دانشگاه تمام تصوراتم را بههم ريخت. محيطي عريض و طويل پر از دار و درخت. روز اول كه از سردر ورودي وارد دانشگاه شدم، جادهاي جلوي چشمم بود بلند كه انتهايش معلوم نبود. وسطش مثل اتوبانهاي درون شهر جدول كشيده بودند و پر بود از كاجهاي بلند و سروهاي قدكشيده. از نگهباني پرسيدم واحد خواهران كجاست؟ گفت: از همين جاده برو تا دست راستت ساختمان آجري قهوهاي را ببيني. سمت چپ هم ساختمان هست اما آنجا واحد برادران است. از آنجا رد شو.
بعد از 10 دقيقه شايد هم 15 دقيقه پيادهروي به همان ساختمانهاي واحد برادران رسيدم. البته آنجا لب جاده اصلي نبود. جاده سه راهي شده بود و انتهاي راه سوم چند ساختمان عريض و طويل پيدا بود. 10 دقيقه بعد هم به ساختماني رسيدم كه شكل و شمايلش برايم جالب بود. همان آجري و قهوهاي. جلوي ورودياش هم از همان درختها اما به شكل باغچه كاشته شده بود.
وقتي داخل شدم خانمي جلوي در ورودي گفت كجا ميروم و پاسخ دادم براي ثبت نام آمدهام. در مسير راه هم دانشجوياني مثل خودم را ديده بودم كه پياده يا با ماشين شخصي جاده را طي ميكنند تا به ساختمان دانشگاه برسند. آنها هم مثل من حيرت كرده بودند از اين محيط و از اين مسير طولاني. با راهنمايي خانم حراست دم در به سمت اتاقك ثبت نام رفتم. بقيه هم بودند. چشم چرخاندم. پلههاي نيمدايرهاي به سمت بالا و پايين توجهم را جلب كرد در ساختماني كه رنگ قهوهاي ديوارهايش بيشتر جذبم كرده بود. به نظرم دالاني تنگ و ترش ميآمد كه مهندسي معمار خواسته هنر مازبندياش را اينجا بيازمايد. الحق هم كه خوب از عهدهاش برآمده بود. چون خيليها حتي بعد از شش ماه از آمدنشان در اين ساختمان گرد و دوري، گم ميشدند.
فضاي غريبي داشت. پلهها عريض بودند و نيمدايرهاي، و بالا و پايين رفتن ازشان كار سختي بود. چون دقيق نميتوانستي طبقه بالا را در طول راه رفتن تشخيص دهي. روز اول كلاس، به بغل دستيام كه سرش مدام توي دفتر و كتابش بود، گفتم شما بلديد چطور به خوابگاه برويد؟ آخر من تنها گم ميشوم. سرش را آورد بالا و خنديد. گفت چيز عجيبي نيست، من هم گم ميشوم. بيا با هم برويم. تقريباً 10 دقيقهاي را دور ساختمان دور زديم با كلي خنده و شوخي و پرس و جو. هر چند شيطنت هم ميكرديم و مثلاً جايي كه يك نفر ميگفت برويد بالا ميرفتيم پايين. و بيشتر گم ميشديم. مريم همكلاسيام بود و توي خوابگاه هم اتاق بغلي اتاق ما. صبح با هم مسير پر پيچ و خم دانشگاه را طي ميكرديم تا به كلاس برسيم و بعد هم با بازي برميگشتيم خوابگاه. هي توي مسير گم ميشديم و هي پيدا.