کد خبر: 813926
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
افتخاري كه به تنهايي ختم شد
هميشه هر چيزي به زيبايي اولين تصور ما نيست. گاهي اوقات ما از يك اتفاق شيرين هزار و يك برداشت مثبت مي‌كنيم و...
هميشه هر چيزي به زيبايي اولين تصور ما نيست. گاهي اوقات ما از يك اتفاق شيرين هزار و يك برداشت مثبت مي‌كنيم و همين برداشت‌ها باعث مي‌شود مسير را اشتباه انتخاب كنيم، مثل زندگي رؤيا دختر همسايه مادربزرگم. از آن دخترهايي كه هميشه زبانزد عام و خاص بود. همه از دور و نزديك مي‌شناختندش و هر وقت مي‌خواستند يك نمونه موفق مثال بزنند رؤيا را نشان مي‌دادند.
            

برخلاف دخترهاي پرشر و شور فاميل سرش به كار خودش بود و زندگي‌اش را فارغ از هر قيد و بند و وابستگي به يك مرد پيش مي‌برد. پدرش را در كودكي از دست داده و يتيم بزرگ شده و همراه مادر و خواهر و برادرش از شهرستان به تهران عزيمت كرده بود. به محض رسيدن به تهران و آرام شدن اوضاع شروع به درس خواندن كرده و توانسته بود در عرض چند سال عقب‌ماندگي‌هايش را جبران كند. درست زماني كه او تمام هم و غم خود را روي درس خواندن گذاشته بود مادرش همه خواهر و برادرهايش را خانه بخت فرستاده بود.


روزهايي كه اين يكي خواهرش مشغول همسرداري و آن يكي خواهرش مشغول بچه‌داري بودند رؤيا درس خوانده و دانشگاه قبول شده بود. همزمان با دوران كارشناسي مشغول به‌كار شده و بلافاصله بعد از كارشناسي، ارشد خوانده بود و به قول خودش چشم برهم زده دوران دكترا رسيده بود و... او زندگي‌اش را طور ديگري انتخاب كرده بود.


تا يادمان مي‌آمد رؤيا دختر همسايه مادربزرگ درس مي‌خواند و كار مي‌كرد بدون آنكه به ازدواج فكر كند و ما هم به حالش غبطه مي‌خورديم و مي‌گفتيم خوش به حالش چقدر موفق است.
خودش مانده بود و حاج خانم مادرش در خانه. گاهي اوقات سال تا ماه خواهر و برادرهايش سراغشان را نمي‌گرفتند و رؤيا هم تمام دغدغه‌اش شده بود مادرش.


كار كرده و پول جمع كرده بود و حالا دختر متولد سال 50 وارد دوران بزرگسالي و بازنشستگي شده بود. اگرچه سنش بالا بود اما چون به قول خودش تجربه زندگي مشترك، همسر و مادر شدن را نداشت خوب مانده بود تا اينكه يك روز صبح تعطيل كه ميهمان خانه مادربزرگ بوديم همه با صداي شيون رؤيا بيدار شديم. حاج خانم مادرش در خواب سكته زده و به رحمت خدا رفته بود.


روزهاي اول مرگ حاج خانم همه داغ بودند. خانه‌شان هميشه شلوغ بود و نوه‌ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند. خواهرها و برادرها هم آمده بودند تا چهلم بمانند. پس رؤيا احساس تنهايي نمي‌كرد و جاي خالي حاج خانم خيلي به چشم نمي‌آمد. چهلم را كه گرفتند غروب جمعه همه ساك به‌دست راهي شدند. مي‌شد غم را به وضوح داخل چشم‌هاي رؤيا ديد. عمق تنهايي از سياهي چشمانش مشخص بود. ما كه در خانه مادربزرگم جمع بوديم نگذاشتيم رؤيا تنها بماند. گفتيم بيايد و چند روزي از خانه‌شان دور و ميهمان ما باشد. او هم پذيرفت.  چند شبي كه مهمان ما بود تازه فهميديم رؤيا چقدر تنهاست. حتي يك‌بار هم تلفن همراهش زنگ نخورد و كسي حالش را نپرسيد.



يك هفته بعد از چهلم حاج خانم وقتي از بهشت زهرا برگشتيم، بغضش تركيد و داخل ماشين آخرين مدلش جلوي چشمان ما اشك ريخت. مادرم تلاش كرد او را آرام كند اما اين بغض خالي نمي‌شد؛ بغضي كه انگار خيلي كهنه بود. در بين اشك‌هايش مدام خودش را سرزنش مي‌كرد و از تصميمات غلطش گلايه داشت. وقتي رسيديم خانه و آرام شد سر درد دلش باز شد و گفت: وقتي همه چيز خوب است، درس خوانده‌اي، كار خوب داري و به چشم يك مدير مي‌بينندت، انگار هيچ كم و كسري نداري. حتي برايت مهم نيست خواهرت ازدواج كرده و برادرت يك شريك زندگي دارد، حتي بچه هم دوست نداري. همه خواسته‌هايت را فداي پست و درآمد و موفقيت الكي مي‌كني. بعد هم كه كار از كار گذشت. سن بالا شدي و شادابي‌ات از دست رفت، ديگر خبري از خواستگار نيست و در جواب همه كساني كه مي‌پرسند چرا ازدواج نكردي بايد بهانه بياوري كه به خاطر مادرم، به خاطر اينكه حاج خانم تنها نباشد... كلي بهانه رديف مي‌كني، غافل از اينكه خود حاج خانم كاملاً علني مي‌گفت آرزوي من ازدواج كردن توست اما كو خواستگار؟ پس خودت را بايد توجيه كني. حالا فكر كن تنها بهانه‌ات براي ازدواج نكردن هم تنهايت گذاشته، رفته و تو مانده‌اي تنها. حالا اگر حساب بانكي‌ات 60 رقمي هم باشد، خانه‌ات چند صد متري باشد و در هر شهر ايران ويلا داشته باشي، اگر ماشينت هم باكلاس باشد باز هم تنهايي. حقيقت اين است كه چقدر خودت را سرگرم مسافرت و دورهمي و با دوستان رفتن كني؟ بازهم بايد بكوبي و بيايي داخل خانه‌اي كه هيچ كسي انتظارت را نمي‌كشد يا ساعت‌ها تنها پشت فرمان همان ماشيني كه برايش جان كنده‌اي بنيشيني و غصه بخوري.


رؤياي به ظاهر موفق داشت اعتراف مي‌كرد؛ اعتراف به همه آن چيزهايي كه از نظر من و دخترهاي اطراف من موفقيت بود و او داشت تأكيد مي‌كرد كه اين موفقيت به قيمت تنهايي و ضرر بزرگ امروز زندگي‌اش تمام شده است. رؤيايي كه همه ما تلاش مي‌كرديم مثل او درس بخوانيم، كار كنيم و زندگي‌مان را تأمين كنيم داشت با زبان خودش مي‌گفت كه چقدر اشتباه فكر كرده و ما نبايد از او الگو‌برداري كنيم.



دو ماه از مرگ حاج خانم گذشته بود و بنا به رسم و رسوم، رؤيا حتي آرايشگاه هم نرفته بود؛ رؤيايي كه هميشه در ذهن ما سر حال و ترگل ورگل بود موهايش تا نيمه سپيد شده بود، البته سپيد بود اما قبلاً به لطف رنگ مخفي مي‌شد و حالا دو ماه بود كه خبري از رنگ نبود. دو ماه بود كه حوصله دكتر پوست رفتن نداشت و خودش هم عيب مي‌دانست آرايش كند، چروك‌هاي زير چشمش تازه مشخص شده بود. صورتش افتاده و اعصابش به‌هم ريخته بود. بيش از همه تنهايي‌اي كه بايد خودش با خودش سپري مي‌كرد آزارش مي‌داد و ما همه متحير از اينكه درباره رؤيا چه فكر مي‌كرديم و حالا چه شده!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها