«چرا در بسته است؟» اين را زير لب گفت؛ البته نه آنقدر آرام. حداقل خودش صداي خودش را شنيد. در سفيد لكزده قديمي خوابگاه كه از خودش بلندتر بود و پهنتر. هرچه قدر در زد، كسي جوابش را نداد: «اَاَاَه...»
با بيحالي همراه با نالهاي كه از فرط خستگي كشيد، روي نيم پله جلوي در ورودي نشست. كيف دستياش از روي شانهاش سريد روي زمين. اهميتي نداد. سرش را كج كرد سمت چمدانش: «كاش نميومدم.»
دست كرد توي كيف روي زمين افتاده و تلفن همراهش را درآورد. بليت اتوبوس هم با گوشي از كيفش درآمد. نگاهي كرد. به اتوبوس خالي و مسافران اندكش فكر كرد. بايد همان وقت ميفهميد كه اين آمدن فايدهاي ندارد... اما اگر استاد بيايد و غيبت رد كند... آن هم با آن اخلاق بد...
اسم عاطفه را پيدا كرد و شمارهاش را گرفت. «بسته است» صداي آن طرف گوشي شايد مثل همه گوشيهاي تلفن همراه، آنقدر آهسته بود كه كسي نميشنيد، اما صداي پر از آه و جمله «بسته است» مليحه را آنها كه از كنارش رد ميشدند واضح شنيدند و نگاهي كردند و بيآنكه كاري از دستشان برآيد گذشتند.
عاطفه از آنور خط گفت كه امشب را ميتواند منزل آنها بماند، اما مليحه تمايلي نداشت؛ بايد براي اين ماجرا چارهاي به دردبخور پيدا ميكرد؛ شايد اين آخرين بار ماندن پشت در بسته نباشد.
به مسئول خوابگاه هم زنگ زد اما جوابي نگرفت. بلند شد، آهسته و خميده با يك دستش دسته بلند چمدان قهوهاي رنگ و رو رفتهاي را كه معلوم بود سرجهازي مادرش بوده گرفت، با آن يكي دستش هم كيفدستي مچالهشده روي كف زمين را روي شانهاش انداخت.
راننده تاكسي هم مثل عاطفه معتقد بود آمدنش همان شب چهاردهم تعطيلات عيد بيهوده بوده است: «تا پونزدهم شونزدهم همه جا تعطيله دخترجان. كي بلند ميشه بياد سركلاس درس بعد اينهمه بخور و بخواب.»
راست ميگفت، توي شهر به اين بزرگي و با آن همه جمعيت انگار پرنده پر نميزد. سر تا ته تهران را ميشد عرض نيم ساعت رفت و برگشت.
راننده خوبي بود. خودش هم دختر دانشجو داشت. مليحه را به يكي دو تا مسافرخانه مطمئن برد تا بلكه بتواند شب را به سلامت سحر كند، اما اتاق دادن به دختري تنها كاري نبود كه بشود به راحتي انجامش داد. يك دختر دانشجو، شب 14 فروردين، تنها در اين شهر درندشت.
رنگ صفحه گوشي مليحه از بس كه زنگ خورده بود تاريك شده بود؛ شارژش داشت تمام ميشد. يا بايد جواب پدر را ميداد كه با عصبانيت مدام ميگفت: «چقدر گفتم نرو، همهجا تعطيله» يا جواب مادر را كه «شب برو خونه دوست خالهت... من چيكاركنم با تو دخترك زبون نفهم.»
آخر سر هم همان حرف مادر شد؛ نه كسي از خوابگاه جواب تماسهاي مكرر مليحه را داد و نه مسافرخانهچياي پيدا شد كه به يك دختر تنها اتاق بدهد، اما راننده بيحرف و بيجدل پا به ركاب بود تا بلكه مليحه شب بيجا و مكان نماند.
به در خانه دوست خالهاش كه رسيدند هم منتظر ايستاد تا ببينند مسير و مقصد را درست آمدهاند يا نه، پول زيادي هم نخواست. گفت: «مهمان من؛ عيديات.»