کد خبر: 888077
تاریخ انتشار: ۰۸ دی ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۸
در ايستگاه مترو منتظر بودم تا قطار برسد. چيزي طول نكشيد كه قطار رسيد و مسافران با عجله وارد واگن شدند
 حسين كشتكار 
 
در ايستگاه مترو منتظر بودم تا قطار برسد. چيزي طول نكشيد كه قطار رسيد و مسافران با عجله وارد واگن شدند. به محض ورود دنبال صندلي خالي گشتم كه بنشينم اما جاي خالي گيرم نيامد و ايستادم. فروشنده جواني يك جعبه آدامس دستش بود و از مسافران تقاضاي خريدن بسته آدامس مي‌كرد‌؛ موقع باز كردن بسته آدامس تكه كوچك كاغذي توجهم را جلب كرد كه روي آن شماره تلفن بود. زير شماره تلفن نوشته شده بود: «اگر جوياي كار پردرآمد هستيد با اين شماره تماس بگيريد. روزانه دو ساعت كار با مزدي برابر يك ماه حقوق يك كارمند.» حس كنجكاوي مرا واداشت تا از اين موضوع سر در بياورم. با خودم گفتم بد نيست تماس بگيرم و بدانم اين چه كاري است كه روزانه با دو ساعت كار اندازه يك ماه حقوق دريافت مي‌شود. اين ميزان مبلغ براي من كه يك نوجوان 16 ساله بودم خيلي وسوسه‌كننده بود. بعداز‌ظهر تلفن را برداشتم و با شماره‌اي كه روي كاغذ نوشته شده بود، تماس گرفتم. خانم جواني از پشت تلفن جواب داد: «بفرماييد؛ مي‌دانم كه دنبال كار مي‌گرديد شما را به‌خاطر اين انتخاب تحسين ميكنم. راه موفقيت را درست آمده‌ايد. شما از همين حالا به عنوان كارمند شركت ما انتخاب شده‌ايد. اين خوش‌شانسي را به شما تبريك ميگم. يك شغل پردرآمد و ماندگار.» گفتم: «ممنونم از شما اما من چطور اعتماد كنم؟ لطفاً بگوييد همكاري من چطوريه و اصلاً ميشه توضيح بدين اين كار چيه؟» خانم گفت: «شما مطمئن باشيد وقتي با شركت ما آشنا شديد حتماً خوشحال خواهيد بودو نه تنها از اعتمادتون پشيمون نخواهيد شد بلكه ديگر دوستانتان رو هم با ما همراه مي‌كنيد.» گفتم: «خب حالا اين چه كاري هست؟» خانم گفت: «شما اول مبلغ ۲۰ هزار تومان به شماره حسابي كه به شما ميديم بپردازيد بعد اطلاعات تكميلي را در اختيار شما مي‌گذاريم.» گفتم: «چرا بايد ۲۰ هزار تومان براي كاري كه هنوز هيچ اطلاعي ازش ندارم بپردازم؟» خانم گفت: «كسي شما رو مجبور نكرده. اين 20 تومن ناقابل بهاي شانس پولدار شدن شماست.اگه نميخواي مجبور نيستي .» و خواست قطع كند كه من با عجله گفتم:«باشه قبوله، اما نگفتين براي يك نوجوان 16- ۱5 ساله چه كاري هست؟» گفت: «وقتي آمدي شركت ، محل و نوع كار را ديدي متوجه خواهي شد. اين 20 توماني كه واريز مي‌كنيد براي اين است كه ما مطمئن بشيم شما واقعاً قصد همكاري داريد.» با خودم فكر كردم وگفتم خب اين ۲۰ هزار تومان براي من چيزي نيست، به ريسكش مي‌ارزد. صبح روز بعد قبل از رفتن به مدرسه ۲۰ هزار تومان را به حساب خانم واريز كردم و دوباره تماس گرفتم. همان خانم جواب داد: «از اعتماد شما ممنون هستيم. به شما مژده بدهم كه شركت به خاطر اينكه حس نيتتون رو نشون دادين  تصميم گرفته در بخش مديريت مؤسسه شما را به عنوان رئيس بخش صادرات مشغول به كار كند. مي‌تونيد از همين فردا به شركت بياييد و مشغول كار شويد.» گفتم: «من محصلم توي ساعتي كه مدرسه ميرم نمي‌تونم حضور داشته باشم.» خانم گفت: «مهم نيست. پست شما مديريتي است. اصلاً ممكن است حضور فيزيكي لازم نباشد. يادتون باشه شما پست مهمي در بخش مديريت يك مؤسسه اقتصادي، تجاري، صنعتي   داريد. فردا شما فقط براي هماهنگي اوليه مي‌آييد و در روز‌هاي بعد آزاد هستيد هر ساعت كه خواستيد رفت‌و‌آمد كنيد.» از اين خبرخيلي خوشحال شدم. در پوست خودم نمي‌گنجيدم. گفتم: «خوبه؛ آدرستون رو بفرماييد. كجا بايد بيايم؟» گفت: «شما آدرس منزل بدهيد ما خودمان ماشين ميفرستيم در منزلتون.» گفتم: «خوبه، پس شركت هر روز سرويس خصوصي هم برام ميفرسته؟» خانم گفت: «نه؛ شركت به‌خاطر هزينه زياد راننده و ماشين و... سرويس حمل و نقل براي كارمندانش ندارد.» گفتم: «پس چطوري بيام؟ من فقط يك دوچرخه دارم. زشت نيست رئيس يك شركت با دوچرخه بياد سركار؟» خانم گفت: «نه؛ ما مشكل شما را حل كرديم.» گفتم: «چطوري؟» گفت: «ما با يك آژانس قرارداد داريم هر روز براتون ماشين ميفرستيم. فقط بايد هزينه رو خودتون بدين.» گفتم: «آخه...» خانم حرفم ر ا قطع كرد و گفت: «آقاي رئيس چونه نزنين؛ ماشاءالله شما از اين به بعد مدير يك مؤسسه اقتصادي، تجاري، صنعتي هستيد. فقط يادتون باشد فردا با لباس رسمي و متشخص وارد شويد.» گفتم: «خب حالا چند بايد براي آژانس بدم؟» خانم با لحن خاصي گفت: «آقاي رئيس25 هزار تومان ناقابل.» با شنيدن مبلغ كرايه عرق كردم. گفتم: «25 هزار تومان؟ مگه چه خبره؟»خانم گفت: «نگران نباشيد .فقط همين دفعه هزينه آژانس رو پرداخت مي‌كنين و تا زماني كه در شركت كار مي‌كنيد ديگه لازم نيست پول آژانس بدين چون هر ماه از حقوقتون كم ميشه.»علي رغم ميل درونيم قبول كردم و آدرس خانه را دادم و مبلغ درخواستي را دوباره واريز كردم. فردا صبح موقع خارج شدن از خانه مادرم پرسيد: «فرشاد كجا به اين زودي؟ هنوز كه وقت مدرسه رفتنت نشده.» گفتم: «مامان من از امروز ميرم سر كار. يك كار مديريتي پيدا كردم. يك كار كم‌دردسر با حقوق عالي.» ديگر منتظر جواب مادر نشدم. فوراً رفتم بيرون از خانه و جلوي در منتظر آژانس شدم. يك ساعت بعد خسته و عصباني وقتي ديدم از آژانس خبري نشد چند بار شماره تلفن را گرفتم و هر بار تلفن پيام صوتي مي‌داد: «مشترك مورد نظر خاموش مي‌باشد، لطفاً بعداً تماس بگيريد.» بالاخره بعد از چند بار شماره گرفتن، در دسترس نبودن مشترك مورد نظر آخرين پيامي بود كه متوجه شدم  كار و مديريتي در كار نيست.
وقتي برگشتم خانه مامان گفت: «فرشاد كجا بودي؟ چرا حالا اومدي؟ مگه نرفتي مدرسه ؟» با تلخي گفتم :«مدرسه نه رفته بودم سركار!»  

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها