
يكي از مشكلات اساسي آموزش عالي اين است كه در طول 80 سال گذشته هيچگاه از خود نپرسيديم كه با چه هدفي آموزش عالي را ايجاد كردهايم. در رژيم پهلوي استدلال اين بود كه به مهندس راهداري و پزشك احتياج داريم و تصميم گرفتيم براي تربيت اين افراد جايي به نام دانشگاه را تأسيس كنيم. از قضا در سند تأسيس دانشگاه تهران هم به همين دو رشته اشاره شده و البته در نهايت رشتههاي تحصيلي ديگري هم براي تربيت كارمند در ساختار اداري كشور تأسيس شده است. در نهايت بعد از پيروزي انقلاب به دليل كمبود استاد و نياز به گسترش آموزش عالي، دانشگاه تربيت مدرس نيز راهاندازي شد اما امروز شرايط متفاوت شده است و در حال حاضر تعداد زيادي فارغالتحصيل بيكار داريم، بنابراين ما به بيراهه رفتيم چون نه تنها آموزش عالي از سطح كيفي خوبي برخوردار نيست، بلكه تعداد زيادي فارغالتحصيل بيكار وجود دارد.
واضحترين پاسخ به اين پرسش كه چرا در كشور ما دانشگاه تأسيس شد؟ شايد اين باشد كه به دليل اينكه در كشورهاي صنعتي دانشگاه وجود دارد در ايران هم بايد دانشگاه تأسيس كنيم، اما اين دليلي سادهانگارانه است. ما نميدانيم دانشگاه و دانشجو را براي چه ميخواهيم و مشكل اصلي همين جاست. برنامه راهبردي دانشگاهها براي 10 سال آينده چيست؟ اينها سؤالات اساسي است كه نه در سطح دولت و نه در سطح دانشگاه هيچ پاسخي براي آن نداريم. بنابراين وقتي چنين سؤالي را پاسخ ندادهايم و حتي فرايند پاسخ دادن به اين سؤال را آغاز نكردهايم نبايد انتظار داشته باشيم كه دانشگاههاي ما از سطح كيفي مطلوبي برخوردار باشند.
متأسفانه دانشگاههاي ما از جنس چيزي شبيه به آموزشگاه هستند و ما تنها تعدادي دانشآموز پرورش داده و آنها را براي مقاطع بالاتر دانشگاهي آماده ميكنيم و دانشگاه به معناي واقعي كلمه نداريم.