هر كسي با توجه به ويژگيهاي شخصيتي خود داراي رفتارهاي متفاوت و مختلفي است كه در طول زمان و با توجه به موقعيتهاي متنوع از خود نشان ميدهد. برخي دقيق، وقتشناس، منظم و حتي كمي وسواسي هستند و بعضي در خانه، بيرون يا محل كار نهايت يك انسان شلخته به حساب ميآيند و معروف به اين هستند كه مرتب لباس نميپوشند و بهموقع سر كار نميآيند اما اينجا سؤالي مطرح است، اينكه چه تفاوتي بين اين دو گروه وجود دارد و چه ويژگيهايي در بدو ورود به گيتي، اين افراد را از هم متمايز ميكند؟
در يك تقسيمبندي از نظر برخي روانشناسان، شخصيتهاي اكتومورف يا لاغراندام اساساً اشخاصي وسواسي و دقيق هستند كه به سبب برخي مسائل روانشناختي از جمله عدم دلپذيري از خود، روي به زيبايي و تقارن در پيرامون خود ميآورند تا بخشي از كاستيهاي شناختي خود را بهبود بخشند. اما مزومرفها كه اندامي ورزيده و زيبا دارند شايد اشخاصي باشند كه زياد به پيرامون خود توجه ندارند و به نوعي دنيا را از ديد خود و اومانيستي مينگرند و اما اندومورفها بينظمترين موجودات روي كره زمين هستند كه صرفاً توجهشان به خوشگذراني و لذت است.
اين نوع ديد بخشي از ديد دانشمندان قرن 19 است كه افراد را به سه نوع تقسيم ميكردند و معتقد بودند اساساً لاغري و منظم و دقيق و موقعشناس بودن به نوعي با هم گره خورده و تكبر و فرصتطلبي، خشنودي از خود و دلپذيري و گردش و اهل زندگي و بينظمي و... با هم. هرچند شايد برخي از طبقهبنديها مبناي علمي نداشته باشد، اما همبستگيهايي بين اين موارد وجود دارد. يكي از دانشمندان علم روانشناسي اذعان داشته است كه يك كودن را به من بدهيد و بعد از 30 سال آن را مهندس، دكتر، دزد يا قاتل تحويل بگيريد. تمركز اين روانشناس به بياهميت كردن ژنتيك و مهم شمردن محيط و تربيت بود. گرچه به واقع نبايد جوهره و ذات يك كودك را ناديده گرفت، اما يقيناً نقش تربيت و محيط به شدت در اين مورد سنگيني ميكند. پس ميتوان اذعان داشت كه نظم و انضباط و وقتشناس بودن از اوايل كودكي يا با ما هست و ميآموزيم يا نيست و يادگيري در اين مورد نميشود.
كودكي كه در خانهاي بزرگ ميشود كه پدر هميشه وسايل را منظم ميچيند و وقتي وسيلهاي برميدارد به مكان اول برميگرداند و وسايل آشپزخانه مادر دقيقاً مشخص است كه كجاي آن است، سبك زندگي آن كودك قطعاً در آينده شبيه والديني ميشود كه داشته و شرايطي كه ديده است. پس نتيجه ميگيريم كه اوايل كودكي و خانواده تأثير شگرفي در نوع سبك زندگي فرد دارد. البته نبايد وسواسي بودن (وسواس تقارن) را با تميزي و دقت اشتباه گرفت، كه يكي مذموم و يكي حسن است.
داشتن هدف در زندگي و آمال دقيق تعريف شده نيز از چيزهايي است كه باعث ميشود فرد به زندگي خود نظم بخشد يا از ابتدا براي رسيدن به اهدافي دقيق نظم و بهينه زيستن را الگوي خود سازد. بايد گفت كه شلختگي و بينظمي فرد را از برنامهريزي كه دارد بازميدارد و آنقدر مشغله ذهني ايجاد ميكند كه حتي سادهترين اطلاعات به فراموشي سپرده ميشود يا فرد دچار اختلال حواس شديد ميشود. چراكه هيچ چيز سر جايش نيست و وقتي رجوع ميكني، ميبيني كه آن وسيله يا مداركي كه دنبال آن بودي، الان در مكان خود نيست و بايد ساعتها زمان براي پيدا كردن آن تلف كني. اين موضوع اهميت فوقالعاده نظم را ميرساند. پس مشخص است كه خانواده و تربيت وجهي بزرگ از قضيه است و سپس اكتساب و يادگيري در مدرسه و... و در نهايت كهنالگوي نسلي از اساسيترين بخشهاي اين مسئله محسوب ميشود. در آخر بايد گفت كه بينظمي گاهي به سبب برخي مشكلات روانشناختي مثل افسردگي يا خلق پايين و... ممكن است ايجاد شود و فرد نه به سبب اراده خود بلكه از سر جبر نتواند امور خود را رتق و فتق كند. فراموش نبايد كرد كه عواملي همچون تربيت و اراده فردي اين قابليت را دارند كه بر ويژگيهاي ژنتيك غالب شوند و انسان در سايه آموزش و با قدرت اراده و خواستن ميتواند به زندگي خود نظم بدهد.
*روانشناس و مشاور خانواده