
آتش نشانان در محوطه به بازی فوتبال مشغولند و فارغ از هیاهوی شهر دل به ورزش دادهند. صدای بم ضربههایی که به توپ میخورد و فریادهای شوق آمیزی که در هم میپیچد، ایستگاه را از سکوت ناشی از انتظار حادثه دور کرده است. . . و ناگهان زنگ اتوماتیک به صدا در میآید:
«خیابان اشرفی اصفهانی – بلوار مرزداران- نرسیده به پل یادگار –حادثه چاه»
در یک چشم به هم زدن خودروها از ایستگاه خارج میشوند و در سربالایی منتهی به پل یادگار به سرعت پیش میروند. نجاتگر چهار «اسماعیل احمدزاده» در خودروی پسرو مستقر است و به خودروهایی نگاه میکند که با دیدن خودروهای امداد، راه میگشایند. در این ساعت مسیر خلوت است و درکوتاه ترین زمان ممکن گروه امداد به محل حادثه میرسد.
در امتداد رشته چاههایی شبیه قنات در نقطهای که جمعیت انبوهی حلقه زدهاند، گروه نجات راه میگشاید و پیش میرود. فرمانده، افراد را به دو گروه تقسیم میکند. معاون فرمانده و «احمداسماعیلزاده » مأمور جمع آوری اطلاعات میشوند. آنچه در ظاهر پیداست، چالههایی است به عمق 50 سانتی متر که مسؤول شرکت آنها را « چاه » میخواند.
- اینکه چاله است. چاه کجاست ؟
- همینه، چاه ریزش کرده. پر شده.
مسؤول شرکت توضیح میدهد.
- دو تا کارگر زیر خاک دفن شدن، یه کاری بکنین:
- میدونین عمق چاه چقدره ؟
- حدود 12 متر.
لودر و بیل مکانیکی بیش از 3 متر خاک را جابهجا میکنند. با پیدا شدن دهانه چاه، بارقه امیدی در چشمان امدادگران میدرخشد. اسماعیل زاده با دیدن جسمی فلزی پیش میدود و با راننده بیل مکانیکی صحبت میکند.
- دست نگه دار، ببینم چیه ؟ فکر میکنم سیم بکسل باشه.
توجه دیگران نیز جلب میشود، بیل مکانیکی کنار میرود و پیش از همه اسماعیل زاده خود را به نقطه موردنظر میرساند. جسم فلزی براق، سیم بکسل بالابری است که سوی دیگر آن در عمق چاه قراردارد.
- انگار سیم تکون میخوره.
سیم بکسل را تکان میدهد و منتظر میماند. پس از آنکه به طور کامل سیم از حرکت باز میماند، بلافاصله با نیرویی دیگر تکان میخورد. اسماعیل زاده فریاد میزند:
- زنده ان. سیم تکون میخوره. عجله کنین.
- چیکارکنیم ؟ با این وسایل که نمیشه.
- فعلاً مشغول میشیم تا لولههای داربست برسه. بیاین کمک.
چند کارگر چاهکن نیز به کمک مأموران نجات میآیند، اما کار سختتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. به زودی لولههای داربست میرسد. فرمانده پیشتر این وسیله کمکی را درخواست کرده است. نجاتگران به سرعت لولههای داربست را به هم وصل میکنند و آن را به داخل حفره میفرستند.
- اسماعیل زاده ! شما بیا این طرف. با این الوارها باید یه کارگاه بالای چاه نصب کنیم. عجله کن پسر
- آقا گچ لازم داریم. با گچ و آب باید دیواره رو مهار کنیم. وضع خاک خیلی بده. . .
کارگاه بالای چاه نصب میشود. خاک برداری با اصول فنی و بهتر از پیش آغاز میشود. چند نفر گچ و دوغاب آماده میکنند و دو نفر به نوبت با بیل خاکبرداری میکنند و توسط « دلو » خاکها را به سطح میرسانند. همزمان دیواره چاه با دوغاب گچ محکم میشود. بر بلندای چاه، داخل محوطه، تقریباً همه قطع امید کردهاند. دو کارگر ساعتها در زیر خاک مدفون بودهاند و هنوز به چند ساعت دیگر وقت نیاز است تا نجاتگران به عمق 12 متری برسند.
پس از این همه تلاش، اسماعیلزاده در عمق 6 متری قراردارد و به کمک نجاتگران دیگر داربست فلزی آماده شده را قدم به قدم جوش میدهند. فشار پشت الوارها زیاد است و هرگونه بیاحتیاطی باعث ریزش مجدد و مدفون شدن امداد گرانخواهد شد. اسماعیل زاده گوش میخواباند، انگار صدایی از اعماق خاک شنیده میشود، اما هیاهوی بالای چاه زیاد است. صدای ضعیفی از عمق خاک شنیده میشود، صدایی توأم با گریه که تشخیص واژههای آن مشکل است:
- کمک. . . ما زندهایم. . . کمک. . . به داد ما برسین. خدایا. . . ما زنده ایم. . . کمک. . .
