نه جلوتر نرو. نه نرو فقط كمي صبر كن. چشمانت را ببند و جلوتر را ببين. تصور كن كه بعد از طلاق چه اتفاقي خواهد افتاد؟ اول شايد يك احساس آرامش و رها شدن و لبخندي كه به تو اميد ميدهد براي فردايي بهتر. با خود ميانديشي كه تمام شد آن كشمكشها و اعصاب خرد شدنها. تمام شد و تو وارد دنيايي شدي كه آزادي شايد حرف اولش باشد اما كمي جلوتر برو. در خيالت روزها و شبها را سپري كن. فرزندت را ميبيني كه با هزار تلاش در كنارت داري. شايد از نظر مالي مشكلي نداشته باشي، ولي بگو نبود پدر را چگونه برايش جبران خواهي كرد؟
آيا پاسخي براي سؤالات بيشمار فرزندت يافتهاي؟ آنجا كه ميپرسد چه بر سرمان خواهد آمد؟ يا اينكه ميپرسد چرا مرا به دنيا آوردهاي؟ تا به حال با خود انديشيدهاي فرزندان كه در كانون خانواده الگوپذير ميشوند و او ديگر خانوادهاي ندارد تا اين تجربه را بياموزد چه خواهد كرد؟ اعتماد به نفس شكستهاش را چگونه بست خواهي زد؟ هوش هيجانياش كه در خانواده شكل ميگرفت و نگرفت را چگونه ترميم ميكني؟
خانوادهاي كه ميتوانست براي فرزندت يك سرمايه اجتماعي باشد را ويران كردي. آيا پاسخي درخور و شايسته برايش پيدا خواهي كرد؟ اگر در تأمين هزينههايش دچار مشكل شوي چه خواهد شد؟ گزينههاي پيشرو را ميتواني به تصوير بكشي؟ آن زمان باز هم لبخند رضايت بر لبانت نقش خواهد بست؟
آري در خيالت روزها را سپري كن. شايد از آن كشمكشهاي زندگي مشترك و سر و صداهايش رها شده باشي، ولي آن زمان كه احساس تنهايي بر تو چيره ميشود چطور ميخواهي اين خلأ را پر كني؟ آن زمان كه دلتنگي به دست و پاي دلت ميپيچد و نفس كشيدنت را سخت ميكند و گاهي تا مرز خفه شدن ميبرد را ميتواني تصور كني؟ آن زمان كه ديگر محرمي در اين بازار بيكسي نداري كه دستانت را از روي مهرباني بفشارد چه خواهي كرد؟ به نظرت الان احساس باخت نميكني؟ اين احساس شكست خوردگي را با چه چيزي ميخواهي جبران كني؟ باز ميبيني گزينههاي مختلف پيشرويت قرار خواهد گرفت و خوشبينانهترين آن اين است كه به عشقي ديگر بينديشي. حق داري، ولي باز هم ايست...
باز هم چشمانت را لحظهاي بر هم بگذار. به نظرت مادري از صميم قلب راضي خواهد شد كه پسرش با زني كه فرزندي دارد ازدواج كند؟ شايد رضايتش برايت شرط نباشد ولي عاقلانه بينديش. آيا اين زندگي برايت آرامش به ارمغان خواهد آورد؟ پس عقل حكم ميكند به گزينه ديگري فكر كني. اين بار مردي از راه خواهد رسيد كه به هر دليل همسرش را از دست داده و تو ميماني با فرزند خودت. همسري كه تازه به زندگيات پا گذاشته كه شايد فرزندي هم داشته باشد كه اگر داشته باشد چهار نفر ميشويد با تفكرات زخمي و روحي آزرده كه بايد با هم به تعامل برسيد و اين مهارتي است كه بايد كسب كني كه اگر بتواني اين مهارت را بياموزي و در زندگي از آن بهره بگيري شايد زندگي براي تو به روال عادي برگردد ولي فرزندت همچنان نبود پدر را احساس خواهد كرد.
اينك اين سؤال پيش ميآيد تويي كه ميتواني مهارت تعامل چهار دل زخم ديده را كسب كني و از آن بهره بگيري آيا نميتوانستي اين مهارت را در تجربه عشق اولت و پدر فرزندت پياده كني تا دلي نشكند و فرزندي در حسرت يك كانون گرم خانواده فرياد واغربتا سر ندهد و يك عمر فرزند طلاق بودن را با خود يدك نكشد! ايست كمي صبر... و شايد تصميمي ديگر.