ليلا جعفري
دوستي داشتم كه هميشه در هر موقعيتي كه قرار ميگرفت خودش را مقصر ميدانست و ملامت ميكرد. مثلاً در جمع خانواده كه مينشست ممكن بود حرفي پيش بيايد، دلخوري سادهاي در خانواده ايجاد شود و درگيري كوچكي پيش بيايد، آنوقت دوست من آسمان و ريسمان را ميبافت بههم و خودش را مسبب درگيري ميديد. اين دوست من تمام درگيريها و بگو مگوها و... را كه حتي نقشي هم در آن نداشت، به نوعي مربوط به خودش ميديد و به همين دليل خودش را ملامت ميكرد.
مثلاً پدرش عادت داشت غذايي را از خانه براي ناهار با خود به محل كارش ببرد. يك روز كه مادر نتوانسته بود ناهار همسرش را آماده كند، پدر هم بدون ناهار به محل كارش رفت. آن روز پدر ناچار شد ناهارش را در رستوران بخورد و از آنجا كه از بيماري گوارشي رنج ميبرد، معدهدرد شديدي هم پيدا كرد. آن روز هنگامي كه پدر به خانه آمد، به خاطر درد ناشي از بيمارياش بيحوصله و كلافه بود. همين بيحوصلگي او را عصبي و تحريكپذير كرده بود و باعث شد به خاطر مسائلي جزئي با مادر بحث و دعوا راه بيندازد. در اين بين پدر پشت سر هم تكرار ميكرد كه من به خاطر آسايش تو و بچهها مجبورم هر روز بروم سركار و...؛ اين حرفها به گوش دوستم هم ميرسيد و مرتب با خودش ميگفت: «اگر من به دنيا نيامده بودم، هرگز پدر مجبور نبود برود سر كار، ناهار بيرون را بخورد و بعدش دلدرد بگيرد و بيايد و با مادر دعوا كند.» اين جملههاي نكوهشگر در ضمير ناخودآگاه دوست من تكرار ميشد و عذابش ميداد، و هر بار براي درددل براي من تعريف ميكرد.
ماجراهايي از اين دست در زندگي دوستم بارها تكرار ميشد و او هر بار بنا بر دليلي خودش را متهم ميكرد و مورد سرزنش قرار ميداد. اين سرزنشها باعث شده بود دوست من شخصيتي از خودش در ذهن بپروراند كه به راستي به دور از واقعيت بود. او از خودش در برابر خودش شخصيتي گناهكار و دوستنداشتني ساخته بود. اين شخصيت براي خودش رنجآور و عذابآور بود. او فكر ميكرد مقصر است، براي همين خودش را دوست نداشت. احساس گناه رهايش نميكرد و به اين ترتيب اعتماد به نفس پاييني پيدا كرده بود.
اين اعتماد به نفس پايين باعث ميشد گاهي هم دست به اشتباهاتي بزند و عزت نفسش را حفظ نكند. به طور مثال چند باري متوجه شدم كه سر امتحان از روي دست من و بچههاي ديگر تقلب ميكند. شايد واقعاً پاسخ پرسشي را كه در آن دچار اشكال شده بود نميدانست، اما بدتر از آن اين بود كه معمولاً اگر هم پاسخ را ميدانست، اعتمادي به آنچه ميدانست نداشت، به همين دليل براي رسيدن به نقطه اطمينان، به برگه امتحاني ديگران نگاه ميكرد، تا از آنچه خودش فكر ميكرده، مطمئن شود. درواقع نياز به مهري براي تأييد شدن داشت.
