
کشیش کلیفورد لان هر یکشنبه در کلیسای بپتیسم کلوور رود شهر تریسی به کودکان آموزش میدهد و ملیسا هوکابی زن مورد اعتماد و آموزگار یکی از مدرسههای این شهر بعد از پایان کلاس آنها را نزد والدینشان میبرد.
اما چند روزی بود که این شهر رنگ ماتم به خود گرفته بود، چون دختر هشت ساله و نوه کشیش کلیفورد گم شده بود و آگهی ناپدیدشدن او در تمامی دیوارهای شهر تریسی به چشم میخورد.
به دنبال خبر ناپدید شدن ساندرا، پلیس محلی به همراه اف بی آی وارد عمل شدند تا شاید دختر مو طلایی شهر را پیدا کنند اما هرچه میگشتند کمتر نتیجه میگرفتند.
کارآگاه هریسون تازه خود را آماده میکرد تا در سالگرد ازدواجش که دو روز دیگر بود به سان فرانسیسکو برود و همسرش ژانت را غافلگیر کند اما با وجود این پرونده ظاهراً تا چند روز دیگر در تریسی مهمان بود.
هریسون در ادامه تحقیقات خود از پدر و همسایه ساندرا به عنوان مظنون پرونده بازجویی کرد اما شواهد و مدارک حاکی از بیگناهی آنها بود.
چند روز بعد جنازه دختر کوچولو در یک چمدان در رودخانه پشت کلیسا پیدا شد. براساس نتایج پزشکی قانونی مشخص شد قاتل پیش از مرگ به دختر بیچاره مواد مخدر خورانده و پس از آزار و اذیت به طرز فجیعی او را کشته در آخر هم جنازه را در چمدان گذاشته و در دریاچه رها کرده است. در همین بین ملیسا هوکابی به اداره پلیس رفته و مدعی شده بود چمدانش که پر از اشیای عتیقه و یادگارهای مادربزرگش بوده از خانهاش به سرقت رفته است.
و اینک ادامه ماجرا:
در ادامه تحقیقها مشخص شد چمدان گم شده ملیسا همان چمدانی است که جنازه ساندرا کانتو در آن پیدا شده بود.
با تنظیم این شکایتنامه از سوی آموزگار جوان، تحقیقات وارد مرحله تازهتری شد و ملیسا هوکابی تحت بازجویی قرار گرفت.
هریسون در حالی که چمدان کهنهای را به ملیسا نشان میداد گفت:
- این چمدان مال شماست؟
- بله من مالک چمدان هستم اما از خانهام دزدیده شد و من خودم گم شدن آن را به اداره پلیس خبر داده بودم.
ملیسا در حالی که چمدان را به دقت وارسی کرد ادامه داد: پس اشیای عتیقهای که داخل آن بود چی شده؟
هریسون کمی به فکر فرو رفت و جواب داد: میدونی توی این چمدان به جای اشیای عتیقه چی بود؟. . . . . . . جنازه، جنازه ساندرا کانتو، شاگرد بسیار خوب شما!
ملیسا که حسابی شوکه شده بود و در حالی که نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد گفت: خدای من جنازه ساندرای مهربون داخل چمدان من چی کار میکرده؟ آخه کی اینکارو کرده؟
دستگیری آموزگار
تناقضگوییهای آموزگار 28 ساله و تلاشش برای اینکه کشیش کلیفورد را مجرم نشان دهد دستش را رو کرد و او به اتهام آدمکشی دستگیر شد.
خبر دستگیری ملیسا هوکابی به اتهام قتل ساندرا مردم شهر تریسی را در شوک فرو برد.
هیچکس نمیتوانست باور کند آموزگار مدرسه تریسی یک قاتل باشد. او فرد مورد اعتماد شهر بود آخر چه انگیزهای میتوانست او را مجبور به این کار کند، در حالی که ملیسا خود مادر سه فرزند بود.
در بین مردم شایعه شده بود که یک نفر به ملیسا پول داده تا جرم را گردن بگیرد. او نمیتوانست چنین روح شیطانی داشته باشد و مرتکب جنایت شده باشد.
اما شهروندان تریسی وقتی نا امید شدند که معلم شهر به اتهام مسموم کردن یک پیرمرد و آزار دختری هفت ساله روانه دادگاه شد.
در ادامه تحقیقها مشخص شد ملیسا مدتی در شهری دیگر پرستار خصوصی یک پیرمرد بوده اما به او مواد مخدر خورانده و مرد بیچاره هم به خاطر مسمومیت شدید راهی بیمارستان شده این در حالی بود که چند روز بعد او پرستاری یک دختر هفت ساله را به عهده میگیرد اما اینبار هم به همان روش دخترک را مسموم و فرار میکند.
مادر دختر هم پس از آنکه پزشکان به او میگویند فرزندش فلج شده از ملیسا شکایت میکند.
هریسون حسابی شوکه شده بود. تا دیروز ملیسا برایش تنها یک مظنون بود اما امروز شک نداشت که او ساندرا را به قتل رسانده است.
- آلن!
- بله قربان؟
- دستور بده خانه ملیسا بازرسی کامل بشود. اتاق خواب، کامپیوتر و. . .
شک هریسون زمانی به یقین تبدیل شد که مأموران در بازرسی از کامپیوتر خانگی ملیسا به چیز عجیبی برخوردند: او در سایتهای اینترنتی داستانهای قتلی را دنبال میکرده که بسیار شبیه به شیوه کشته شدن ساندرا بوده است.
در یکی از داستانها که ملیسا آن را در یک درایو مخفی ذخیره کرده بود، داستان «رز پیسام» دختر چهار سالهای بود که توسط پدربزرگش در اسراییل به قتل میرسد و پس از چند ماه جنازهاش در یک چمدان پیدا میشود.
شیوه مرگ رز و ساندرا بسیار شبیه به هم بود و تنها تفاوتش در قاتل بود؛ در داستان رز، پدربزرگش مرگ دخترک را رقم زده بود اما در پرونده ساندرا تلاش شده بود تا پدربزرگ قاتل نشان داده شود و همین مسأله باعث شد تا کارآگاه جوان مطمئن شود کسی جز ملیسا هوکاپی قاتل نیست.
رفته رفته ابراز همدردی مردم تریسی برای ملیسا کم رنگتر میشد.
ملیسا در دادگاه
ملیسا در 20 جولای در حالی که بسیار خونسرد بود در جایگاه قرار گرفت و بهرغم وجود مدارک و شواهد علیه او، خود را بیگناه خواند.
با ارائه مدارک و شواهد مشخص شد ملیسا هوکابی عصر یک روز ساندرا کانتو را ربوده و پس از آزار و اذیت دخترک به او مواد مخدر خورانده و به طرز فجیعی او را کشته بود. جانی بیرحم سپس جنازه را در چمدان گذاشته و در دریاچه رها کرده بود.
این در حالی است که پدر ملیسا هم در دادگاه مدعی شد دخترش چهار سال پیش از همسرش جدا و پس از آن دچار افسردگی شدید شد و امیدوار است همین بیماری دخترش را از مجازات نجات دهد.
خبر جنایت ملیسا شهر را تکان داد و پیشبینی میشود مجازات مرگ در انتظار آموزگار تریسی باشد.
. . . . هریسون پس از پایان دادگاه به خانه رفت و روی کاناپه دراز کشید تصمیم گرفت فردا صبح اول وقت و پیش از آنکه درگیر پرونده دیگری بشود نزد همسرش ژانت به سان فرانسیسکو برود. کارآگاه جوان میدانست زن بیچاره دیگر به این پروندههای کاری عادت کرده و به خاطر حضور نداشتن در جشن سالگرد ازدواجشان، دلخور نیست. در همین فکر بود که زنگ در خانه او را به خود آورد.
- خدای من این موقع روز کی میتونه باشه.
هریسون در را باز کرد و با دیدن ژانت که پشت در منتظر بود خستگی این پرونده از تنش بیرون رفت.