اسماعیلزاده عرق چهرهاش را پاک میکند و نیرویی دوباره میگیرد. او تلاش میکند اما گویی رمقی در دست هایش نمانده است. 18 ساعت تمام، این تلاش نفسگیر ادامه داشته و هنوز صدای کارگران از عمق خاک شنیده میشود.
از چاه بیرون میآید. آفتاب پاییزی بر سراسر محوطه تابیده و چشمهای او را میزند. نگاهی به ساعتش میاندازد. در آغاز به درستی تشخیص نمیدهد اما واقعیت دارد. اینک ساعت یازده روز بعد است. نزدیک چاه روی زمین فرود میآید و نفسی تازه میکند. صدای استغاثه دو کارگر گرفتار در سرش پیچیده است و او را آزار میدهد. آهی میکشد و سر به آسمان میبرد. همزمان صدای ناامیدکنندهای از عمق چاه شنیده میشود.
- چاه کمر گیر شده. یه تیکه بتون اینجاس.
فرمانده پیش از اسماعیل زاده به دهانه چاه میرسد و درحالیکه با اشاره دست، معاون را فرا میخواند با داخل چاه صحبت میکند:
- روزنه برای تزریق هوا داری ؟
- آره گوشه حفره بازه ولی بتون تکون نمیخوره.
- فعلاً هوا تزریق کنین تا یه فکری بکنیم. آماده شدی خبر بده.
پس از یک ساعت تلاش و بهکارگیری فنون ویژه بالاخره تکه بزرگ بتون از داخل چاه بیرون کشیده میشود و دو کارگر چاه کن به عنوان نیروی کمکی، داوطلبانه مشغول کار میشوند.
کارگران به نوبت جا عوض میکنند. در آخرین نوبت دوباره اسماعیل زاده به درون میرود. کار به جایی میرسد که ادامه داربست ممکن نیست. ناگهان سر یکی از کارگران از خاک بیرون میزند. اسماعیل زاده به سرعت خاک سروصورت او را پاک میکند اما او از گردن به پایین داخل خاک مانده و برای نجات کامل او به زمان بیشتری نیاز است. اسماعیل زاده لوله دستگاه دمنده را جلوی صورت فرد مصدوم میگذارد و درخواست الوار میکند. الوارها میرسند. اسماعیل زاده آنها را به صورت عمودی بالای سر مصدوم قرار میدهد و آن را با گونی میپوشاند.
- اصلاً ناراحت نباش. خواست خدا بوده که زنده بمونی، من میرم بالا تا یه تازه نفس جامو بگیره.
فرمانده نگاه میکند. اسماعیلزاده حتی نیروی راه رفتن ندارد وتقریباً چهاردست و پا خودش را کنار میکشد:
- تو برو آسایشگاه استراحت کن. اگه کار تموم نشده بود دوباره بر میگردی.
- اجازه بدین اقلاً نجات اولی رو ببینم، بعد میرم.
چاه ریزش کرده و همه رشتهها پنبه شده است. اسماعیلزاده خودش را پیش میکشد. قصد رفتن به درون چاه را دارد که فرمانده مانع میشود.
- کجا اسماعیل زاده ؟ تو راه نمیتونی بری!
- مصدوم طوری نمیشه. روی سرش خیمه زدم. باید خاکبرداری کنیم.
- باشه خاکبرداری میکنیم. تو برو کنار.
فرمانده، او را دور میکند و امدادگر دیگری را پیش میخواند. تلاشها به بار مینشیند. ساعت 6 بعداز ظهر روز دوم دقیقاً23 ساعت پس از لحظهای که عملیات آغاز شده نخستین مصدوم، با سلامتی کامل از چاه بیرون میآید. فرمانده لبخند میزند :
- خب پسر، تو دیگه برو ایستگاه. اینجا نیروی کافی هست.
- دلواپسم آقا!
- برو استراحت کن ایشالا بیدار شدی خبرای خوب میشنوی. اگه کار ادامه داشت میتونی برگردی. برو جانم. . . برو استراحت کن.
در طول راه بازگشت، اسماعیل زاده تازه خستگی را احساس میکند. درد شدیدی سر و گردن او را فرا گرفته و چشمانش به سختی بازماندهاند. آرام پلکهایش را روی هم میگذارد تا زمانی که خودرو داخل ایستگاه توقف میکند. برمیخیزد و به سوی آسایشگاه میرود. رسیده و نرسیده روی تخت فرود میآید و به خوابی عمیق فرو میرود.
ساعتها بعد چشم میگشاید. آسایشگاه تاریک است و پایین صدای همهمه بچهها شنیده میشود. اسماعیل زاده شتابان خود را به فرمانده میرساند.
- چی شد آقا ؟ موفق شدین ؟
- فکر میکنم. یه پاش سیاه شده ولی حالش خوب بود.
فرمانده به قدری خسته است که به سختی حرف میزند و به آرامی دور میشود. اسماعیلزاده به او نگاه میکند و آخرین جمله اذان درگوشش طنین میاندازد. به آسمان نگاه میکند و آستینهایش را بالا میزند. فرصت مغتنمی است تا نمازهای قضا شده را پیش از نماز صبح ادا کند. روز دیگری در راه است.