ما بزرگ شديم و هر كدام رفتيم سوي زندگي خودمان. ازدواج كرديم و داراي فرزند و همسر شديم. دوستم از ابتدا به همه چيز علاقه نشان ميداد، شايد در هر چيزي بخشي از آنچه را ميديد كه دوست داشته باشد. شايد خوبيهايي را كه در هنرهاي مختلف يا كارها و شغلهاي متعدد ميديد، آن چيزهايي بود كه دوستم لياقت داشتنش را داشت، ولي از ترس ملامت شدن به سراغ هيچكدامشان نميرفت، تا روزي كه ازدواج كرد و با او در ارتباط بودم، به چشم ميديدم كه نميتواند كار مناسبي براي خودش دست و پا كند و حرفه مناسبي براي خودش داشته باشد. احساس ميكنم ازدواجش هم از روي همين نداشتن اعتماد به نفس بود. فكر ميكرد با ازدواج ميتواند دوست داشته شود و دوستداشتني باشد. هرچه باشد مطرح شدن موضوع ازدواج او در محافل خانوادگي و فاميلي و اينكه توانسته است خانواده تشكيل بدهد برايش خوشايند بود. اين كار باعث ميشد دوستداشتني بودنش را همه ببينند، حتي خودش كه از همه بيشتر به آن نياز داشت و اين، يكي از محركهاي قوي او در تشكيل خانواده و ازدواج بود ولي خب... دوست من با اين نگاه نميتوانست شريك مناسبي را هم براي زندگي با خودش جذب كند، براي همين چند سال بعد در حالي كه فرزندي هم داشت، از همسرش جدا شد.
جدايي او را وقتي فهميدم كه براي انجام كاري به يكي از سازمانهاي بيمه رفتم. دوستم را با اينكه خيلي تغيير كرده بود، شناختم. پشت رايانهاي نشسته بود و برگههايي را كه به دستش ميدادند، تايپ ميكرد. من هم برگهام را به او دادم تا چند خطي را كه كارمند اتاق كناري رويش نوشته بود، تايپ كند تا به اتاق ديگري ببرم. او تايپ ميكرد و من نگاهش ميكردم. وقتي برگه را از من گرفت، نگاهي سرسري و نامهربان به من انداخت. به يكي ديگر از همكارانش كه كمي نزديك به ميزش پشت رايانه ديگري نشسته بود چشمغره رفت و زير لب چيزي گفت، جوري كه هم همكارش شنيد و هم من كه روبهرويش بودم. غر ميزد كه چرا همكارش كمكاري ميكند، و او مجبور است نامههاي بيشتري را تايپ كند ولي نميدانم چرا اين را نميديد كه افراد بيشتري كنار همكارش ايستادهاند و منتظر هستند تا نامهشان تايپ شود. آنقدر عصباني بود كه نميتوانستم سر صحبت را باز كنم و بگويم يادت هست رفيق، ما با هم....
او نه تنها نگاه تندي به من داشت كه با مراجعين ديگر هم برخورد خوبي نداشت و انگار از همه يكجورهايي ناراحت بود ولي با آنكه برخورد مناسبي نداشت، وقتي پيرزني كه عصايي در دست داشت درباره يكي از مراحل اداري از او پرسشي پرسيد، با دقت و حوصله پاسخ او را داد. راهنمايي دقيق او باعث شد زن كه به اشتباه در حال رفتن به طبقه بالا بود، با خوشحالي كارش را در همان طبقه انجام دهد و از دوستم تشكر و در حق او دعا كند.
آن روز كارم كه تمام شد باز هم برگشتم كنار او، اميدوار بودم كه پاسخ لبخند من را بدهد، صدايش زدم. ناگهان گفت «جعفري!» و با تعجب نگاهم كرد. كمي مكث كرد. من را شناخت. گرم گرفت و شماره تلفنش را به من داد.
ميدانستم دوستي دوبارهاي پيدا خواهيم كرد. چون ميدانستم او بر خلاف ظاهرش و آنچه رفتار ميكند، دوستي خوشقلب و صميمي است. بايد براي درمان «ملامتگري» او فكري ميكردم.
بدون شك شما خواننده گرامي اين نوشته نيز در زندگي خود، در محيط كار يا محله، در ميان دوست و فاميل با چنين آدمهايي برخورد داشتهايد. قضاوت مطلق و صرفاً ظاهري درباره چنين افرادي، رفتاري ناحق نسبت به آنان است.
چه بسا خود ما هم در موقعيتهايي خاص شبيه اين آدمها رفتار كنيم و در اين صورت دوست نخواهيم داشت كه ديگران ما را موجوداتي بيمار و عصبي بدانند. گاهي آن چيزي كه ميبينيم تمام آن چيزي نيست كه وجود دارد و اگر كمي زاويه ديدمان را تغيير بدهيم و وسعت نگاهمان به پديدهها را بيشتر كنيم بيشك قضاوت درستتري از رفتار ديگران خواهيم داشت.