
مامان گفت خانواده خوبي به نظر ميرسند و بابا گفت بايد تحقيق كنم. نتيجه تحقيق خوب از آب درآمد. همه تأييدشان كردند، گفتند پسر سر به زير و سالم و كاري است و خانواده اصيل و آبرومندي دارد. آخرش هم بابا گفت تصميم با خودت است. چه ميكردم؟ هميشه تصورم از زندگي رؤياييام اين بود كه خانم دكتر شوم و وقتي درسم تمام شد و حسابي با درآمدم زير پر و بال خانوادهام را گرفتم با يك پزشك مثل خودم ازدواج ميكنم.
خواستگاري حسين تمام ذهنيتم را به هم ريخته بود نه ميتوانستم بهانه منطقياي براي رد كردنش پيدا كنم و نه ميتوانستم بيخيال رؤياها و اهدافم شوم، درآمد متوسط و زندگي ساده حسين دلم را ميزد، بابا ميگفت: مگر خود ما زندگي ساده و متوسط نداشتيم؟ مرد بايد اخلاق و ايمان داشته باشد كه حسين دارد، ميگفت دار و ندار و عزت و ذلت دست خداست. اما من قبول نداشتم، ميگفتم يك كارمند ساده تا ابد ساده و معمولي ميماند. نتيجه اين بود كه براي جواب دادن هي امروز و فردا كردم. امتحانات را بهانه كردم و گفتم فعلاً ذهنم درگير است. بعدتر گفتم حسين بايد درسش را ادامه بدهد، قبول كرد، گفت هميشه دلش خواسته درسش را ادامه دهد اما سربازي رفتن و پيدا كردن يك شغل و جمع و جور كردن يك زندگي كه بتوان با كسي ديگر شريك شد وقتي برايش نگذاشته، حسين به دلم نشسته بود اما دلم نميخواست به دوست و فاميل و آشنا بگويم دارم زن يك ديپلمه ميشوم در حالي كه خودم دانشجوي پزشكيام.
مشاوره رفتن و كمك گرفتن راه درستي بود، چند جلسه تنهايي و چندين جلسه مشترك، ذهنيتم را نسبت به خيلي چيزها عوض كرد. آن فانتزيهاي خام 20 سالگي در رويارويي با حقايق زندگي و در پيچ و خم شناخت دوباره و جدي شخصيت خودم و حسين، رنگ باخت.
مشاورمان در نهايت با تستهاي مختلف و جلسات متعدد گفت شما از جمله زوجهايي هستيد كه ميتوان درصدي از اطمينان را بابت زندگي پايدار به آنها داد.
نياز داشتم باز هم فكر كنم اما نه به حسين، به زندگي و خودم و كاري كنم تا اهدافم واقعيتر شوند...
خوشحال بودم و متحير و بله را با اميد به طي مسير دونفره گفتم...