صداي بوق قطار كه شنيده شد مردمي كه توي سالن انتظار براي استقبال آمده بودند همه اطراف در خروجي مخصوص پايانه مسافران جمع شدند. چند دقيقه بعد مسافران از قطار پياده و وارد سالن انتظار شدند. من به اتفاق مادر و پدرم كه براي استقبال به ايستگاه آمده بوديم بيصبرانه در ميان جمعيت بهدنبال مسافر بوديم. مسافر كسي نبود جز برادر آقاي رحمتي همسايه قديمي ما كه چندين سال پيش همسايه ديوار به ديوار ما بودند.
آقاي رحمتي بهدليل مأموريت كاري به شهرستان ديگر منتقل شده بود و حالا برادر كوچك آقاي رحمتي به دليل انجام كار اداري به شهر ما آمده بود تا بعد از انجام كارش برگردد و چون در شهر ما آشنايي نداشت، آقاي رحمتي ما را به او معرفي كرده بود تا يك روزي كه در شهر ما است ميهمان ما باشد . البته ما برادر آقاي رحمتي را نديده بوديم اما آقاي رحمتي مشخصات و تلفن پدر را به برادرش داده بود تا به محض رسيدن، خبر آمدنش را اطلاع بدهد. تا پياده شدن همه مسافران خبري از او نشد و ما همچنان به دنبال ميهمان عزيزمان بوديم. مسافران تقريباً همه رفته بودند و ما همچنان منتظر مسافر بوديم. مدتي گذشت. تقريباً كسي ديگر به غير از كارگران و كارمندان راهآهن نبود. در ميان سالن انتظار فقط يك خانواده ايستاده بودند. تنهايي آنها ما را به سمتشان كشاند. آنها يك خانم و آقا بودند در كنار ساك و وسايلشان و مرد در حالي ديده ميشد كه گوشي تلفن به دست در حال شمارهگيري بود، انگار منتظر كسي بود.
پدر كه تلفن همراهش را در منزل جا گذاشته بود و ديگر يقين كرده بود برادر آقاي رحمتي است، جلو رفت و بدون مقدمه گفت : «سلام زحمت نكشيد من تلفنم را در منزل جا گذاشتم، ببخشيد اگر منتظر شديد. اخوي خوب هستند ؟چقدر دلمان براي آقاي رحمتي تنگ شده.» و بعد بدون مقدمه رو به مادر كردند و گفتند: «آقاي رحمتي هميشه همينطور بودند غيرمنتظره و غيرقابل پيشبيني.» بعد با خنده گفت: «حتماً برادرش هم به خودش رفته.» مرد در حالي كه لبخندي روي لب داشت و مثل اينكه بخواهد چيزي بگويد، تلفن را در جيبش گذاشت و خواست كه حرفي بزند. پدر گفت: «ميدانم، ميدانم چه ميخواهيد بگوييد ما اصلاً با آقاي رحمتي اهل تعارف نيستيم. شما هم كه برادر ايشان هستيد.» و بدون اينكه منتظر حرفي ديگر بشود مشغول روبوسي كردن با مرد شد. مادر هم به تقليد از پدر، خانم همراه مسافر را بوسيد و گفت: «خوش اومدين.» چند دقيقه اول ميان ما و ميهمانانمان به ديدهبوسي و قربانصدقه رفتن گذشت. سنت ديدهبوسي خيلي گرم و صميمي شد، بيش از حد معمول. اگر كسي ميديد فكر ميكرد ما قرنهاست همديگر را نديده ايم. دليلش هم ويژگي منحصر به فرد خانواده ما بود. ما در عين اينكه خيلي مهربان و صميمي و مهماننوازيم اما به شدت هم اهل تعارف و رودربايستي هستيم. البته اين را هم اضافه كنم كه رفتار مسافران هم دستكمي از ما نداشت و تعارفات ما در آنها هم بيتأثير نبود و به شكلي سعي در واكنش به تعارفات ما داشتند انگار كه در تعارف كردن رقابت و تقابل وجود دارد و هر دو رقيب سعي در پيروز شدن بر حريف دارند.
ديدهبوسي كه تمام شد پدر تعارف كرد كه به سمت خانه روانه شويم و بعد به نشانه احترام به سمت ساك مسافرتي آنها رفت تا در آوردن وسايل كمك كرده باشد. مادر هم كه انگار منتظر اين عمل بابا بود فوراً به سمت ساك دستي خانم رفت تا در حمل اثاثيه كمك كند. آنها از دادن ساك خودداري ميكردند. اما اصرار ما و انكار آنها باعث شد تا خيلي معطل شويم. مادر در حالي كه سعي داشت به زور هم كه شده ساك را از دست خانم بكشد رو به خانم كرد و گفت: «نه نميشه ساك سنگينه، بذار كمكتون كنم.» پدر هم به سمت ساك دستي مرد رفت و خواست تا ساك را از دست مرد خارج كند ولي مرد در حالي كه دسته ساك را از دست پدر ميكشيد، ميگفت: «خواهش ميكنم گوش كنيد مثل اينكه اشتباه ميكنيد شما...» پدر گفت: «اشتباهي در كار نيست شما اشتباه ميكنيد. فكر ميكنيد ما اهل تعارف هستيم. شما هم مثل آقاي رحمتي برايمان عزيز هستيد. اصلاً ما با آقاي رحمتي از اين حرفا نداشتيم. حالا ساك را بدهيد من و بيتعارف بياييد.»
مرد كه اينطور ديد، گفت: «من تعارف نميكنم فقط ميخواستم بگويم كه...» پدر گفت: اصلاً هيچي نميخواهد بگوييد، من كه گفتم شما با برادرتان برايم فرقي نداريد. اگر جاي شما برادرتان هم بود من همينطور بودم. ساك سنگينه بذاريد كمكتون كنم و بعد دوباره با زور سعي داشت تا ساك را از دست مسافر بكشد. مرد كه اصرار پدر را مشاهده كرد، محكم دسته ساك را كشيد و نگذاشت پدر ساك را از دستش دربياورد. پدر هم كه اينطور ديد گفت:«نخير انگار شما خيلي با ما رودربايستي داريد اما من كوتاه بيا نيستم.» بعد بلافاصله دسته ديگر ساك را گرفت و محكم كشيد تا ساك را از دست مرد دربياورد و همين كشمكش باعث شد ناگهان دهانه ساك باز شود و همه وسايل داخل ساك بيرون بريزد. مرد كه با اين اتفاق خيلي عصباني به نظر ميرسيد، با صداي بلند گفت: «بفرما آقاي محترم حالا خوب شد؟ خيالتون راحت شد؟ چرا به حرفم گوش نميدهيد. اصلاً من شما را نميشناسم. چرا مزاحم ميشويد. ببينيد چهكار كرديد.» بعد به مأمور انتظامات كه در كنار در ايستگاه ايستاده بود اشاره كرد تا پيش ما بيايد.
بابا در حالي كه سعي در جمعآوري وسايل ريخته شده داشت، گفت: «ببخشيد آقاي رحمتي من ميخواستم كمكتون كنم. ناراحت نشويد چيزي نشده الان همه را خودم جمع ميكنم.» وقتي مرد قضيه را به مأمور انتظامات توضيح داد، مأمور گفت: «شما آقاي مشتاقي نيستيد؟ حبيب مشتاقي!» پدر از اينكه مأمور اسمش را گفته بود با تعجب گفت:«بله خودم هستم شما از كجا اسم من را ميدانيد؟» مأمور در حالي كه دست پدر را گرفته و با خود ميبرد، گفت: «آقاي مشتاقي معلومه كجايي؟ الان نيم ساعتي هست كه دنبالت ميگرديم. تلفنت را هم كه جواب نميدهي. بعد به مردي كه داخل اتاقك اطلاعات راهآهن نشسته بود اشاره كرد و گفت: «بابا مهمون داريد».