سميه عظيمي
«يه مريم ميگفت هزارتا مريم از زبونش ميريخت...»
«خب پس چرا اومدي اينجا؟»
«خيال ميكردم دارن لوسم ميكنن»
«والله خيلي از بچهها آرزوشونه پدر و مادرشون آنقدر هواشون رو داشته باشن»
«محبت زيادي هم دل آدمو ميزنه خب»
«نگاه كن؛ همين آرزوي خودمون. اومده اينجا. دور از خانواده. هفتهاي يه بار هم به زور زنگ ميزنن حالش رو بپرسن. بعد مادر و پدر تو...»
«خب داشتن لوسم ميكردن ديگه...»
«بسه دختر! مادر و پدر به اين خوبي.... حالا هم بگير بخواب. فردا كاراي اتاق با توئهها»
«واي نه... يادم نبود»
«خونه بهتر بود. نه؟ ما اينجا 15 نفريم. الان هفته دومه و نوبتي هم كه باشه نوبت توئه. بايد ظرف بشوري. خريد كني و...»
«شب بخير»
چشمهايم را بستم، اما فكر و خيال رهايم نميكرد. رؤياي شيرين خانه و كابوس خانه داري فردا. تو همه كار ميكردي، ظرف ميشستي، لباسهايم را اتو ميكردي، دم به ساعت حواست به مريم گلي خانه بود و نميگذاشتي آب توي دلش تكان بخورد.
حالا كيلومترها دورتر از خانه و رؤياهاي شيرين مدرسه، چند هفتهاي است كه خودم بايد لباسم را اتو كنم و كفشهايم را واكس بزنم. دم در خوابگاه وقتي نگاهم به كفشهاي گرد و خاك گرفتهام ميخورد، ياد نگاههاي محبت آميز پدر ميافتم كه هر صبح قبل از بيرون رفتن از خانه، واكس و فرچه به دست پشت در بود تا مبادا دخترش گردي به لباسش بنشيند.
«پاشو مريم... مريم... مريم»
چشمهايم را باز كردم و ديدم بچهها سر سفره منتظرم هستند. گفتم: «من كه امروز كلاس ندارم»
مهين گفت: «باشه، اما كلي كار داري. اگه بخواي تا شب طولش بدي صبح بيحال ميري سر كلاس»
بچهها دم در بودند كه صدايشان كردم: «جاروبرقي نداريم نه؟»
عاطفه خندهاي كرد و با تمسخر گفت: «چرا داريم... هههههههه»
از خنده بيرحمانه عاطفه معلوم بود كه همه كار اين اتاق بايد به رسم روزگار گذشته انجام شود. جاروي قديمي و زهوار در رفتهاي گوشه اتاق جا خوش كرده بود. بعد از رفتن بچهها جارو را به دست گرفتم تا...
هنوز چند دقيقه نگذشته، سيم فلزي دور بدنه جارو، به دستم فرورفت و نالهام در آمد.
تازه مايع ظرفشويي به دستم نساخت، به گرد و خاك تختها و كف اتاق حساسيت داشتم و نفسم گرفت و به سرفه افتادم و...
خريد كردن هم چندان ساده نبود، هم پيدا كردن مغازهها سخت بود و هم آوردن آن همه بار به داخل خوابگاه راحت نبود.
خلاصه كه پدرم در آمد. خسته و كوفته از كار روزانه وقتي مهين از دانشگاه زنگ زد كه شام يادت نره، ديگه واقعاً كفري شدم.
با اين همه خستگي اصلاً ناي شام پختن نداشتم، اما چارهاي نبود. به هر زحمتي بود يه چيزي دست و پا كردم. البته بچهها هم خيلي اعتراضي نداشتند. تقريباً اولين غذاي رسمياي بود كه پختم. بدم نشده بود، خوابگاه انقدرها هم بد نيست، آدم كلي چيز ياد ميگيرد.
اولش ميخواستم زنگ بزنم و اينها را بگويم، بعد ديدم اگر بنويسم هم بعدا برايم خاطره ميشود و هم نوشتنش كمك ميكند چيزي فراموشم نشود.
مامان. صداي پاي بچهها ميآيد. انگار آمدند. من ديگر ميروم. به پدر سلام برسان
دوستت دارم مامان... بابا