
ابناء بشر در اين دوره و هر دوره، قاعدتاً براي مهر و قهر خود ملاكهايي دارند. منفعت شخصي، منفعت گروهي، گرايش و واگراييهاي قبيلهاي، امروزه سكه رايج اين ملاكها هستند. نگارنده كه هماينك وارد چهلمين دهه از زندگي خود شده، خواسته يا ناخواسته و البته پس از سروكله زدن با بسياري از اصحاب فرهنگ و سياست، آدميان را به «صداقت» و «مهر» ميسنجد و صدالبته كه مرزبنديهاي عقيدتي و فكري در جاي خويش محفوظ است. زبان مهر و راستي - كه از قضا ديرزماني است از زندگي روزمره ما حذف شده – از جمله اصيلترين و مؤثرترين پيونددهندگان انسانياند. چه بسيار بودهاند همفكراني كه جز فريب و دغل از آنان نديدهايم و چه فراوان آنان كه بهرغم مخالفت، خاطره نيكي از سلوك و منش آنان داشتهايم. آنچه امروز موجب شده كه نويسنده در اين باب قلم بفرسايد، تكريم يكي از متصفان به «صداقت» و «مهر» است.
***
مرحوم شيخ جعفر جواديشجوني را از زماني شناختم كه در خود علايق تاريخي يافتم، يعني از اولين ساليان نوجواني، چه اينكه زندگي او با تاريخ معاصر پيوند يافته بود. بعدها به من گفت: «در آغاز نهضت امام خميني در سال 41، روزي در قم و به مزاح به ايشان گفتم: آقا، من 10 سال از شما زودتر مبارزه را آغاز كردم، شما از سال 41 شروع كرديد و من از سال 31!» كه اين مطايبه جدي، تبسم و تشويق و حتي هديه ايشان را به دنبال داشت.
آغاز گفتوگوهاي تاريخي و نيز نگارش مقاله دراين حوزه، مرا از نزديك با او «آشنا» كرد و پس از چندي «دوست»؛ دوستياي كه تا پايان حياتش تداوم يافت و حاصل آن خاطراتي است كه در صورت نگارش، به مثنوي 70 من كاغذ مبدل خواهد گشت! الان كه پس از مرگش به روايتهاي تاريخي او مينگرم، او را از منظر راستي و خود انتقادي، در رتبتي بس فراتر از بسياري از صاحبان عنوان مييابم كه گاه بديهيات رفتارهاي خود در چند دهه گذشته را منكر ميشوند! با او ميشد درباره همه چيز سخن گفت و پاسخهاي واقعي و صريح شنيد، پاسخهايي كه گاه به ضرر او تمام ميشد و سياستمداراني كه معمولاً سعي ميكنند صاحب تمامي فضايل كون و مكان باشند، از آن گريزانند. اين جماعت اما، روزي متوجه خواهند شد كه قافيه را باختهاند، چه اينكه حقايق از جاي ديگري نشت خواهد كرد! درآن روز همه آنان آرزو خواهند كرد كه چون شجوني، خود ماجراهاي مگوي زندگي خويش و نيز تاريخ را واگويه كرده بودند.
***
نگارنده در عداد خاطرات خويش از آن زندهياد، كردار جوانمردانهاي نيز سراغ دارد كه زمانه را براي قدرداني از آن مغتنم ميشمارد. دنبالكنندگان سياست در كشور ما ميدانند كه صاحب اين قلم در پاسخ به يكي از متهمان وقايع سال 88، به قلمي كردن چند خط و پارهاي اشارات تاريخي مبادرت كرد كه در داخل و خارج از كشور، بازتابهايي نمايان يافت. در اين ميان، مناديان «سكولاريزاسيون»، «عرفي شدن» و حتي «رؤياهاي رسولانه»، به ناگاه به مدافعان سينهچاك رهبر كبير انقلاب مبدل و فرياد «وااماما» سر دادند! توپي كه به هدف نخورد و دمخروسي كه سالها از زير قباي غوغاييان بيرون آمده بود، مانع از آن شد كه كسي چنين ادعايي را در باور خويش بنشاند. در اين ميان روزنامه شرق كه به يكي از كانونهاي «مويه» بدل شده بود، چند روزي، تقريباً يك صفحه را عليه نگارنده سياه ميكرد و البته و در مجموع، جز مصاحبهگران حرفهاي و دائم خويش، كسي حاضر به شماتت از اين كمترين نشده بود. دريكي از آن روزها (25 فروردين 1395) گزارشنويس روزنامه شرق كه از خبرنويسي از زبان ساير چهرههاي اصولگرا نااميد شده بود، به سراغ مرحوم شجوني رفت و عباراتي را بدين شرح از او منتشر ساخت: «اين مملكت بيحساب و كتاب نيست، يعني عنوانهايي دارد كه بايد كار خودشان را بكنند. كروبي يا ميرحسين كارهايي كردند كه شوراي امنيت كشور آنها را حصر خانگي كرده است. امام اينقدر جمهوري اسلامي را دوست داشت كه به اين افراد ميدان نميداد. روش رهبري درباره اين افراد، روش رأفت و مهرباني بوده است. من نميدانم كه اگر زمان امام بود ايشان چه برخوردي ميكرد، اما ميدانم كه امام رحم نميكرد به كسي. او را خرد ميكرد. البته آن زمان هنوز اين ارگانهايي مثل شوراي عالي امنيت ملي جان نگرفته بود. الان هم حصر نظر شوراي عالي امنيت ملي است...» درآن روز هم شرق و هم نگارنده، گفتههاي شجوني را تأييدي فراتر از گفتههاي صاحب اين قلم قلمداد كردند كه البته نمادي از صداقت، صراحت و جوانمردي او بود، همان گوهري كه در صدر اين نوشتار، او را بدان ستودم و در بسياري ديگر، يافت نميشود. يادش گرامي باد.