سعي ميكند يك جوري حاليام كند كه ارشد خواندن به كارم نميآيد و بهتر است بروم دنبال يادگيري يك مهارت تازه؛ «ميتوني بري طراحي و فتوشاپ ياد بگيري، كار هم براش زياده.» از اولش ساكت ماندهام، سرفه كوتاهي ميكنم و ميگويم:«به درد من نميخوره، برا من بهتره كه رشته خودمو ادامه بدم، حالا هم كه خدا رو شكر روزانه قبول شدم و نگران شهريه هم نيستم.»
نگاهش سرد ميشود و بيتفاوت، آخرين چيزي كه در چنته دارد همين نگاه سرد و بيتفاوت است، تمام امكاناتش را قبلاً به كار گرفته، ناراحتي، خشم، استدلال و منطق و گفتوگو! آخرين سلاحش را به كار ميبرد و ميگويد:«يعني ميخواي مامان رو تنها بذاري بري؟» زبانم بند ميآيد. بيمعرفتي است كه هميشه تنهايي مامان را سد و مانع من ميكند و پاي احساسات را وسط ميكشد و عذاب وجدان را به جانم مياندازد.
حتماً از قيافهام معلوم است چقدر ناراحت و عصباني شدهام كه بلند ميشود تا اتاق را ترك كند. دستش را ميگيرم و ميگويم:«اگه من دخترشم تو هم دخترشي، اگه من مسئولم تو هم مسئولي، فكر كن من ازدواج كرده بودم، تكليف چي بود؟» با اخم نگاهم ميكند و ميگويد:«يعني من شوهر و بچهها رو ول كنم بيام بشينم كنار مامان كه تو ميخواي ارشد بخوني؟»
چه فهم عجيب و دوري از حرفم كردهاست. ميگويم: «شايد من تا آخر عمرم شرايط ازدواج نداشته باشم، بايد يه فكري كنم راحله، چرا نميفهميد شما؟ بايد درس بخونم، يه شغل مناسب پيدا كنم، يه درآمد به درد بخور كه گليمم رو از آب بيرون بكشم.» آخرهايش صدايم ميلرزد. لعنت به من اگر الان بزنم زير گريه... متنفرم از اينكه بخواهم با تشريح شرايطم، جلب ترحم كنم و راحله را خوب ميشناسم كه بلد نيست همدلي كند بهجاي ترحم و سرزنش. «تقصير خودته، چقدر گفتم پسرعموي مرتضي خيلي پسر خوبيه، پاتو زدي زمين كه اين به درد من نميخوره، حالا هم بسوز و بساز.»
دلم نميخواهد بحث ادامه پيدا كند، ناراحتي راحله، صداي مامان را در ميآورد كه «دختره يه ساعت اومد توي اين خونه، دوباره ناراحتش كردي.» ميگويم:«يه ترم ميرم و بعدش انتقالي ميگيرم.»
«انتقالي گرفتن مگه به اين راحتيهاس؟ خواهر مرتضي رو يادت نيست، هزار تا پارتي داشت نتونست انتقالي بگيره.»
آه بلند ميكشم و ميگويم: «الان من اگه منصرف بشم، مشكل حل ميشه؟ بشم منشي دكتر خوبه؟ برم كلاس فتوشاپ و كلي خرج كنم و بشم طراح دورهگرد خوبه؟»
صدايم بلند شده، مامان از آشپزخانه صدا ميزند:«ليلا پاشو بيا سالاد درست كن، بسه ديگه.»
راحله دلخور شده، « بهدركي» زير لب ميگويد و از اتاق خارج ميشود. نميفهمم به درك را به تنهايي مامان گفته يا به ارشد خواندنم، شايد ميخواست بگويد بهدرك كه تو درس ميخواني و من شوهر كردم...