
حسین کشتکار
از بس داداشم گفت: «بذار منم بازي كنم، يه كم بده دستم باشه»، خسته شدم. گفتم: «اِهِه چقدر حرف ميزني، من خودم تازه گوشي رو دست گرفتم. بذار اين مرحله بازيو تموم كنم. الان مامان مياد اون وقت دعوامون ميكنه.» داداشم كه شش سال بيشتر نداشت گفت: «چرا فقط دست تو باشه؟ خب منم ميخوام بازي كنم.» گفتم: «آخه فسقلي، موبايل كه اسباببازي نيست.» داداشم با حاضرجوابي گفت: «اِ... چطور خودت با موبايل بازي ميكني، من نكنم؟ تازهشم من اگه فسقليام تو هم فندقي هستي! فك ميكني خيلي بزرگي؟» گفتم: «اولاً خودتو با من مقايسه نكن، من پنج سال از تو بزرگترم. بعدشم هنوز مامان به من اجازه نميده برم سراغ تلفنش اونوقت تو يه الف بچه موبايل ميخواي چهكار؟» گفت: «باشه نده، منم وقتي مامان اومد بهش ميگم رفتي سراغ موبايلش.»وقتي تهديد داداشم را ديدم مجبور شدم راضياش كنم در عوض دادن موبايل به او از گفتن به مامان صرفنظر كند. گفتم: «خب من اگه 10 دقيقه موبايل را بدم دستت باشه قول ميدي چيزي به مامان نگي؟» داداشم با خوشحالي در حالي كه تلفن مامان را از دستم ميگرفت، گفت: «آره قول ميدم.» يكي از برنامههاي بازي را باز كردم و گفتم: «بيا مواظب باش فقط بازي كنيها. تو قسمتهاي ديگه نري، يه وقت مشكلي پيش بياد.» تلفن را دادم و رفتم سراغ تلويزيون و مشغول ديدن كارتون شدم. مدتي گذشت مامان كه براي خريد رفته بود به خانه آمد. سريع به اتاقم رفتم تا تلفن مامان را بگيرم كه ديدم داداشم همانطور كه تلفن در دستش بود به خواب رفته. موبايل را برداشتم و قبل از اينكه مامان بفهمد تلفن را گذاشتم جايي كه برداشته بودم.
همان شب سر ميز شام، مامان به پدر گفت: «ناصرآقا امروز چند بار باهات تماس گرفتم اما گوشيت خاموش بود، چرا؟» پدر گفت: «آهان، يادم رفت بگم، امروز صبح تلفنم از دستم افتاد و ضربه خورد. كلاً صفحه نمايشگرش تيره شده، دادم براي تعمير. يكي دو روز بدون تلفنم.» مامان گفت: «چه بد، حالا اگه تو اين يكي دو روز باهات كار مهمي داشتيم چه كار كنيم؟» پدر گفت: «خب زنگ بزنين اداره، اونجا كه قطع نيست.» مامان همانطور كه غذا را ميكشيد، گفت: «درسته اما حالا اومديم و يه وقت كار ضروري پيش اومد كه تلفن اداره اشغال بود يا اصلاً بيرون از اداره بودي اون وقت چي؟»
فرداي آن روز وقتي از مدرسه برگشتم اول از همه رفتم سراغ مامان كه در آشپزخانه مشغول كار بود. بعد از سلام گفتم: «مامان موبايلتونو ميدين تا يه كم بازي كنم؟» مامان همانطور كه مشغول شستن ظرف بود، گفت: «تو هنوز لباس مدرستو درنياوردي موبايل ميخواي؟ آخه پسرم، بارها بهت گفتم اين وسيله اسباببازي نيست. به جاي اين كار اول برو لباستو عوض كن، بعدش هم به درس و مشقت برس.» گفتم: «ميرم اما قول ميدم فقط يكم بازي كنم بعدش ميرم درسمو ميخونم.» مامان كه اصرار من را ديد شير آب را بست و گفت: « اولاً الان كه موبايلم خونه نيست، صبح موقع رفتن بابا، بهش دادم همراهش باشه. ثانياً وقتي دستم رسيد اول از همه برنامه بازيشو حذف ميكنم كه هم فكر تو راحت بشه هم خيال من.»
يكي دو ساعت بعد پدر به خانه آمد. از همان اول كه وارد شد نشانه عصبانيت از چهرهاش پيدا بود اما چيزي نگفت. مامان كه فهميده بود پدر ناراحت است يك استكان چاي برايش آورد و بعد كنارش نشست و گفت: «ناصرآقا از چيزي ناراحتي؟ تو اداره با كسي حرفت شده؟» پدر در حالي كه سعي ميكرد بر خودش مسلط باشد، گفت: «تو اداره كه نه فقط نميدانم تو چرا عوض شدي؟» مامان گفت: «من چرا، چطور شده؟»
- خوبه چطور شده باشه، من واقعاً از تو دلخورم و اصلاً از تو توقع اين رفتارا رو نداشتم.
- موضوع چيه؟ كدوم رفتار؟
- كدوم رفتار، يعني ميخواي بگي نميدوني؟
- من چه ميدونم از چي حرف ميزني؟
- ببينم، مادرم چه بدي به تو كرده؟ چه هيزم تري به تو فروخته؟ مگه اون همسن و سالته كه باهاش شوخي كردي؟ اين همه سال از گل نازكتر بهش نميگفتي، حالا چي شده كه مسخرهاش كردي. دهنكجي و شكلك درآوردن مناسب شأن من و تو نيست. اين كارا از بچهها هم بعيده، چه برسه به تو كه مادرشوني؟
مامان گفت: «ناصرآقا چر اينقدر پيچيده حرف ميزني؟ روراست بگو ببينم موضوع از چه قراره؟»
پدر گفت: «مادرم امروز صبح بهم زنگ زد. نميدونست تلفنت پيش منه. قبل از اينكه من حرف بزنم شروع كرد به نصيحت كردن كه واقعاً از تو توقع اين رفتارهاي بچگانه رو نداشتم ولي بعد كه فهميد من پشت خطم گلايه تو رو پيش من كرد و گفت نصيحتت كنم تا فرهنگ استفاده از موبايل رو ياد بگيري. ميگفت مزاحمت تلفني از غريبهها بده و از عروسم از همه بدتر و از اين جور چيزا. ميگفت ديروز با زنگ زدناي پشت سر هم خواب رو از چشمش گرفتي.»
مامان با تعجب گفت: «من ديروز مزاحم مادرت شدم؟ شكلك درآوردم؟ من الان يك هفته است كه به مادر زنگ نزدم.» پدر كه انگار منتظر همين لحظه بود فوري تلفن مامان را درآورد و جلويش گرفت و گفت: «بفرما ميخواي بگي من از خودم حرف ميزنم، برو تو حافظه تلفنت ببين چه خبره. منم اولش باورم نشد اما وقتي به حافظه تلفن رفتم، ديدم 23 بار زنگ زدي و به علاوه حدود 38 تا پيامك كه همهشون كلمات درهم و برهم با كلي شكلكهاي بيخودي بود، براش فرستادي. بيچاره مادر اولش خيلي ترسيده بود، ميگفت فكر كرده حالت بد شده كه اينارو فرستادي.»
مامان گوشي تلفن رو كه گرفت با حيرت و تعجب فوراً به سراغ دفترچه تماسهاي گرفته شده رفت و بعد پيامهاي ارسالي را كه ديد انگار حقيقتي برايش روشن شده، رو كرد به من و گفت: «سيروس راستشو بگو ديروز كه من خونه نبودم تو رفتي سراغ موبايلم؟ اين دسته گلها رو تو به آب دادي، درسته؟» من كه تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده دست و پا شكسته گفتم: «من؟ نه. ولي... آره. يعني نه. من مزاحم نشدم. شايد وقتي گوشي دست داداش بوده...»