
عابر بانك را از پوشش چرمياش بيرون ميكشم و جلوي صندوقدار ميگيرم. برميگردم و به جمع سهنفرهاي كه به فاصله نزديكي از من، منتظر ايستادهاند نگاه ميكنم، سه نفرشان با هم لبخندي از سر قدرداني ميزنند و چند تكه تشكر حوالهام ميكنند. من هم لبخند مصنوعي و زوركي تحويلشان ميدهم و با «خواهش ميكنم» و «چه قابلي داشت» به تشكرشان جواب ميدهم. سعي ميكنم عادي باشم و آشوب توي دلم را به رويم نياورم. اين آخرين پولي بود كه براي گذران دو هفته آينده داشتم. در دلم به خودم بد و بيراه ميگويم كه چرا راضي شدم تن به يك گردش دوستانه بدهم! فكرش را هم نميكردم كه پايان يك پيادهروي ساده و ديدن چهار تا خيابان به چنين رستوران گراني ختم شود. بيرون كه ميآييم، نگار ميگويد: خيلي به زحمت افتاديا! ميخواهم بگويم «چه زحمتي» كه فرانك ميپرد وسط حرفمان:«البته غذاش خيلي خوبه، قيمتاشم مناسبه.» ليلا ميگويد:«چقدر شد؟» دوباره لبخند معروفم كه پوششي است براي پنهان كردن آشوب دلم را مينشانم روي صورتم و ميگويم: «قابل اين حرفها نبود. بهش فكر نكن!»
در راه تا به خوابگاه برسيم، خودم را دلداري ميدهم كه:«يه شب كه هزار شب نميشه، حالا يه روزم غذاي درست و حسابي بخوري، تازه نميشه كه هميشه دست به سينه وايسي، بقيه پول غذاتو بدن، بالاخره يه روز بايد جبران ميكردي. مثل پولدارا رفتار كن تا خدا هم مثل پولدارا برات بفرسته.» خودم هم ميدانم دارم چرت ميگويم. تمركز ميكنم تا جملات مثبتي كه در كانال انرژي مثبت تلگرام ياد گرفتهام، يادم بيايد. فايدهاي ندارد. بايد به جاي تمركز روي جملات كليشهاي و بيفايده، چند سناريو رديف كنم براي تحويل دادن به مامان كه كمي پول به حسابم بريزد. اصلاً مامان از كجا بياورد؟ اين حقوق بازنشستگي به كجاي زندگيمان ميرسد كه من هم چنين ريخت و پاشهايي ميكنم؟ رسيدهايم جلوي خوابگاه و من هنوز در حال جنگ و دعوا و سرزنش كردن خودم هستم.
وارد اتاق ميشويم و هر كسي روي تخت خودش ولو ميشود. دفترچهام را برميدارم تا حساب و كتاب كنم ببينم در صورتي كه هيچ خرج اضافهاي نداشته باشم، چقدر براي دو هفته آينده پول لازم دارم. سرم توي دفترچه است كه فرانك شروع ميكند درباره يكي از همكلاسيهايش كه پدرش شركت دارد، تعريف كردن. ميگويد: «خوش به حالش، از الان شغلش معلومه. ميره كنار دست پدرش رياست ميكنه.»
ناگهان فكري توي سرم جرقه ميزند. بايد يك كار نيمه وقت پيدا كنم. از اين كارهايي كه فقط چند روز در هفته نيرو ميخواهند. ياد رضايي ميافتم، دختر سن و سالدار اتاق آخر راهرو كه شيمي ميخواند. يكبار توي اتوبوس دانشكده برايم تعريف كرد كه سركار ميرود! چطور شد كه از كارش گفت؟ آهان! از او پرسيدم چرا هميشه خسته به نظر ميرسد و درسش بعد از هفت سال هنوز تمام نشده! تصور هفت سال ماندن سر كلاسهاي ليسانس دوباره دلم را آشوب ميكند...