حسين كشتكار
مدتي بود كه در شهر نمايشگاه تكنولوژي مدرن افتتاح شده بود. در اين نمايشگاه غرفههايي وجود داشتند كه جديدترين دستاوردهاي علمي را به نمايش گذاشته بودند. از سادهترين ابزارآلات گرفته تا پيچيدهترين دستگاههاي الكترونيكي همه در معرض ديد عموم قرار داشت. بعضي از اين تكنولوژيها تا آن زمان جز در قصهها و افسانهها پيدا نميشدند اما حالا به مدد پيشرفت حيرتآور علم، به واقعيت تبديل شده بودند. يكي از اين دستگاههاي حيرتانگيز، اختراع ماشين زمان بود. دستگاهي كه قادر بود مسافرش را از لحاظ زمان هم به عقب برگرداند، هم به آينده ؛ يعني به زماني كه هنوز نيامده است. سهيلا وقتي به اين قسمت از خبر رسيد، روزنامه را به برادرش مهرداد داد و گفت: « من كه باورم نميشه بيا بقيهاش را خودت بخون.» مهرداد روزنامه را گرفت و همانطور كه روي تخت دراز كشيده بود، گفت:« اما من باورم ميشه و چقدر خوبه اگر ما ميتونستيم به 100 سال آينده سفر كنيم.»
در نمايشگاه متصدي دستگاه كه تصميم داشت ماشين زمان را به كار بيندازد، ابتدا روي جايگاه رفت و در بلندگو گفت:«ضمن خوشامدگويي به شما داوطلبان مشتاق و محترم، چه كسي داوطلب است تا اولين نفري باشد كه سفر با ماشين زمان را تجربه ميكند؟»
مهرداد با شنيدن اينحرف متصدي با هيجان دست هايش را بلند و اعلام آمادگي كرد.
مهرداد وقتي داخل محوطه دستگاه انتقال شد، متصدي گفت:«آمادهاي؟!» مهرداد با هيجان گفت: «بله كاملاً .»
متصدي دستگاه گفت: «خيلي خُب، حالا كه آماده هستي وارد دستگاه شو و زمان رو بگو.»
مهرداد گفت:« ميخوام به 100 سال آينده سفر كنم » و بعد بدون معطلي پا درون محفظه دستگاه گذاشت و روي صندلي مخصوص نشست. متصدي كليد دستگاه را فشار داد. مهرداد ابتدا متوجه حركتي شد و بعد احساس كرد به شدت به دور خود ميچرخد. چرخش سريع دستگاه باعث احساس خوابآلودگياش شد. خيلي سعي كرد كه نخوابد اما تلاشش بيفايده بود و به خوابي عميق فرو رفت. زماني بعد با لرزش شديد دستگاه از خواب بيدار شد و خودش را درون محفظه تنها ديد.
مهرداد وقتي از دستگاه بيرون آمد چيزي را كه ميديد باور نداشت. هوا نيمه روشن و تاريك بود مثل اينكه هنوز طلوع خورشيد آغاز نشده بود. نگاهي به اطراف انداخت. اطرافش تا جايي كه چشم ميديد بياباني بيآب و علف بود. در روي زمين هيچ جنبندهاي ديده نميشد. حتي پرندهاي پر نميزد. سكوتي مرگبار همه جا را فرا گرفته بود. ناگهان سوزشي در سينهاش احساس كرد كه باعث شد چندين سرفه پي در پي كند. نگاهي به ساعتش انداخت ولي عقربههاي ساعت از حركت باز ايستاده بودند. انگار از زمان عقب مانده بودند. ترس وجودش را فرا گرفت اما به خودش دلداري داد و با خودش گفت:« حتماً در اين نزديكي شهر يا آبادي هست» و در فكر فرو رفت. ناگهان صدايي شنيد و بهدنبال آن از آسمان شيء پرندهاي شبيه سفينه فضايي به زمين نشست. طولي نكشيد كه پسري حدوداً هم سن و سال مهرداد كه لباسي عجيب و سربيرنگ به تن داشت از در سفينه خارج شد. پسرك كه سرش را كلاه شيشهاي احاطه كرده بود، روبهروي مهرداد ايستاد. مهرداد كه تا آن لحظه با چنين موجودي برخورد نكرده بود و رگههايي از ترس در صدايش بود، پسرك را صدا زد و گفت: «تو كي هستي؟ اينجا كجاست؟ چرا كسي پيدا ش نيست؟» پسرك كه با ديدن مهرداد تعجب كرده بود، گفت:« خب من منم. تو بگو كي هستي ، از كجا اومدي و اينجا چكار ميكني؟» مهرداد گفت: «خُب معلومه من يك انسانم.» پسرك گفت:« اما من تا حالا انساني مثل تو نديدم. تو عجيبترين موجودي هستي كه تا حالا ديدم.» مهرداد حقيقت ماجرا را گفت و توضيح داد كه انساني از نسل انسانهاي گذشته است كه به وسيله ماشين زمان به آنجا آمده است. پسرك كه متوجه قضيه شده بود، توضيح داد كه انسانهاي كره زمين از 50 سال گذشته ديگر ساكن زمين نيستند و در كرات ديگر ساكن شدهاند و ديگر زمين خالي از سكنه و تبديل به يك موزه بزرگ شده كه گاهي مردم براي ديدن سرزمين آبا و اجداديشان چند ساعتي به زمين ميآيند و ميروند. مهرداد علت ترك كردن زمين را پرسيد. پسرك جواب داد:«عامل مهمي كه باعث ترك ساكنان زمين شد، تخريب محيط زيست توسط بشر نسل گذشته است. آنها با نابودي اكوسيستم موجب انقراض نسل جانوران و حيوانات شدهاند. تقريباً در روي زمين هيچ موجودي زنده باقي نمانده اشت. نگاهي به آسمان بينداز، تمام روز مثل ساعات غروب همينطور تيره و تار است. اينها همان آلودگيهاي به جا مانده از گذشتگان است.» مهرداد كه دوباره به علت سوزش قفسه سينه به سرفه افتاده بود، بريده بريده گفت:« من فكر ميكردم هنوز روز نشده. پس اين تاريكي به خاطر آلودگي هواست» و دوباره همانطوركه سرفه ميكرد گفت:« اينجا آب خوردن پيدا نميشه؟ سينهم ميسوزه، تشنه شدم.» پسرك گفت: «تمام منابع آبي در اثر زيادهروي و استفاده نادرست نسل گذشته از بين رفته و اگر اندك آبي هم باشد ديگر آب نيست. سم مهلك است. نكند هوس خوردن پيدا كني.» او ادامه داد:« استفاده نادرست از منابع طبيعي، اسراف و هدر دادن آب، تخريب جنگلها، آلوده كردن طبيعت با انواع زبالههاي معدني و شيميايي و ايجاد كارخانههاي صنعتي و دودزا، رشد بيرويه و كنترل نشده صنعت و... همه باعث شد كه زمين به اين روز كه ميبيني بيفتد و ديگر قابل سكونت نباشد. متأسفانه انسانها وقتي به خودشان آمدند كه ديگر دير شده بود. هر چه بود از نابخرديهاي بشر گذشته است كه چوبش را امروز ما ميخوريم. » پسرك هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه مهرداد دوباره احساس سوزش شديد در قفسه سينهاش كرد و سرفه هاي پي در پي امانش نداد. پسرك در حالي كه دست مهرداد را گرفته بود و او را به طرف سفينه ميكشاند، گفت: « بيا به داخل سفينه برويم. آنجا آب سالم و يك كپسول اكسيژن اضافي دارم. بايد ماسك بزني وگرنه سلامتيات به خطر ميافتد و ممكن است دچار خفگي شوي.» مهرداد با سرفههاي ممتدو بريده بريده گفت:« نه من نميآيم بايد برگردم.» سعي ميكرد دستش را از دست پسر خارج كند ولي پسر او را با زور به طرف سفينه كشاند. مهرداد فرياد زد:« مگه زوره ولم كن من نميخوام بيام، ميخوام برگردم...»
سهيلا دست مهرداد را ول كرد و گفت:« اه چقدر ميخوابي! به من چه اصلاً اينقد بخواب تا مدرسهت دير شه.» مهرداد چشمانش را باز كرد و نگاهي به اطرافش انداخت. از سهيلا پرسيد:« اون پسر كجا رفت؟ كو سفينه ؟ ماشين زمان كجاست؟» سهيلا گفت:« خواب ديدي خيره، پاشو برو دست و صورتت رو بشور كه مدرسهت دير نشه. »
در مدرسه زنگ انشا وقتي آقاي ناصري از بچهها خواست تا خودشان موضوع انشا را پيشنهاد بدهند اولين نفر، مهرداد بود كه اجازه خواست موضوع پيشنهادياش را روي تخته كلاس بنويسد. مهرداد نوشت: «موضوع انشا: چگونه از محيطزيست حفاظت كنيم.»