور دست بروم و از کنار پنجره ماشین خطهای ممتد و مقطع خیابانها را نگاه کنم که حسام به تنهایی عازم سفر شد. همان روزهای اول بود که مادرم در آستانه در ظاهر میشد و اسپنددان دود گرفته را در هوا میچرخاند و من در پس دود اسفند چشمهایش را نمیدیدم. زمان میگذشت و روزها از پی یکدیگر میگذشتند و من به تصویر مادرم عادت کرده بودم که با اسپنددان دود گرفته در آستانه در ظاهر میشد و پایان انتظار را برایم دشوارتر میکرد. داشتم دچار روزمرگی میشدم و از نگاه کردن به گوشی تلفن که بیصدا در گوشهای راکد مانده، بیزار شده بودم. همیشه به دنبال راهی بودم که از زیر نگاه سنگین مادرم به دور باشم که زنگ خانه به صدا درآمد. حسام بیخبر از نخستین سفر پس از ازدواجمان بازگشته بود و من با اشتیاقی وصف نشدنی در خانه جا نمیشدم. اشتیاق عجیبی به سراغم آمده بود و من دیگر هیچ کس را جز حسام نمیدیدم. پریوار داشتم به گردش میچرخیدم و اندوه رنجی که او برای کار میکشید آزارم میداد که احساس بیتفاوتی و نگرانی که در چشمهایش بود به نظرم نیامد. مادرم از همان ابتدا فهمیده بود اما من مدام به بیخوابی شب و خستگی روز پیوندش میدادم. اما این سالها و در هر سفر ادامه داشت و سرانجام روزی رسید که دیگر وجودش را در خانه نمیتوانستم تحمل کنم. دوست داشتم به سفری برود و در بازگشت مثل همان روزهای اول زندگی با اشتیاق در را به رویش باز کنم و تصویر خندان او در قاب در ظاهر شود. مادرم در آستانه در ظاهر شد. اسپنددان را در هوا میچرخاند و من برای اولین بار دیدم که از آن دود بلند نمیشود. برای اولین بار چشمان اشکبار مادرم را دیده بودم. او در تمام این سالها در پس دودهای اسپند گریه میکرد که صدایم کرد: شمسالضحی این بوی چیست؟ رد نگاهم را تا کنار پنجره دنبال کرد و زمانی که چشمش به حسام افتاد با سیگاری در دهان و دندانهای زرد رنگ گفته بود: خدا مرگم بده! حسام خندیده بود. بلند بلند خندیده بود و گفته بود: چیزی نیست ملک خانوم.، سیگاره، سیگار.
حسام دروغ میگفت، مثل تمام روزهایی که حقیقت را نگفته بوده دروغ میگفت. مثل همان روز آخر که رفت و گفت: زود برمیگردم و بازنگشت. مادرم همه جا را برای پیدا کردن خانوادهاش رفته بود اما از آنها هم نشانی نبود. مادرم در آستانه در ایستاده بود. بدون اسپند و اسپنددان و به من گفته بود باید طلاقت را بگیری و من سکوت کردم. از همان شب کابوسها به سراغم آمدند. تابوتساز با جنگل سپیدارها که برای آدمهای وامانده شهر، تابوت میساخت. من صبح همان روز به سراغ قاضی رفتم.