دخترها جمع شدهاند دور سحر و حلقهاش را تماشا ميكنند. هر كدام چيزي ميگويند، يكي تبريك ميگويد، يكي متلك ميپراند كه ميخواستي گرانترينش را بخري تا حساب كار از همين الان دستش باشد، آن يكي نگينهاي حلقه را ميشمارد و دست آخر هم سر به سرش ميگذارد كه «باورمون نميشه شوهر كردي، آخه كي ممكنه تو رو انتخاب كرده باشه، به خدا تو هميشه خيلي خوششناس بودي» و ميخندند.
سحر هم غش غش همراهيشان ميكند و هر از گاهي از همان جا چشمكي ميزند و من با لبخند جوابش را ميدهم. دستم روي حلقهام است و به روز عقد خودم فكر ميكنم. حلقهام را ميچرخانم و فكر ميكنم: «من اينجا چي كار ميكنم؟ كي تموم ميشه؟»
موبايلم را برميدارم و پيامهاي قديمي جواد را باز ميكنم. از وقتي براي هم «شما» بوديم تا «تو» شدنها را براي بار هزارم ميخوانم. ميدانم به كدام يكي كه برسم اشكم درميآيد. هر بار به خودم ميگويم: «ديگه قوي شدم، برام عادي شده، دنيا پر از اتفاقات غيرقابل پيشبينيه، درس خوندن من و كار جواد هم يكيش، بالاخره ميگذره اين چند سال و دوري تموم ميشه، اما به چه قيمتي؟ درس خوندن به قيمت سه سال دوري؟ اصلاً الان ميشود اسممان را خانواده گذاشت؟» و فكر ميكنم مرور اين پيامها انرژي از دست رفته روزانهام را به من برميگرداند، اما هر بار به همين پيام كه ميرسم اشكم در ميآيد و نميتوانم ادامه بدهم، اين يعني هنوز آنقدرها هم كه فكر ميكنم قوي نيستم.
موبايل را خاموش ميكنم و به خودم ميگويم: «نبايد گريه كنم، الان استاد مياد» بچهها هنوز دور صندلي سحر حلقه زدهاند و مشغولند. دوباره موبايل را روشن ميكنم و به جواد پيام ميدهم كه چطور است و كجاست و چرا ديشب زنگ نزده. بعد دوباره آنقدر غرق ميشوم كه يادم ميرود منتظر جواب پيامكش بودهام.
درس شروع شده و بچهها هزار تا سؤال دارند، مبحث جبر و جبرگرايي است و استاد ميگويد اين بحث نه فقط در كلاس ما كه در طول تاريخ فلسفه براي همه جاي سؤال داشته و بر سرش كلي بحث و گفتوگو شكل گرفته. من آنقدري تمركز ندارم كه بفهمم چي به چي است، جسته و گريخته چيزهايي حاليام ميشود اما نه آنقدر كه بتوانم ذهنم را جمع و جور كنم و سؤال بپرسم. به جايش مدام دارم به جواد فكر ميكنم و زندگيمان. به اينكه چقدر مجبوريم كه به اين وضع ادامه دهيم و عوض كردن شرايطش دست خودمان نيست؟
استاد هنوز مشغول صحبت است كه دستم را بالا ميگيرم.
- بفرماييد؟
- ببخشيد استاد، به نظرم آدمها آنقدرها هم لياقت اختيارشان را ندارند، همين اندازه از سرشان هم زياد است.
استاد لحظهاي سكوت ميكند و بعد ميپرسد: شما اصلاً فهميدي ما چي گفتيم؟ بودي اينجا؟
بچهها ميزنند زير خنده....