روز دهم محرم کاروان امام حسين(ع) به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسب ها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. شب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.
آن طرف تر یک رودخانه پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. بچه ها دوست داشتند مثل بزرگتر ها مشک هایشان را پر از آب کنند. مشک ها از رود فرات پر از آب شدند. بچه ها در دشتی بزرگ در کنار رودخانه فرات مشغول بازی شدند. کربلا زیبا و پر از هیاهو شد. اما آن طرف تر...
آن طرف تر سپاهی بزرگ روبه روی امام قرار گرفته بود. سپاهی که هیچ کدام از آدم هایش خوب نبودند. سپاهی که پر از مردهای بدجنس و عصبانی بود. اما امام حسین (ع) از هیچ کس نمی ترسید. او قویترین و شجاعترین انسان روی زمین بود. بچه ها نزدیک امام حسین (ع) بازی می کردند و امام مواظب بچه ها بود. تا اینکه بالاخره روز دهم محرم رسید.
روز دهم محرم امام حسین (ع) از بچه ها خداحافظی کرد و به جبهه جنگ رفت. امام حسین (ع) با شجاعت و با قدرت زیادی با آن سپاه بدجنس جنگید. خیلی از دشمنان سنگدلش را کشت. فرزند شير خوار امام حسين (ع) تشنه بود امام حسين (ع) به خيمه گاه برگشت كودك شش ماهه را كه خيلي تشنه بود به آغوش كشيد اورا به مقابل سپاه دشمن آورد و گفت : اين طفل تشنه است اگر فكر مي كنيد من به بهانه اين كودك آب ميخواهم خودتان بياييد و اين كودك را ببريد و سيرابش كنيد.اما سپاه كفر نه تنها جواب ندادند بلكه يكي از دشمنان با تيري كه سه نوك تيز داشت بر گلوي علي اصغر تير زد واين طفل را به شهادت رساند. امام حسين (ع) دوباره به ميدان جنگ رفت اما دشمنان امام خیلی خیلی زیاد بودند و بالاخره امام را به شهادت رساندند.
بچه ها ي كوچك بعد از امام حسین (ع) خیلی ناراحتی و سختی تحمل کردند.
اما همیشه بچه های خوب و مهربانی باقی ماندند.