گرسنگي چيزي نبود كه بتواند از مادرش پنهان كند. آن هم در آن اتاق زيرزميني خلوت كه كوچكترين صدايي در آن ميپيچيد، چه برسد به قارو قور شكمهاي آنها. مادر چند باري خودش را به آن راه زد و سعي كرد كه حواس بچهها را پرت كند اما فايدهاي نداشت. با اينكه ميدانست در يخچال چيزي نيست به سمت آن رفت و در آن را باز كرد، جز اندكي نان خشك چيز ديگري در يخچال پيدا نكرد، اشك صورتش را از بچههايش پنهان كرد.
رفت سر بقچه لباسها، هر سال اول محرم اين كارش بود. گوشه بقچه را باز كرد و چشمش به اولين لباس مشكي كه خورد نتوانست جلوي خودش را بگيرد و اشك از پهناي صورتش سرازير شد. زينب به سمت مادر دويد و او هم شروع به گريه كردن كرد، عباس كه برادر بزرگتر بود ژست مردانه به خود گرفت و سعي كرد اشكش را در پشت چهرهاش پنهان كند، اولين پيراهن مشكي روي بقچه كه سمت چپش نام اباعبدالله نقش بسته شده بود، پيراهن پدرشان بود.
پدر عباس كارگر ساختمان بود و سال گذشته بر اثر حادثهاي فوت شده بود و حالا مادرش مانده بود و دو فرزند يتيمش. پيراهنهاي مشكي را يكييكي درآورد و شروع كرد به دوخت و دوز و وصله پينه كردن، بعد آنها را شست و روي طناب پهن كرد.
دم دماي غروب لباسها را به تن بچهها پوشاند، لباسهايي كه آستينشان تا سر آرنج آنها بود و از نمايي ديگر مثل لحافي تكهدوزي شده بود، تازه با هر سال شستوشو مقداري از قد آنها آب ميرفت.
مادر با ديدن لباسهاي رنگ و رو رفته به خودش دلداري داد و گفت:«به به چقدر بهتون ميياد، عباس مادر چقدر بزرگ و آقا شدي.»
بعد به سمت رختآويز رفت و چادرش را به سر كرد. از آشپزخانه قابلمهاي را برداشت و زير چادرش پنهان كرد و گفت: «فكر كنم امشب حسينيه سر كوچه شام ميده زودتر بريم كه جا پيدا كنيم.»
هر سه به راه افتادند. نزديك حسينيه عباس به سمت مردانه رفت و مادر و زينب به سمت زنانه اما حسينيه آنقدر شلوغ بود كه به زور خودشان را ته مجلس جا دادند. آنقدر صداي نوحهخوان بلند بود كه كسي صداي قار و قوره شكمشان را نميشنيد.
روضهخوان كه شروع به خواندن كرد مادر آنقدر بلند بلند گريه ميكرد و درد و غصههايش را ميگفت و از يتيمي بچههايش ميناليد كه اشك اطرافيانش را درآورد.
هيئت كه تمام شد بوي پلو و قيمه امام حسين(ع) در فضا پيچيد. لحظه به لحظه سينيهاي غذا به زينب و مادر نزديك ميشد. تا اينكه نوبت آنها رسيد:«بفرماييد حاج خانم» مادر صورت خودش را در ميان چادر پنهان كرد و قابلمه را بيرون آورد و گفت:«حاج آقا بچه يتيم دارم ميشه اگه غذا اضافه اومد برام بريزيد توي اين.»
مرد ادامه داد:«آخر مجلس بايستيد اگر اضافه اومد به روي چشم.»
مادر با شرمندگي دوباره قابلمه را زير چادرش پنهان كرد اما آنقدر هر دو گرسنه بودن كه در چشم به هم زدني غذاهايشان تمام شد. وقتي غذا تمام شد مادر چشمش كه به ظرف خالي غذا افتاد، غصه غذاي فرداي بچهها روي سرش آوار شد.
عباس در مردانه هنوز منتظر غذا بود تا اينكه سيني غذا به نزديكي او رسيد و آخرين غذاي سيني به پسر كنارياش رسيد و يكدفعه گفتند:«غذا تمام شد يا الله، انشاءالله فردا شب، يا الله پسرم.»
با شنيدن اين حرف عباس سرش سياهي رفت و ديگر هيچي نشنيد. به سختي خودش را جمع و جور كرد و از حسينيه بيرون رفت. با خودش قرار گذاشت به مادرش نگويد كه غذا به او نرسيده. نالان نالان قدم برميداشت، درحالي كه كسي دوان دوان به سمتش ميآمد و دستي به شانهاش زد، عباس برگشت و ديد همان پسر كنارياش است. پسرگفت:«اين غذا مال توئه». عباس گفت:«نه غذا به من نرسيد اين غذا مال خودته». پسر گفت:«من پدرم توي آشپزخونه هيئت كار ميكنه، هر شب مقداري غذا مياره خونه، پس نگران من نباش.» بعد هم خداحافظي كرد و با عجله رفت.
از آن پس هر شب آن پسر با قابلمهاي پر از غذاي نذري به خانه آنها ميآمد و مادر عباس هرشب دعايش ميكرد و از خدا ميخواست تا عاقبت بخير شود. عباس و آن پسر بعد از آن دوست صميمي شدند و هرسال با آغاز محرم گوشهاي از كار حسينيه را بهدست ميگرفتند، پرچم ميزدند، چاي دم ميكردند و از عزاداران حسيني پذيرايي ميكردند.