شبهاي طولاني و ملالآور پاييز، دلتنگم ميكند. از يك تابستان گرم و پرهيجان رسيدهام به پاييز ملالآور خوابگاه. درخت پشت پنجره اتاق دارد كمكم زرد ميشود. تنها زيبايي پاييز همين درختهاي رنگارنگ حياط خوابگاه هستند. هيچوقت نفهميدم مردم چطور اينهمه عاشق پاييزند و برايش شعر ميگويند. دلم براي مامان زري تنگ شده. ياد بگومگوهايمان در روزهاي كشدار تابستان كه ميافتم بيشتر دلم ميگيرد. كاش هرچه ميگفت را گوش ميكردم. تلفنم را برميدارم و شماره خانه را ميگيرم. از اتاق بيرون ميآيم. دلم نميخواهد جلوي دخترها، قربان صدقه مامانم بروم كه از فردا برايم دست بگيرند:«بچه ننه»! صداي مامان را كه ميشنوم بغض ميكنم، اما خوب بلدم جلوي خودم را بگيرم و فيلم بازي كنم.
«سلام مامان، قربون صدات برم» مامان هم از آن طرف شروع ميكند به قربان صدقه رفتن و ابراز دلتنگي و پشت سر هم ميگويد: جات خيلي خاليه، دلمون برات يه ذره شده. كاش اين دانشگاه اينقدر دور نبود. آخه مامان جون لار كجا، تبريز كجا، لابد هوا هم خيلي سرده؟ خودتو خوب بپوشون مامان، تو عادت نداري زود سرما ميخوري.» ميگويم: «باشه، شما نگران نباشيد.» ناگهان، انگار چيزي به ذهنش ميرسد با نگراني ميگويد: «تو اصلاً لباس گرم با خودت بردي؟» ميخندم و خودم را لوس ميكنم كه «من اصلاً لباس گرم دارم كه با خودم بيارم؟» غصهاش ميشود. از پشت تلفن هم ميتوانم حدس بزنم خطهاي صورتش را وقتي كه غصه مينشيند توي دل مهربانش. مِن و مِن ميكند كه بگويد برو بخر، اما هر دويمان ميدانيم كه حتي يك ريال هم براي خرج اضافه نداريم. ميگويد: خودم برات ميبافم، زود ميبافم. ميگويم: «نميخواد مامان جان، تو با اون دستدرد، خيلي اذيت ميشي من كه بيلباس نموندم، همينا رو روي هم ميپوشم. تازه هنوزم هوا اينقدرا سرد نيست.»
برميگردم توي اتاق، حالا به پاييز ملالانگيزم، غصه ناراحت و نگران كردن مامان هم اضافه شده. پتو رو ميپيچم دور خودم و كتاب را توي بغلم باز ميكنم. حواسم پي مامان است كه به ذهنم ميرسد، ملال شبهاي پاييز را با بافتني كردن درمان كنم. شبها بافتني ميكنم. هم حوصلهام سر نميرود، هم يك لباس گرم با قيمت مناسب گيرم ميآيد. توي دلم خندهام ميگيرد، تا به حال يكبار هم ميل بافتني را دست نگرفتهام. كاش به دغدغههاي مامان براي اينكه به قول خودش «خانمگري» يادم بدهد دل داده بودم. خودش هزار و يك هنر دارد. خياطي، بافتني، آشپزي، سوزندوزي و... من؟ هيچي! هميشه حاضر و آماده گذاشتهاند جلويم.
رو ميكنم به دخترها و ميگويم: بچهها شماها هيچكدوم بافتني بلديد؟ نيلوفر هيجانزده ميگويد: من من!
ـ به من هم ياد ميدي؟
نيلوفر با خوشحالي ميگويد: آره، خودمم ميخوام شالگردن ببافم. كاموا بگير تا يادت بدم.
دراز ميكشم روي تخت و درباره مانتوي دستبافت خودم رؤيا ميبافم...