
سميه عظيمي
نميدانم عرق خستگي است يا شرم كه چونان سيلابي راه پيشاني تا چانهام را در پيش گرفته! با يك دستم كتابم را ورق ميزنم و با دست چسب خورده ديگرم كتلتهاي درون ماهيتابه را زير و رو ميكنم.
بي هوا آمدند؛ بيخبر...
مادر، پدر و برادر شوهرم. ته دلم ميگويم خب حتماً نميدانستند كه ما امتحان داريم، اما كمي آن طرفتر، اينكه ميخواستند من را اذيت كنند هم ذهنم را قلقلك ميدهد.
نميتوانم خودم را آرام كنم. دلم عين سير و سركه براي امتحان پس فردا ميجوشد. هر چه هم مادر بيچاره علي اصرار كرد كه شام را خودش درست كند اجازه ندادم. حتماً ميخواست به خاطر همين يك وعده شام تا مدتها سرم منت بگذارد.
حتما پيش خودش ميگويد بيچاره پسرم. اما بيچاره منم كه وسط امتحانهاي پايان ترم گرفتار اين مهمانهاي ناخوانده شدهام.
با دستي كه به شانهام ميخورد از فكر و خيال ميپرم. كجايي دختر؟ جواب ميدهم همينجا و دستي به كتلتها ميزنم.
مادر علي است. آرام و كم حرف. روزي كه آمد خواستگاري هم خيلي حرف نزد، فقط مرا نگاه ميكرد و ميخنديد. خنده مهرباني داشت، مثل خود علي.
آن روز خواهر علي گفت كه وقتي علي موضوع عاشق شدنش را مطرح كرد و گفت خاطرخواه يكي از همكلاسيهاي دانشگاهش شده مادر بيهيچ اما و اگري قبول كرد به خواستگاري بيايد، او هميشه نظر علي را قبول داشته. اما من به مادرم گفتم گرفتن عروس دانشجو سخت است، نميشود هم درس خواند هم زندگي اداره كرد. مادرم گفت ما عروس نميآوريم. او از وقتي به علي بله بگويد، دختر خانه ماست.
بيقراريام را ميفهمد، با همان آرامش كفگير را از دستم ميگيرد و كتلتها را زير و رو ميكند. بيهيچ حرف اضافهاي ميگويد ببخشيد مزاحمتان شديم.
شرمنده ميشوم. فقط چهار ماه عقد بوديم، علي اصرار داشت زير يك سقف زندگي كنيم. حالا بعد سه ماه زندگي مشترك اولين مهماني مان دقيقاً به امتحانات پايان ترم برخورد كرده است.
ته دلم به علي بدوبيراه ميگويم. از بس دندانهايم را به هم فشردهام تمام فكم درد ميكند. بيا علي آقا، اين هم خانواده مهربان و مادر مهربانتر از برگ گلت... ههه!
پريشانم و از اينكه اين پريشاني دارد از اعماق وجودم به ظاهر رفتارم سوق پيدا ميكند ناراحتم. نگرانم طوري رفتار كنم كه به خانواده علي بربخورد اما خب من امتحان دارم.
شام كه تمام ميشود و سفره را جمع ميكنيم قدري آرامتر شدهام. حالا بهتر از سر شب ميتوانم صداي علي و خانوادهاش را بشنوم.
ماجراي وقت دكتري كه از هشت ماه پيش، علي براي مادرش گرفته بود و حالا موعد همان وقت است. ماجراي امروز صبح كه علي به جان خانه افتاد و همه جا را مرتب كرد؛ ظرفها را شست، دستشويي را تميز كرد و... همه اينها را من ميدانستم.