کد خبر: 875495
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۰
سميه عظيمي

سيامك بهادري خوب جزوه مي‌نوشت و ماندانا دهقاني هم خوب جزوه مي‌گرفت. به‌خصوص آخرهاي ترم كه ديگر كارد به استخوانش مي‌رسيد و تازه يادش مي‌آمد دانشگاه به جز گردش و اردو و كافه، درس خواندن و امتحان دادن هم دارد. 
هميشه اول ترم به خودش قول مي‌داد كه درس بخواند و محتاج جزوه‌هاي ديگران به‌خصوص سيامك نباشد اما باز نگاهش كه به بچه‌ها مي‌خورد همه چيز يادش مي‌رفت. اين بار هم بهادري تا كمر خم شد و جزوه‌اش را تقديم كرد. دقيقاً سه چهار روز مانده به امتحان. 
قبلاً يك بار به بهادري گفته بود دستخط خوبي دارد و بارهاي بعد، ديگر خودش را بي‌نياز مي‌ديد كه واژه‌اي جز ممنونم به زبانش بياورد. مي‌گفت: «همين هم براش زياده. مگه چيكار مي‌كنه؟ بيكاره، مي‌شينه جزوه مي‌نويسه.»
*
«نمي‌خوام عموجان؛ زور كه نيست. من آدمم احساس دارم. دلم مي‌خواد با كسي كه دوست دارم عروسي كنم»؛ اينها را گفت و از در زد بيرون. صورتش سرخ شده بود عين لبويي كه پخته باشندش. از پازلفي‌هاي صورتش عرق سرازير بود و اگر دستمال همراهش نبود تمام صورتش را خيس مي‌كرد. 
همانطور كه پشت در ايستاده بود صداي آرام عمو را شنيد: «اين پسره منگ شده، همه چي يادش رفته. خيال كرده دو روز رفته تهرون درس خونده كسي شده. بذار بره به...»
صداي دندان‌هايش را مي‌شد شنيد؛ آنقدر كه به هم فشارشان داد. كفش‌هايش را پوشيد و از در خانه اجاره‌اي كوچك ته خيابان مولوي بيرون رفت. با خودش فكر كرد حتماً عمو هم دست دخترش را خواهد گرفت و به شهرشان بر خواهد گشت. 
*
«خانم دهقاني... من... ببخشيد... بايد يه چيزي... اصلاً ولش كنين!»
«چيزي شده؟ اتفاقي افتاده؟ چرا اينطوري حرف مي‌زنيد آقا؟»
«نه. چيزي نشده. فقط...»
«فقط چي؟ مردم از نگراني!»
«هيچي. فقط خواستم بگم... مي‌تونم با... مادرم... خدمت برسيم؟»
«با كي؟»
ماندانا اين را گفت و با چشماني كه از گشادي در حال انفجار بود و صورتي كه از سرخي عين آهن آبديده شده بود پشتش را كرد رو به سيامك و رفت: «پسره... » بعد هم جزوه‌اش را پرت كرد پشت سرش. 
*
سيامك برگشت به همان خانه اجاره‌اي. با جزوه پاره و خيس. نمي‌دانست عرق سرد كرده يا قطره‌هاي باران است كه راه سر تا شانه‌اش را گرفته‌اند. صاحبخانه با خوشحالي و سرمستي آمد جلو و بي‌توجه به قيافه نزار سيامك، تني تكان داد و گفت كه عمويش پيش از رفتن، براي اينكه اين سرشكستگي ميان اهالي ده را با خود به آنجا نبرد، دخترش را به عقد او درآورده است. 
دنيا روي سر سيامك خراب شد، چشمانش سياهي رفت. تلوتلو خورد و روي زمين افتاد. دخترعموي20 ساله همسر مردي 50 ساله شده بود و او با دست رد ماندانا به اعماق دره خودپسندي و غرورش پرتاب شده بود. 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار