کد خبر: 815799
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
ده دوازده سال بيشتر نداشتم. كنار باغچه نشسته بودم و مثل هميشه، وقت بيكاري مي‌زدم زير آواز. حالا نخون كي بخون...
حسين كشتكار
ده دوازده سال بيشتر نداشتم. كنار باغچه نشسته بودم و مثل هميشه، وقت بيكاري مي‌زدم زير آواز. حالا نخون كي بخون. بيشتر از شعر‌هاي كتاب فارسي مي‌خوندم. علاقه ام  به خوندن فطري بود بدون اينكه آموزشي ببينم. ذوق خوندن باعث شده بود كه اكثر اوقات از خواننده‌هاي راديو وتلويزيون به خوبي تقليد كنم. اقوام و خويشان هم مي‌دانستند به همين خاطر گاهي در مهماني‌ها صدايم مي‌زدند و مي‌خواستند آواز يكي از خوانندگان را تقليد كنم. اون روز هم داشتم به تقليد يك خواننده از اشعار حافظ مي‌خوندم: نفس باد صبا مشك فشا... كه مادرم صدا زد:«عباس، بسه ديگه سرم رفت بيا ببين كيه در ميزنه؟» با صداي مادرم دويدم به سمت در. وقتي در را باز كردم محسن را ديدم. بچه محلمون بود. محسن بي‌مقدمه گفت:«يك هفته تا ماه محرم مونده با بچه‌هاي محله تصميم گرفتيم يك هيئت عزاداري مخصوص بچه‌ها راه بندازيم به اسم «هيئت نوجوانان عاشورا» زير نظر حاج آقا امامي روحاني مسجد. هر كي از بچه‌ها يه قسمت از كار هيئت رو به عهده داره خودمون هم همه وسايل ‌هيئت رو جفت‌و‌جور مي‌كنيم تو ميخواي تو هيئتمون كار كني؟ دوست داري چه‌كار كني؟» و بعد بدون اينكه منتظر جوابم باشه گفت:«فكراتو بكن فردا بعد از مدرسه تو مسجد محل جلسه داريم بيا اونجا و بگو چه‌كاري ميتوني انجام بدي. اين هيئت بايد رو دوش خودمون بچرخه.»


در مسجد، محسن يكي يكي بچه‌ها را به اسم صدا زد و به هر كدام يك كار در هيئت رو پيشنهاد مي‌داد و بعد از موافقت، وظيفه انجام كار در هيئت و اسم آن وسيله مورد نياز رو در دفتر مي‌نوشت. مثلاً اگر قرار بود كسي سقاي هيئت باشه و آب به عزاداران بده  وظيفه داشت كوزه‌اش را يا خودش يا از خيرين محل تهيه كنه. محسن به من كه رسيد گفت:«عباس فكرت را كردي؟ مي‌خواهي در هيئت چه‌كار كني؟» من كه منتظر بودم تا نوبتم برسد گفتم:«من دلم مي‌خواد طبل بزنم. دوست دارم در وسط هيئت كار طبل زدن به عهده من باشه. خودم هم طبلش رو تهيه مي‌كنم. محسن گفت:«نميشه قبل از تو طبل زدن رو اسماعيل برعهده گرفته ضمناً پدرش براي هيئت محله بالا طبل جديد خريده و طبل قديمي هيئت رو به اسماعيل داده تا در هيئت ما طبل بزنه. تو فكر كن كار ديگه‌اي در هيئت به عهده بگير.»



حرف محسن كه به اينجا رسيد خيلي از اسماعيل لجم گرفت. چرا من نبايد طبل‌زن هيئت باشم. من از بچگي علاقه‌مند به اين كار بودم. دوباره پرسيدم:«ميشه منم طبل بيارم تو هيئت؟ چه اشكالي داره دو تا طبل باشه.»



محسن گفت:«نه، ناهماهنگي پيش مياد. حالا خوب فكر كن و كاراي ديگه هيئت روانتخاب كن.»
 گفتم:«پس سنج ميزنم. » محسن گفت:«سنج رو هم اكبر قبول كرده.» گفتم:«شيپور چي؟ اونم كسي برداشته؟» گفت:«نه، ولي شيپور زدن نفس زيادي ميخواد كار من و تو نيست. كار بزرگ‌ترهاست يه كار ديگه‌اي فكر كن.» گفتم:«كار ديگه‌اي نيست.» محسن گفت:«چرا هست ميخواي كنار دست مداح باشي يه وقت كاري داشت براش انجام بدي مثلاً پيغامي به مسئول هيئت برسوني يا اگر آ‌بي‌خواست براي مداح بياري و از اين كارا.»


گفتم:«باشه چاره‌اي نيست انگار قسمتم اينه. ميگي پادويي كنم ! ولي من دلم ميخواست طبل بزنم. آرزو داشتم تو هيئت كاره‌اي باشم.»


محسن گفت: «اين چه حرفيه، چرا ناراحتي؟ پا دويي هيئت عزاداري كم كاري نيست. خيليا آرزوشو دارند. ناراحت نباش‌تو اين‌دستگاه هركي هرجور كار‌كنه آقا مزدشو ميده.» گفتم: «باشه»‌و محسن همونطور‌كه تو دفتر هيئت مي‌نوشت بلند خواند:«عباس مددي پيك هيئت».


***
شب‌هاي محرم موقع عزاداري وقتي هيئت در كوچه و خيابون به راه مي‌افتاد من  پشت سر مداح سايه به سايه حركت مي‌كردم. هرشب توي هيئت كار من همين بود و از اينكه مي‌ديدم بچه‌هاي طبل‌زن و سنج‌زن چطور مورد توجه قرار مي‌گيرند دلخور بودم. دلم مي‌خواست من هم كار مهمي در هيئت انجام بدم. حس مي‌كردم پشت سر مداح الكي راه رفتن كار كم‌ارزشي است و احساس بيهودگي مي‌كردم. دلم مي‌خواست واقعاً براي رضاي امام(ع) كار مهمي انجام بدم.


***
روز عاشورا، نزديكي‌هاي ظهر، مسير كوچه و خيابون‌ها پر شده بود از هيئت‌هاي عزاداري. دسته عزاداري هيئت ما هم كه متشكل شده بود از حاج آقا امامي روحاني مسجد، حسن آقاي معيني مرد ميانسالي‌كه سال‌ها در مسجد محله اذان و تكبير  نماز مي‌گفت و گاهي هم به مناسبت نوحه‌خواني مي‌كرد به همراه 40 - 30 كودك و نوجوان اهل محل. هيئت در راه برگشت به طرف مسجد محله بود. حاج‌آقا معيني‌خيلي‌خسته به نظر مي‌رسيد.‌تابستون بود و هوا گرم.‌نوحه‌خون شورداشت و از اول‌صبح يك تنه وبا شور و هيجان‌اشعار رو ‌از روي‌دفتر‌مداحي‌مي‌خوند‌و همه ‌تكرا ر‌مي‌‌كرد ند . من‌ هم  نوحه‌رو هما هنگ  با  ‌ا و ن مي خو ند م.


هيئت در حال سينه زدن بودن كه يك لحظه صداي مداح از بلندگو قطع شد و آقاي معيني از شدت فشار و خستگي زياد بي حال شد و بي‌اختيار روي زمين نشست. با اينكه صدا قطع شده بود اما سينه زني بچه ها همينطور ادامه داشت. حاج آقا و محسن در كنار مداح نشستند. بعد محسن با دستپاچگي رو كرد به من و گفت:«عباس چرا وايسادي يه كاري كن.» من براي لحظه‌اي فكر كردم منظورش ادامه نوحه‌سرايي است نمي‌دونستم طلب آب مي‌كنه. به همين خاطر دفتر‌چه نوحه‌خوني مداح رو بر‌داشتم و شروع به خوندن ادامه نوحه كردم. بچه‌هاي هيئت هم كه غافلگير شده بودند با خوندن من همراهي كردند. حاج ‌آقا امامي در حالي كه كنار آقاي معيني  نشسته بود با خوشحالي به من نگاه كرد و با اشاره سر منو تشويق كرد. خيلي هيجان‌زده شده بودم. هم ترس داشتم و هم احساس غرور مي‌كردم. استعداد خوانندگي اينجا به‌دردم خورد. از اون به بعد من شدم مداح هيئت نوجوانان عاشورا؛  با شور و همنوا مي خوندم:
 «السلام‌ اي شه كرب‌بلا؛»
بچه‌ها هم جواب مي دادند:«السلام‌ اي سر از تن جدا...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها