
باورم نمیشد. اما حقیقت داشت. این من بودم، سحر، که آخرین راه را برای نجات از آنچه درگیرش شده بودم برگزیدم. این من بودم که نشانی دادگاه را از 118 پرسیده بودم. چقدر برایم دشوار بود نشانی جایی که برایم پایان کابوس یا شاید آغاز کابوس دشوارتر بود، بگیرم. مردی که آن سوی خط، گوشی را برداشت به من شب به خیر گفت و منتظر ماند. در کسری از زمان واژهها برایم معنا شدند و انگار از پیش چشمانم عبور میکردند از همین رو شب با تاریکی آن برایم معنای دیگری مییافت و هیچ خیری در آن تاریکی نمیدیدم که مرد آن سوی خط دوباره گفت: بفرمایید! با دشواری غریبی نشانی دادگاه را از او گرفتم. انگار به صداقت درماندگیام را دریافته بود و فهمیده بود که حتی کسی برای پرسیدن نشانی دادگاه ندارم که گوشی را به شدت گذاشتم. با حالتی رقتبار به سوی تختخوابم رفتم و رقتبارتر از آن تلاش کردم با چشمانی باز بخوابم. انگار کابوسها در پس پلکهایم به انتظار نشسته بودند که چشمهایم را روی هم بگذارم و در سکوتی سخت اما بیواسطه کابوسی از زنگها در اطرافم به صدا در میآمد. زنگها رفته رفته بلندتر میشد و تبدیل به ناقوسهای بزرگی میشد و من احساس میکردم در کسری از زمان مسخ شدهام. من ساکن میشدم و صورت دوستان دانشگاهیام در حالی که لباسهای فارغالتحصیلی به تن کردهاند همانند پاندول ساعت دنگ و دنگ صدا میکردند و در ضرباهنگی آرام شروع به حرکت میکردند که صدای زنگ ساعت مرا از خواب بیدار کرد.
زودتر از آنکه فکرش را میکردم خودم را در دادگاه دیدم. آرام به سوی در دادگاه رفتم و دستگیره را چند بار فشار دادم که کسی مرا از پشت سر صدا زد. برگشتم و صورت پیرمرد ژندهپوشی را دیدم که با جاروی بلندی در دست به رویم میخندید. انگار پیرمرد خنزر پنزری بود که از لای ورقهای بوف کور سر برآورده بود و میخواست نقش صورت درماندهام را روی دسته بلند جارویی که هر روز با آن زبالههای دادگاه را جارو میکرد، نقاشی کند که صدایی از لای دندانهای زرد و کثیفش به گوش رسید که میگفت چقدر زود خانم! انگار برای جدا شدن از همسرتان خیلی عجله دارید! معلوم است بار اولتان است که به این جا آمدهاید. دادگاه یک ساعت دیگر باز میشود و داشت کلمات دیگری، بلغور میکرد که من پشت به او تکیه به دیوار سیاهی دادم. او راست میگفت: انگار برای جدا شدن از حمید بسیار عجله داشتم همان طور که پیشتر برای رسیدن به او عجله داشتم. مادرم با اشتیاق مرا برای رفتن به دانشگاه بدرقه کرده بود. حرکت دستهایش هنوز در ذهنم مانده است که آخرین کاسه آب را برای بدرقهام به سینه آسمان پاشیده و انگار دامن آسمان را خیس کرده بود. آن روزها با خودم میگفتم که هیچگاه نباید رشته نگاهم را از چشمان منتظر مادرم پاره کنم. روزهای نخست دانشگاه انگار زیر نگاه سنگین دختران و پسرانی حرکت میکردم که پیشتر ندیده بودم. زمان گذشت و من شروع کردم به عمیق نگاه کردن، این را حمید به من آموخته بود. آن روز که در گوشه خلوت دانشگاه در کنار نیمکت رنگپریده چوبی به من گفت که ماههاست در رد نگاهش حرکت میکنم. گاهی به تنهایی یا به همراه دوست صمیمیام مریم. ای کاش آن روز نیامده بود. زمان برایم بهکندی میگذشت و واژگانی که او هجا میکرد و برایم تعبیر دیگری داشت. او داشت حرف میزد و من داشتم با خودم کلنجار میرفتم و به دنبال واژهای بودم که از زیر نگاهش فرار کنم که مریم به فریادم رسید. در سکوتی سخت از او جدا شدم تصور اینکه هر روز در نگاه دیگر باشم با در پس دیوارهای بلند به رشته افکاری پیوند بخورم حس غریبی به سراغم آورده بود. هنوز داشتم کلمات او را برای خودم هجا میکردم که نگاه مریم برایم معنا دیگری داشت. پرسش در پس نگاهش بود ولی دلم نمیخواست فکرم را درگیر آن کنم. به یک باره خودم را در انبساطی از حرفها و صداها حس کردم که آن را دوست داشتم. آن روز دیرتر از هر روز به خانه بازگشتم و شب در خلوت خود دوست داشتم به دانشگاه بازگردم و کنار نیمکت چوبی بنشینم و عقربههای ساعت را با دستهای خودم به عقب بازگردانم و حمید دوباره همان کلمات را برایم بازگو کند.
بعدها مادرم به من گفته بود که از آن روز دختر دیگری شدهام. به من گفته بود که روزها دیگر نگاهت در نگاهم پیوند نمیخورد و پیش از آنکه کاسهاش را از آب پرکند من از رد نگاهش دور میشدم. من روزها به کنار نیمکت چوبی میرفتم و با حمید درباره واحدهای درسیام حرف میزدم و او از آرزوهای بزرگی که در سر داشت حرف میزد و این من بودم که رشته افکارم را به اندیشههای او پیوند میزدم.
او چند ترم از من بالاتر بود و با کلمات خود برای من ستارههای کاغذی میساخت و من شب را تا به صبح زیر نور این ستارههای کاغذی به انتظار مینشستم. زمان گذشت و حمید داشت فارغالتحصیل میشد. نیمکت چوبی کنار حیاط همان طور مانده بود، تیره و رنگپریده اما برای من مثل مجلهگاهی بود که هر روز برای رسیدن به آن لحظه شماری میکردم. همان جا بود که از من خواستگاری کرد و من به دشواری آب دهانم را قورت دادم. مثل چکیدن قطره آب در سردابی سرد سرم را به آرامی به زیر انداختم. خون زیر پوستم مثل توفانی به سوی قلبم هجوم میبرد و من در کسری از ثانیه داشتم به خانه هجوم میبردم که رضایت پدر و مادرم را بگیرم که حمید دوباره گفت:« میخوام باهات ازدواج کنم چیمیگی؟ قبول؟!» روز اولی که او را دیده بودم نگاه کردن به او برایم دشوار بود که خودش به دادم رسید و گفت:« حتماً میخوای بیشتر فکر کنی؟» من پذیرفته بودم. من همان جا که کلمات در دهان حمید هجا میشد به بندبند آن ایمان آورده بودم. اما مادر آن شب گریه کرد. مادرم تا صبح گریه کرد و آن شب که من خواسته خودم را دوباره تحمیل کردم. پدرم داشت آن شب پولهای خردی که از مسافران تاکسیاش گرفته بود میشمرد. من همیشه شمارش اعداد را دوست داشتم اما همیشه از شمارش پولها بیزار بودم، وقتی اسکناسی به سوی راننده تاکسی دراز میکردم پیش خودم میگفتم که او نیز مانند پدرم هر شب اسکناسهایش را شمارش میکند. من به دست راننده نگاه میکردم که چگونه روی فرمان اتومبیل سرمیخورد و دندهها را یکی پس از دیگری جا میزند. من هر شب پدرم را در حال شمارش پولهای مندرس میدیدم و شمارش اعداد که پایانی مییافت و درماندگیاش آگاهم میکرد که کسری پول او سالهاست که ادامه دارد. وقتی که مادرم درخواست مرا به او گفت، داشت آخرین اسکناسش را شمارش میکرد.
حمید خیلی زود به همراه خانوادهاش به خواستگاریام آمد. همان شب با افکار دیگران خودم را نگاه میکردم، شب عقد خودم را در حالی که شانه به شانه حمید وارد دانشگاه میشدم از میان نگاهشان عبور میدادم و سعی میکردم نگاه حسرتبارشان را تا روی زمین دنبال کنم. در رد نگاهشان به شرکت حمید فکر میکردم که بارها برای دایر کردن آن برایم حرف زده است. چقدر زود حمید به سراغ پدرم آمد و سرمایهای را که 30 سال با پولهای مندرس جمع کرده بود برای دایر کردن شرکت گرفت. حمید حتی سراغ نزدیکانم هم آمد و از هر کس مقدرای پول برای دایر کردن شرکت گرفت. من هر روز از شرکت سراغ میگرفتم و مرا به روزهای بعد حواله میداد. ایکاش آن روز هم نیامده بود. آن روز که در کنار نیمکت کهنهای در پارک او را در کنار خودم دیدم که داشت مرا را عمیق نگاه کردن دعوت میکرد. آن روز بود که معنای حرفهایش را فهمیدم. من آن روز صدای مادرم را از سالهای دورتر شنیدم که مرا از ازدواج با حمید نهی میکرد. من ماههاست از حمید بیخبرم. او رفته است و امروز برایم بسیار دیر شده است. آخرین بار که از دانشگاه باز میگشتم زیر نگاه سنگین دختران و پسران از کنار نیمکت کهنه کنار دانشگاه گذشتم. من آن شب مادرم را دیدم که کنار آینه شکسته داشت خودش را نگاه میکرد. من آن شب صورت تکیده پدرم را دیدم که دیگر پولهای مندرسش را نمیشمرد. من امروز منتظر ساعت هشت هستم که دادخواست طلاقم را به قاضی بدهم. راستی چقدر زود دیر میشود.