کد خبر: 830084
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۲
با بي‌حوصلگي دفتر و كتاب‌هايش را جمع‌و‌جور كرد و داخل كيفش گذاشت، سرش را پايين انداخت و به راه افتاد.
با بي‌حوصلگي دفتر و كتاب‌هايش را جمع‌و‌جور كرد و داخل كيفش گذاشت، سرش را پايين انداخت و به راه افتاد. حال اين روزهايش اصلاً خوب نبود و حسابي در هم بود. سارا هم با عجله وسايلش را جمع كرد و خودش را به او رساند، تنه‌اي زد و گفت:«بي‌معرفت صبر مي‌كردي تا من هم بيام». اما اين كار‌ها تأثيري نداشت و او حسابي دمغ بود. سارا باورش نمي‌شد كه او همان مژده سابق باشد كه يكجا بند نمي‌شد و هميشه نيشش تا بناگوشش باز بود، مژده‌اي كه نيم ساعت طول مي‌كشيد تا از مدرسه به سر كوچه برسد امروز در چشم به‌هم زدني در كوچه محو شد.


سارا چند باري سعي كرده بود كه علت ناراحتي او را جويا شود و كمكش كند اما فايده‌اي نداشت.
در راه خانه سعي كرد همه چيز را در ذهنش كنار هم بچيند و علت ناراحتي دوستش را پيدا كند، اما فايده‌اي نداشت. انگار زيادي از ذهنش كار كشيده بود كه صداي قار و قور شكمش در آمده بود. با سرعت خودش را به خانه رساند.


بعد از خوردن غذا به اتاقش رفت تا استراحت كند. آخر قرار بود آن شب به همراه پدر و مادرش براي خريد وسايل ورزشي به مركز خريد بروند.


وقتي وارد مركز خريد شد قيافه‌اش ديدني بود. او حسابي محو تماشاي كفش‌هاي ورزشي رنگا‌رنگ شد. همراه پدر و مادرش وارد مغازه اول شدند. فروشنده شروع كرد به توضيح دادن در مورد كفش‌هاي ورزشي خارجي كه الن و بلن و...


پدر بعد از تمام شدن حرف فروشنده از او خواست تا كفش‌هاي ايراني را هم نشان دهد كه فروشنده گفت:«ما اصلاً كفش ورزشي ايراني نمي‌آوريم.»


پدر كه حسابي تعجب كرده بود خواست حرفش را ادامه بدهد كه سارا يكدفعه گفت:«من همينو مي‌خوام.» كفش سفيد صورتي چراغدار حسابي خودش را در دل سارا جا كرده بود. پدر و مادر خيلي با سارا حرف زدند كه او را قانع كنند تا سري به مغازه‌هاي ديگر بزند شايد كفش ورزشي ايراني پيدا كنند، اما سارا قبول نكرد كه نكرد.


پايش را در يك كفش كرده بود كه الا و بلا من همين را مي‌خواهم. بعد از خريد كفش ورزشي از مغازه بيرون آمدند و حالا نوبت خريد گرمپوش ورزشي بود.


همين طور كه سارا داشت همه را با چشمان گرد شده نگاه مي‌كرد چشمش به مارك گوشه يكي از آنها افتاد و با صداي بلند گفت:«مامان! سپيده از همين مارك خريده بود، منم همينو مي‌خوام.» فروشنده با شنيدن حرف سارا گفت:«به به چه دختر با سليقه و شيك پوشي، اين برند يكي از بهترين برندهاي دنياست و...» پدر باز هم سري تكان داد و گفت:«سارا جان! گرمپوش كناري اون ايرانيه، گرمپوش خوشگل و خوبي هم هست، اينو بخري بهتره بابا جان.»


سارا گوشه چشمي نازك كرد و گفت:«اين هنوز يكبار شسته نشده، از فرم افتاده اگه منم چند بار بشورم كه هيچي ديگه، نه من همينو مي‌خوام.»


پدر و مادر كه مي‌دانستند فايده‌اي ندارد گرمپوش خارجي را هم خريدند و به خانه باز گشتند.
فرداي آن روز در مدرسه سارا، مژده را ديد كه باز هم حال و حوصله نداشت و درهم بود. زنگ تفريح مژده گوشه حياط نشسته بود و بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كرد. سارا بعد از خريد خوراكي به سمت مژده رفت و خوراكي‌اش را باز كرد و يك بيسكوئيت به مژده داد و بعد گفت:«مژده نمي‌خواي حرفي بزني، آخه چي شده كه اينقد تو خودتي، مثلاً من دوستتم شايد بتونم كمكت كنم؟»


مژده كه انگار دل كوچكش ديگر تحمل سنگيني بار مشكلش را نداشت شروع كرد به حرف زدن:«پدر و مادرم توي يك كارگاه توليد كفش ورزشي كار مي‌كردن. تا چند وقت پيش همه چيز خوب بود، اما بعد از اينكه بازار پر شد از انواع كفش‌هاي خارجي و مردم هم بيشتر از اين كفش‌ها خريد كردن، صاحب اين كارگاه تعدادي از كارگرها رو اخراج كرد اما باز هم توليدي كار مي‌كرد. اما چند روزيه كه كارگاه به طور كامل تعطيل شده و پدر و مادر من بيكار شدند. صبح‌ها هر دو براي پيدا كردن كار بيرون ميرن و شب خسته كوفته به خونه بر ميگردن اما فايده‌اي نداره، اونها حسابي آشفته و سرگردان شدن و دائم در حال جر و بحث هستن.»
مژده آهي كشيد و گفت:«من هم كاري از دستم بر نمياد.»


با حرف‌هاي مژده، حال سارا دگر‌گون شد، در آن سرماي هوا آنقدر گُر گرفت كه صورتش قرمز شده بود. او خوب مي‌دانست اگر بخواهند كاري از دست او و همكلاسي‌هايش و حتي همه مردم كشورش بر مي‌آيد. سارا ياد ديشب افتاد كه چه اصراري داشت تا پدر و مادرش وسايل ورزشي خارجي را بخرند. نمي‌دانست با خريد ديشب او و خيلي‌هاي ديگر چقدر كارگر ايراني بيكار و چقدر كارگاه و كارخانه توليد ايراني بسته شده‌اند و چقدر پول‌كشورش را در جيب كارگر خارجي ريخته‌اند. مي‌دانست‌كه مسبب خانه‌نشيني و بيكار شدن پدر و مادر مژده خود او بوده است.
انگار كسي از درون به دلش چنگ مي‌زد كه:«تو بودي، تو كردي.» حال آن روز سارا خيلي بدتر از مژده بود. او خودش را مقصر مي‌دانست.


شب كه شد وسايل ورزشي‌اش را در بسته‌بندي خودش قرار داد و از پدرش خواست تا آنها را پس دهد. پدر و مادر با تعجب علت را پرسيدند و سارا ماجرا را براي آنها تعريف كرد.
مژده كه خود هميشه طرفدار خريد اجناس خارجي بود از آن به بعد محصولات ايراني را مي‌خريد و حتي تبليغ آنها را بين دوستانش مي‌كرد و همه را تشويق به خريد توليدات ملي مي‌كرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها