کد خبر: 814426
تاریخ انتشار: ۰۹ مهر ۱۳۹۵ - ۱۶:۰۱
حادثه سقوط هواپيماي 130 - C درآئينه روايت تنها بازمانده
آنچه پيش رو داريد خاطرات «علي‌اصغر كريم» تنها بازمانده واقعه سقوط هواپيماي 130 - C است
علي‌اصغر كريم
آنچه پيش رو داريد خاطرات «علي‌اصغر كريم» تنها بازمانده واقعه سقوط هواپيماي 130 - C ارتش جمهوري اسلامي است كه در سقوط آن، شهيدان فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا به شهادت رسيدند. خاطرات وي از اين رخداد، تنها روايت از واپسين لحظات حيات بزرگاني است كه تمام توش و توان خويش را در صيانت از تماميت ارضي اين مرز و بوم مصروف داشتند. يادشان گرامي باد.
   
شايد براي خواننده‌اي كه هم‌اينك اين روايت را پيش رو دارد، اين پرسش پيش بيايد كه چگونه من با همراهان اين پرواز تاريخي همراه شدم و شاهد واپسين لحظه‌هاي عمر آنان گشتم؟ خوب است كه در آغازين سطر‌هاي اين نوشتار اين را توضيح دهم كه من مسئول آرشيو فيلم و تهيه گزارش‌هاي ويژه خبري سيما بودم و چند روز قبل از عمليات شكست حصر آبادان، سرپرستي گروه‌هاي فيلمبرداري را در اين عمليات به عهده داشتم. پس از انجام عمليات براي ارسال گزارش‌ها به فرودگاه اهواز رفتم، اما همه پروازها لغو شده بود تا اسراي عراقي را به عقب منتقل كنند.
ما همين‌طور بلاتكليف و سرگردان مانده بوديم كه يك ماشين جيپ آهو به فرودگاه آمد و عده‌اي از فرماندهان نظامي، از جمله شهيد كلاهدوز، شهيد نامجو، شهيد فكوري، شهيد فلاحي و شهيد جهان‌آرا با سر و وضع پر از خاك پياده شدند و به سالن فرودگاه رفتند.
با خودم فكر كردم حتماً اينها مي‌خواهند به تهران بروند و خوب است من هم همراهشان بروم و زودتر گزارش‌ها را به تلويزيون برسانم. به همين دليل وسايلم را دست كسي سپردم و خود را به تيمسار فلاحي رساندم و ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم بايد هر جور شده است خودم را به تهران برسانم. ايشان از بقيه سؤال كرد: آمدنم اشكال دارد؟ معلوم شد دو نفر جا دارند و مي‌توانند من و همكارم را با خودشان ببرند. بعد از نماز و ناهار همه مشغول استراحت شدند. ساعت حدود پنج و نيم عصر بود كه صداي هواپيمايي را شنيدم. بلند شدم و رفتم پشت شيشه سالن كه مشرف به باند بود. يك هواپيماي 130 - C بود. خيلي تعجب كرده بودم، چون گفته بودند براي بردن فرماندهان، هواپيماي فرندشيب مي‌آيد. در همين فكرها بودم كه سرگرد كامران آمد و گفت بايد پيكر چند تن از شهدا را به هواپيما منتقل كنند و كمك مي‌خواهند. حدود 60، 70 نفر هم مجروح بودند كه بايد كمكشان مي‌كرديم تا سوار هواپيما شوند.
   
***

در اين موقع يك هواپيماي فرندشيب آمد و گوشه‌ باند نشست. هر چه نگاه كردم، اثري از فرماندهان نديدم. با عجله وسايلم را جمع كردم و به طرف هواپيماي فرندشيب دويدم، ولي وقتي رسيدم، ديدم در هواپيما بسته است. سرگرد كامران صدايم زد و گفت: «با هواپيماي 130 - C رفتند. برو سوار شو!» وقتي سوار هواپيما شدم، ديدم تيمسار فلاحي كنار در روي صندلي نشسته است. پرسيدم: «تيمسار! مگر قرار نبود با فرندشيب برويم؟» نگاهم كرد و جواب داد: «نه، با اين مي‌رويم.» احتمالاً به خاطر مسائل امنيتي چنين تصميمي گرفته بودند.
 روي وسايلم و در جلوي هواپيما كنار كابين خلبان و روبه‌روي شهيد فلاحي و شهيد نامجو نشستم. وسط هواپيما مجروحين بودند و پشت سرشان تابوت‌هاي شهدا را چيده بودند. يك نفر هم داشت گلاب مي‌پاشيد. در انتهاي هواپيما را هم كمي باز گذاشته بودند كه هوا جريان يابد. نگاهي به ساعتم انداختم. يك ربع به هفت بعد از ظهر روز هفتم مهر بود.
اكثر سرنشينان هواپيما داشتند استراحت مي‌كردند. شهيد فكوري زيپ كاپشن خود را تا يقه بالا كشيد و سرش را به صندلي تكيه داد و از شدت خستگي با وجود سر و صداي زياد موتور هواپيما، بلافاصله خوابش برد. هوا تقريباً تاريك شده بود. نگاهي به اطراف انداختم و از دور چراغ‌هاي شهر را ديدم. فكر كردم رسيده‌ايم و شهيد فلاحي را صدا زدم. ايشان از پنجره نگاهي به اطراف انداخت و گفت: «نه، هنوز مانده است!» ديگر حرفي نزدم. بعد يك‌مرتبه چراغ‌هاي داخل هواپيما خاموش شدند و همه جا تاريك شد. كمي طول كشيد تا چشم‌هايم به تاريكي عادت كرد. شهيد فكوري از جا بلند شد و به طرف كابين خلبان رفت و با يك چراغ قوه برگشت. پايم را عقب كشيدم كه بتواند رد شود. بعد رفت وسط هواپيما. در آنجا دريچه‌اي بود كه دو در داشت. درها را باز كرد و نور چراغ قوه را داخل دريچه انداخت. در كنارش بودم و يك سري لوله مسي و چند شير فلكه را در آنجا ديدم.
   
***

شهيد فكوري داشت شير فلكه‌ها را دستكاري مي‌كرد كه يك‌مرتبه خلبان از كابين فرياد زد: «چراغ قوه! چراغ قوه!» يادم آمد خودم چراغ قوه دارم كه به خاطر استفاده در منطقه، به شيشه آن رنگ آبي زده بودم. آن را از ساكم درآوردم و به شهيد فلاحي دادم و چراغ قوه را از ايشان گرفتم و دادم كه به خلبان بدهند. عده‌اي هنوز خواب بودند و آنهايي هم كه بيدار بودند كاري از دستشان برنمي‌آمد و ساكت نشسته بودند. شهيد فكوري شيرها را دستكاري كرد و به خدمه فرمان مي‌داد. بعد يك‌مرتبه برگشت و به خدمه گفت: «چراغ‌ها را باز كنيد! عجله كنيد!» و همراه خدمه به وسط هواپيما رفت.
موتورهاي هواپيما صداهاي ناهنجاري داشتند. كف هواپيما دريچه ديگري هم بود كه شهيد فكوري و ساير خدمه در آن را باز كردند و يك‌سري طناب را كه داخل آن بود بيرون كشيدند. شهيد فكوري گفت: دريچه آن طرف را هم باز كنيد. دو سه دقيقه گذشت و صداي هواپيما كم و كمتر شد و در عرض يكي دو ثانيه صداي موتورهاي هواپيما ساكت شد و سكوت سنگيني همه جا را فراگرفت، آن‌قدر سنگين كه حتي صداي نفس‌هاي سرنشينان را هم مي‌شد شنيد. شهيد فكوري با عجله پشت سر شهيد فلاحي رفت و در گوش ايشان چيزي گفت. آن‌قدر آرام حرف زد كه نشنيدم چه گفت. صدا از كسي درنمي‌آمد. وقتي حرف‌هاي شهيد فكوري تمام شد، چهره شهيد فلاحي را ديدم و اين‌طور برداشت كردم كه هر كاري را كه صلاح مي‌دانيد، انجام بدهيد. صداي هواپيما كه قطع شد مطمئن شدم سقوط خواهيم كرد! با كسي حرفي نزدم و شهادتين گفتم. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه هواپيما به زمين خورد.
 وقتي به هوش آمدم ديدم كسي زير بغلم را گرفته است و فرياد مي‌زند: «برو! از آتش فاصله بگير.» برگشتم و ديدم كسي پشت سرم نيست. فقط شعله‌هاي آتش بود كه به آسمان زبانه مي‌كشيد و فريادهاي سوختم! سوختم! بود كه از ميان آتش، به گوشم مي‌رسيد. گيج بودم و دور خودم مي‌چرخيدم. كمي از آتش فاصله گرفته بودم، ولي اصلاً نمي‌فهميدم چه شده است. خودم هم سر در‌نمي‌آوردم چگونه جان به در برده بودم.
كمي از هواپيما فاصله گرفته بودم كه حس كردم از شدت سرما دندان‌هايم دارند به هم مي‌خورند. بعد ديدم در بيمارستان هستم و پرستارها دارند تكه‌هاي سوخته پيراهنم را از تنم جدا مي‌كنند. از سوزش بدنم، دهان، حلق و مجاري تنفسي كه تاول زده بودند بيهوش مي‌شدم و باز به هوش مي‌آمدم. يك بار به‌شدت به سرفه افتادم و چند تكه لخته سياه از دهانم بيرون پريد و راه تنفسم باز شد. روزنامه جمهوري اسلامي اسم مرا هم بين شهدا چاپ كرده بود، براي همين همه تصور كرده بودند شهيد شده‌ام، ولي بعد كه فهميدند در بيمارستان بستري هستم، به ملاقاتم آمدند.
   
***

يك وقتي در صدا و سيماي اصفهان كار مي‌كردم. يك روز به مرد معلولي برخوردم كه همسرش هم نابينا بود. از آنها برنامه‌اي را ضبط كردم و در تلويزيون اصفهان نشان دادم و از مردم براي آنها تقاضاي كمك كردم. اين كار باعث شد همه كمك كنند و زندگي آنها سر و سامان پيدا كرد. در فاصله‌اي كه به خاطر اين سانحه بستري بودم، همكاران گفتند خانمي چند روز پيش به مشهد رفته و از امام رضا(ع) شفا گرفته است. آن خانم براي همكارانم گفته بود: وقتي چشم‌هايم شفا گرفتند و خوب شدند، اولين فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه براي سلامتي تو دعا كنم كه زندگي ما را عوض كردي! وقتي خوب فكر كردم، ديدم نجاتم درست در همان ساعت و روزي رخ داده كه آن خانم دعا كرده است.
 از سرنشينان آن هواپيما حتي يك نفر هم نجات پيدا نكرد و فقط من زنده ماندم كه چيزي جز معجزه نبود.
    
***

اواخري كه در بيمارستان بودم، سرهنگي همراه همسر و فرزندانش به عيادتم آمد و گفت من مسئول يكي از گروه‌هايي هستم كه علت سقوط هواپيما را بررسي كرده است. زنده ماندن تو به معجزه شبيه است و براي همين به ديدارت آمده‌ايم. پرسيدم: «علت سقوط هواپيما چه بود؟» پاسخ داد: «هواپيماي 130 - C چهار موتور مستقل از هم دارد كه اگر هر كدام نقصي پيدا كنند، موتورهاي ديگر مي‌توانند كار كنند و هواپيما را به مقصد برسانند.
خودم زماني خلبان هواپيماي  130 - C بودم و بارها اتفاق افتاد يك يا دو موتور از كار افتاد و توانستم هواپيما را سالم به زمين بنشانم، اما در اين هواپيما هر چهار موتور همزمان از كار افتاده بود! شير بنزين و هواي چهار موتور بسته شده بود!» سؤال كردم: «يعني دستكاري شده بود؟» پاسخ داد: «چنين چيزي امكان ندارد. راستش خود ما هم هنوز علت را نمي‌دانيم!»
   
***

پيام امام كه به مناسبت اين واقعه صادر شد، تازه فهميدم كه شاهد واپسين لحظات حيات چه انسان‌هاي بزرگي بودم، كساني كه رهبر انقلاب در وصف آنان چنين سروده است: «با كمال تأثر و تأسف خبر دلخراش سانحه هوايي يك فروند هواپيماي نيروي هوايي كه حامل شهدا و مجروحين جنگ اخير بود و منجر به شهادت جمعي از خدمتگزاران به اسلام و ملت شهيدپرور ايران گرديد، كه در بين آنان تيمسار سرلشكر ولي‌الله فلاحي، تيمسار سرتيپ نامجو، تيمسار سرتيپ فكوري و آقاي كلاهدوز بودند واصل گرديد. اينان خدمتگزاران رشيد و متعهدي بودند كه در انقلاب و پس از پيروزي با سرافرازي و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شتافتند.
اميد است كه پس از پيروزي شرافت‌آفرين براي ملت و پس از زحمات طاقت‌فرسا در راه هدف و عقيده، روسفيد و سرافراز به پيشگاه مقدس ربوبي وارد و مورد رحمت خاصه واقع شوند. شك نيست كه همه بايد اين راه را برويم و به سوي حق و سرنوشت خويش بشتابيم؛ پس چه سعادتي بالاتر از آنكه در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف اين راه طي شود. و چه سعادتمند بودند اين شهيدان كه دين خود را به اسلام و ملت شريف ايران ادا نموده‌ و به جايگاه مجاهدين و شهداي اسلام شتافتند. اكنون بر ملت ايران و خصوص قواي مسلح است كه با شجاعت و قدرت و مجاهدت و افزودن پشتكار، ياد آنان را زنده و به جهاد، چون آنان ادامه دهند. و در جبهه و پشت جبهه پيروزي آفرينند و به پيش روند، و دل دشمنان كوردل را كه با شهادت هر يك از رزمندگان ما وعده شيطاني به خود مي‌دهند لرزنده‌تر كنند و به آنان بفهمانند كساني كه براي هدف و عقيده جهاد مي‌كنند و از ميهن عزيز خود دفاع مي‌نمايند، از شهادت اين عزيزان سستي و هراسي به خود راه نمي‌دهند.
 جوانان رزمنده و شجاع ارتش و سپاه و ساير قواي مسلح پيروان شهيد جاويدي هستند كه تاريخ مي‌گويد هر يك از جوانان و ياران او كه به شهادت مي‌رسيدند، رخسار مباركش افروخته‌تر و آثار شجاعت و تصميم در او بارزتر مي‌گرديد، و يادگار شجاعان صدر اسلام هستند كه پرچم از دست هر يك از فرماندهان مي‌افتاد ديگري پرچم را مي‌گرفت و به رزم در راه هدف ادامه مي‌داد. ما گرچه عزيزان ارزشمندي را از دست داديم، لكن هدف به قوت خود باقي و فرزندان اسلام با اراده آهنين و تصميم قاطع از اسلام و ميهن عزيز خود دفاع مي‌كنند، و هر چه بيشتر براي خود و ميهن خود افتخار مي‌آفرينند تا كوردلان و منافقان و پناهندگان در دامن غرب بدانند تا ملت ايران و قواي مسلح شجاع زنده است براي غرب و شرق و غرب‌زده و شرق‌زده در كشور بقيه‌الله اعظم جايي نيست.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها