در محبس باز شد و جنتقلی را دست بسته آوردند تو. مأمور دستهایش را باز کرد و رفت. در که بسته شد دوباره همه جا تاریک شد.
یک پیرمرد آنجا لم داده بود. با آمدن جنتقلی پاهایش را جمع کرد و گفت: خوش آمدی! تو را برای چه آوردند؟
جنتقلی کنار پیرمرد نشست و یک آهِ عمیق کشید!
پیرمرد چشمهایش را ریز کرد و با دقت به صورت همبندش نگاه کرد.
- صبر کن ببینم! تو همان نیستی که دستیار کدخدا در امور مزقونچیان بودی؟!
- خوب شناختی! خودمم.
- شما کجا، اینجا کجا؟ نکند اختلاس مختلاس کردی؟!
- نه پدرجان! من مدتی است استعفا دادهام.
- ای بابا! نمیدانستم. آخر خیلی وقت است توی زندان هستم. حالا بگو ببینم چه کار کردی که آوردندت اینجا؟
جنتقلی یک آهِ دیگر کشید و گفت: قصهاش سرِ دراز دارد.
پیرمرد زندانی گفت: تعریف کن! من دلم لک زده برای یک هم صحبت.
جنتقلی گفت: خلاصهاش میکنم.
***
ماجرا از آن روز شروع شد که کدخدا داشت توی میدان اصلی ده برای مردم صحبت میکرد. ناغافل یک گرد و خاک غلیظی در هوا پیچید و همه به سرفه افتادند.
من گفتم: این دیگر چه بود؟ این خاک و خل از کجا بلند شد؟
اوسممباقر که کنار کدخدا ایستاده بود گفت: من تکذیب میکنم، گرد و خاک کجا بود؟ هوا خیلی هم صاف است.
کدخدا آرام کنار گوشش گفت: اوستا! این را دیگر نمیشود تکذیب کرد. درست است که ما خودمان بهت گفته بودیم همه چیز را تکذیب کن، ولی این یکی فرق دارد.
اوسممباقر گفت: پس چه کار کنیم تصدقت شوم؟ الان است که دلنگرانان همین غبار را چماق کنند بکوبند توی سرمان.
کدخدا گفت: در دروازه را میشود گل گرفت، اما نمیشود خاک در دهان مردم ریخت. باید یک فکر اساسی بکنیم. زود بفرست دنبال افتخارخاتون که بیاید یک چارهای کنیم.
اوسممباقر گفت: افتخارخاتون؟ به او چه ربطی دارد؟
کدخدا جواب داد: ما خیر سرمان یک حکم مراقبت از بادِ هوا بهش داده بودیم که الکی مثلاً مسئولیت دارد.
اوسممباقر گفت: آها آها یادم آمد. طفلک آنقدر هیچ کاری نکرده من هم یادم رفته بود که اصلاً جزء مسئولین است! همین الان خبرش میکنم.
کمکم مردمی که خاک توی حلقشان رفته بود و اشک از چشمشان جاری بود، صدای سرفهها و اعتراضشان بلندتر میشد.
خانبالا بلند شد و گفت: همه چیز زیر سر تندروهاست. وقتی آنها با اسب و قاطر و گاری تند تند توی کوچههای دهات میتازند گرد و خاکش توی چشم ما میرود. اینها حتی پیادههایشان هم خیلی تند تند راه میروند و خاک را بلند میکنند.
همین موقع افتخارخاتون از راه رسید. کدخدا رو کرد به او و گفت: این هم مسئول بادِ هوای وسطآباد سرکار خانم افتخارخاتون. بفرمایید به رعایا توضیح دهید گرد و خاک از کجاست تا خفه نشدهاند. نکند خیال کنند ما بیخودی کسی را مسئول میکنیم.
همه ساکت شدند تا حرفهای افتخارخاتون را بشنوند.
- اهالی شریف وسطآباد! بدانید و آگاه باشید که معضلِ خاک و خل منشأ خارجی دارد. ما با تحقیقات عدیدهای که کردهایم فهمیدیم گرد و خاک از روستاهای اطراف به اینجا میرسد.
یکی از اهالی گفت: کاری هم کردهاید که جلویش را بگیرید؟
افتخارخاتون گفت: بله البته. خیلی کارها کردیم. من خودم صدها ساعت مصاحبه کردم، ولی نشد که نشد. سعی کردم ریزگردها را با استدلال و قدرت نرم قانع کنم که راهشان را کج کنند، اما لج کردند. حتی من و خانوادهام شبانه روز به سمت منشأ آلودگی فوت میکردیم اما فایده نداشت. حالا به فرموده کدخدا یک محموله هوای تازه وارد کردهایم که من با خودم آوردهام.
بعد اشاره کرد چند تا بالن بزرگ را آوردند. روی بالنها نوشته بود: «هوای ریزگردکُش جامع اعلای مشتی» که به اختصار میشود «هرجام». با علامتِ افتخارخاتون بالنها را باز کردند و هوای تازه خارجی در فضا پخش شد. اما دو دقیقه بعد باز گرد و خاک برگشت سرجایش!
صدای اعتراض مردم بلند شد. کدخدا که دید اوضاع خیط است با صدای بلند گفت: باید هر طور شده این گرد و خاک را بخوابانید.
افتخارخاتون گفت: آخر چطوری؟! ما هر کاری بلد بودیم کردیم.
غیظ را در چشمهای کدخدا که دید، راهحلی به ذهنش رسید! گفت: مقصر اصلی گاریساز است. گاریهایی که میسازد غیراستاندارد هستند و زیادی گرد و خاک میکنند.
کدخدا بلافاصله گفت: همین الان با چند تا مأمور میروید گاریساز را کتبسته میآورید اینجا.
***
یک گروه با افتخارخاتون راه افتادند سمت گاریسازی. من هم همراهشان رفتم. توی آن جمع فقط من بیکار بودم، ولی کدخدا سفارش کرده بود که دم دستش باشم شاید لازم شود کاری بکنم.
وقتی رسیدیم، دیدیم گاریسازی بسته است و هیچکس آنجا نیست.
میخواستیم برگردیم و کسب تکلیف کنیم، اما افتخار خاتون گفت اگر دست خالی برگردیم کدخدا عصبانی میشود. گفت میرویم سراغ آهنگر، میگوییم نعل وارونه میزده و اسبها زیادی خاک بلند میکردند.
سراغ آهنگر هم که رفتیم دیدیم آهنگری را تخته کرده، رفته است. در همسایگی آهنگری یک قالیشویی قرار داشت. رفتیم آنجا تا سراغ آهنگر را از صاحب قالیشویی بگیریم. قالیشو گفت آهنگر ورشکست شده و کار را ول کرده، الان سر چهارراه سیدی فیلم سانسورنشده میفروشد. همانجا افتخارخاتون یک نگاهی به قالیشو انداخت و گفت: خودت هم کم گرد و خاک نمیکنیها!
قالیشو گفت: چارهای نداریم، فرش که میآید برای شستن باید اول خاکش را بتکانیم.
افتخارخاتون گفت: به هر حال ما مأموریم و معذور! باید یک نفر را به عنوان مقصر آلودگی معرفی کنیم. خودت بیا همه چیز را گردن بگیر.
قالیشو در نهایت تواضع گفت: من حرفی ندارم، اما اگر من را ببرید فرشهای مردم میماند. قول دادهایم، بدقول میشویم. خود کدخدا هم دو، سه تخته فرش پیش ما دارد.
ما گفتیم: ای بابا! باز هم به بنبست خوردیم، حالا چه کار کنیم؟
قالیشو گفت: من یک نفر را میشناسم که به درد شما میخورد. همین همسایه دیوار به دیوار ما. کارمند است اما بود و نبودش فرقی نمیکند. رئیس یک ادارهای به اسم استاندارد است. بروید او را بگیرید همه تقصیرها را بیندازید گردنش، خلاص.
افتخارخاتون گفت: خوب است. برویم همین کار را بکنیم.
اما از شانس ما رئیس استاندارد هم با خانوادهاش برای هواخوری رفته بود سفر خارجی.
آنجا بود که دست از پا درازتر تصمیم گرفتیم برگردیم که ناگهان افتخارخاتون چشمش خورد به منِ بخت برگشته. پرسید تو دیگر کی هستی؟ گفتم بابا دو هفته نیست استعفا دادم، یعنی مرا نمیشناسید؟ گفت یعنی الان بیکار هستی؟ گفتم عجالتاً بله.
***
جنتقلی یک آه عمیق دیگر کشید و ادامه داد: چشمت روز بد نبیند پدرجان! همانجا دستبند زدند و مرا آوردند به این محبس. همه تقصیرها را انداختند گردن من! خودم کم مشکل داشتم آلودگی هوا هم شد قوز بالا قوز!
پیرمرد پوزخندی زد و گفت: عجب حکایتی! ولی زیاد غصه نخور، حداقل اینجا گرد و خاک نیست. تا دلت میخواهد نفس عمیق بکش!