کد خبر: 810448
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۸:۰۹
«جلال آل‌احمد در قامت روشنفكري ديگرگون» در گفت‌وشنود با جواد محبت
جواد محبت شاعر و اديب معاصر، از جمله دوستان«جلال» به شمار مي‌رودكه....
محمدرضا كائيني
جواد محبت شاعر و اديب نامدار معاصر، از جمله دوستان و علاقهمندان«جلال» به شمار ميرود. او در سفرهاي آلاحمد به زادگاه خويش، همراه و همسخن وي بوده و از خرمن فضل و انديشه وي خوشهها چيده است. گفتوشنودي كه پيش رو داريد، شامل برخي از خاطرات او از جلال آلاحمد است. اميد آنكه مقبول افتد.

شما از چه دورهاي و چگونه با مرحوم آلاحمد آشنا شديد و اين ارتباط چگونه دست داد؟

بسماللهالرحمنالرحيم. در نوجواني كتابهاي ايشان را زياد مطالعه ميكردم و با افكار ايشان آشنا بودم. در نوروز سال 1347 مرحوم آلاحمد همراه با مرحوم غلامحسين ساعدي يا همان «گوهر مرادِ» كتابهاي نوجوانيام به قصر شيرين آمدند.

چگونه به خواندن كتابهاي قصه علاقهمند شديد؟

در دوره كودكي و نوجوانيام برادرم هر هفته پنج تومان كتاب ميخريد كه در آن دوره پول زيادي بود. كتابهاي سلطان جنگل، زيباي مخوف و امثال اينها هم بين آنها بود. بعدها كتابهاي محمد مسعود را هم دم دستم ميگذاشتم، از جمله «گلهايي كه در جهنم ميرويند»، «تفريحات شب» و «اشرف مخلوقات». در كودكي به اين شكل با كتاب آشنا شدم. بعد هم كه به نوجواني رسيدم، خودم كتاب ميخريدم، نگه ميداشتم و هديه ميدادم. بعدها هم در روستايي معلم شدم و براي بچهها كتابهاي كانون پرورش فكري و انتشارات پروگرس را ميبردم كه مال شوروي بود و گاهي ترجمههاي بدي از آدمي به اسم گامايون داشت و گاهي هم ترجمههايش خوب بودند، ولي خيلي ارزان بودند و چاپهاي خيلي خوبي هم داشتند. ما هم معلم بوديم و با آن حقوق كم، اين كتابهاي ارزان برايمان نعمتي بودند. كتابها را ميخريديم و ميخوانديم و هر كدام را كه براي بچهها مناسب بودند به آنها ميداديم كه بخوانند.

از آمدن آلاحمد به قصر شيرين ميگفتيد...

بله، عيد بود و من از روستا به قصرشيرين آمده بودم. دكتر غلامحسين ساعدي، دكتراي روانشناسي داشت و برادرش علياكبر ساعدي جراح بود و در قصرشيرين دوره سپاهي بهداشت خود را ميگذراند و در بهداري قصر‌‌شيرين ـ كه اسمش قرنطينه بود ـ زندگي و همانجا هم بيماران را معاينه ميكرد. خيلي هم دكتر خوبي بود و به همين دليل، مردم بسيار دوستش داشتند. جراحيهايش هم غالباً موفق بود. وقتي دوره سپاهي بهداشت ايشان تمام شد، چند تن از بزرگان قصر شيرين به تهران و نزد پدر ايشان رفتند و خواهش كردند دكتر ساعدي به قصرشيرين برگردد و در آنجا مطب بزند و به معالجه بيماران بپردازد. خلاصه و با اصرار زياد، ايشان را به قصر شيرين برگرداندند. از آن به بعد هر چند روز يك بار به مطب ايشان ميرفتم و سر ميزدم. يك روز به من گفت نرو كه جلال آلاحمد ميآيد. واقعاً ذوقزده شدم. دو ساعتي منتظر ماندم تا بالاخره جلال آلاحمد و غلامحسين ساعدي آمدند. دكتر ساعدي مرا به آنها معرفي كرد.

به عنوان شاعر؟

تقريباً. آن روزها هم شعر سياسي ميگفتم هم اشعار احساسي، منتها شعرهاي سياسيام كمتر بودند. تا آن موقع اشعارم را نشنيده بودند، چون واقعيتش نشريات آن روز اشعارم را چاپ نميكردند، ولي اولين شبي كه محفلي بود، اشعارم را برايشان خواندم.

چه شد براي شنيدن شعرهاي شما تمايل به خرج دادند؟

آن روزها بيرون شهر قصر شيرين، گردشگاهها و ناهارخوريهاي خوبي بود. دكتر ساعدي از آنها دعوت كرد شبي به آنجا برويم. مرا هم دعوت كرد. صحبت كه گل انداخت دكتر گفت: محبت شعر هم ميگويد. جلال گفت: ميشنويم. يكي، دو تكه شعر از منظومه بلند «فصلي از يادها» را خواندم. اين منظومه بعدها به 13، 14 قسمت رسيد و تا بعد از انقلاب هم ادامه پيدا كرد. در سال 1360 چند تكه از آن در مجله آرش چاپ شد. در هر حال جلال شعرها را شنيد و خواست باز هم بخوانم. از شنيدن اشعارم حال عجيبي پيدا كرد و گفت: « همه را بنويس و به من بده تا بدهم برايت چاپ كنند و حقالتأليف هم برايت بگيرم.»

باز هم با آلاحمد ملاقات داشتيد؟

بله، آمپولزني كه در مطب دكتر ساعدي كار ميكرد، بيرون از قصر شيرين خانه باغ باصفايي داشت. روزي آلاحمد، دكتر غلامحسين ساعدي و دكتر ساعدي خودمان را دعوت كرد. لطف داشتند و مرا هم دعوت كردند. آن روز هوا باراني و ابري بود. جلال يك اجاق روستايي درست كرد كه واقعاً صفايي داشت. عصر هم نان و ماست روستايي خورديم. آلاحمد به داروهاي شيميايي اعتقاد نداشت و وقتي حس ميكرد حالش خوب نيست، به تجويز خودش داروي گياهي ميخورد. يادم هست در آن خانه باغ، آمپولزن دكتر ساعدي نيمروي چربي با روغن حيواني درست كرد و جلال وقتي خورد چشمش ناراحت شد، اما بهجاي قطرهاي كه دكتر پيشنهاد كرد، گفت چاي دم كنند و آن را صاف كرد و چشمهايش را با آن شست!

خيلي از حرفهها از جمله بنايي و نجاري هم بلد بود...

بله، اساساً انسان خودساختهاي بود و هر كاري از دستش برميآمد. در اسالم تكه زميني داشت و در آنجا خانه زيبايي ساخته بود كه همه وسايلش كار خودش بود. يادم هست يكجور صندليهايي درست كرده بود كه پيشدستي داشت، از همانهايي كه بعدها براي مدارس درست كردند. از آن ميز كوچك سر صندلي ميشد هم براي نوشتن و هم براي غذا خوردن استفاده كرد.

در اولين برخوردي كه با آلاحمد داشتيد، كدام ويژگياش برايتان از همه جالبتر بود؟

دقت نظرش. همين كه با هم صحبت كرديم، پرسيد: «زندان رفتي؟» خيلي جا خوردم، چون اصلاً اينجور چيزها را تجربه نكرده بودم. لبخند كه زدم، متوجه دندانهاي نامرتبم شد. پرسيد:«چرا دندانهايت اينقدر نامرتب هستند؟» جواب دادم: «يادگار بچگي و سقوط از پلههاست. از دست يك همكلاسي گندهتري كه دائماً فرمان ميداد فرار كردم و از پلهها افتادم و دندانم شكست. بعد هم كه ديگر بودجهاي نبود و بقيه دندانهايم هم ضايع شدند.» بسيار دقيق بود. لهجه كردي نداشتم و حرف زدنم كتابي بود و او كاملاً متوجه اين تفاوتها ميشد.

خاطره جالبي از آن روزها داريد؟

عدهاي از دوستان اهل مطالعه مثل ايرج جاسمي، آقاي تقي رشيدي احمدي - كه شاعر و آن روزها كارمند سازمان ريشهكني مالاريا بود- با ما دمخور بودند. جلال كه به قصر شيرين آمد، يك روز همراه او و غلامحسين ساعدي و اين دوستان به يكي از گرمابههاي بسيار قديمي قصر شيرين ـ كه شايد قدمت 80 ساله داشت ـ رفتيم. قصر شيرين يك مسجد بزرگ جامع در خيابان اصلي داشت. در كنار اين حمام، حمام كوچكي ساخته شده بود. حمام و مسجد را شيخ علي غروي از خيرين مشهور قصر شيرين ساخته بود. واقعاً قصر شيرين با همت اين مرد بزرگ بود كه صورت شهر به خود گرفت. يادم هست وقتي از اين حمام براي آلاحمد تعريف كردم، با شوق و ذوق گفت:«برويم تاريخ ببينيم!» يك حمام سنتي به شكل قديم بود و كف سنگفرش و خزينه داشت.

در آن سفر در مورد صمد بهرنگي هم از جلال سؤال كردم.

صمد بهرنگي را از كجا ميشناختيد؟

يكي، دو سال قبل از اين ديدار، چند سالي با هفتهنامه توفيق همكاري كرده بودم و در سالهاي آخر اسمم را كنار اسم آدمهاي بزرگي، مثل ابوالقاسم حالت، ابوتراب جلدي، عباس فرات، منوچهر احترامي و... ميزدند كه بسيار مايه مباهاتم بود. صمد بهرنگي هم براي توفيق مطلب مينوشت و در كنار آن كار سياسي هم ميكرد. ما كه براي توفيق مطلب ميفرستاديم خيال ميكرديم داريم كار سياسي ميكنيم، ولي از سال 1356 ديگر با توفيق همكاري نكردم و به سراغ كارهاي ديگري رفتم. مهندس محمدعلي گويا شاعر كرمانشاهي ساكن تهران يك بار از من پرسيد: چرا ديگر به توفيق مطلب نميدهي؟ خود ايشان هم اشعار فكاهي و هم اشعار جدي ميگفت. گفتم: بايد به كارهاي ديگرم برسم!

در هر حال صمد بهرنگي در ايام جواني كه در دانشسراي مقدماتي تحصيل ميكرد، براي روزنامه توفيق مطالبي ميفرستاد. يادم هست در چهل و چهارمين سال انتشار توفيق در شماره مخصوص نوروز يك كشتي كشيده و عكس همه را در آن گذاشته بودند. چند تخته پاره هم روي دريا بود كه عكس كادر غيررسمي توفيق روي آن نقش شده بود. عكس صمد هم روي يكي از آنها بود. با نام صمد از آنجا آشنا شدم و بعدها هم كه كتابهاي او را خواندم. گمانم ماهي سياه كوچولو يا اولدوز و كلاغهايش به خاطر نقاشيهاي فرشيد مثقالي جايزه ادبيات جهاني هم گرفت.

چه جور آدمي بود؟

يك معلم ساده با افكار تند چپي! هميشه برايم معما بود چطور آدمي تا آن حد ساده چنان افكار تندي داشت!

چگونه از فوتش باخبر شديد؟

در سال 1347 مجله خوشه به سردبيري احمد شاملو، مرا براي جلسه هفتگي شعرشان دعوت كردند. از كرمانشاه رفتم و ديدم منصور اوجي هم از شيراز آمده است. شاملو بالاي مجلس نشسته بود و اوجي در نزديكي او. من هم نزديك در نشستم. شنيدم اوجي از شاملو پرسيد: از صمد چه خبر؟ و شاملو گفت: در ارس غرق شد!

جلال چه جوابي درباره صمد به شما داد؟

گفت: من و غلامحسين چند بار با او حرف زديم و حس كرديم يكجوري است و به همين «يك جوري» بسنده كرد. نه گفت تندروست و نه گفت عقايد خاصي دارد. غلامحسين ساعدي هم كه ترك و همزبان صمد بود. چند بار به ديدنش رفته بودند. ساعدي ميگفت: با آن كلاه پوستي مخصوصش عاشق داس و چكش و ادبيات شوروي بود، اما هر دو قبول داشتند نظرهاي تربيتي و شيوههاي آموزش و پرورش و معلمي كردن او در بسياري از موارد قابل تأمل بودند.

نظر خود شما درباره صمد بهرنگي چيست؟

به نظر من او بيشتر از اينكه نويسنده باشد، معلم دلسوزي براي بچهها بود. آدم خوبي كه چون مربي درستي نداشت، به دردسر افتاد. آدمهايي كه خودرو بار ميآيند، در تربيتشان اشكال به وجود ميآيد. آلاحمد ميگفت: با او خيلي صحبت كرديم، ولي بنده خدا يك جورهايي بود! كاملاً معلوم بود دلش براي جوان خوبي كه به هرز رفته بود، ميسوخت. در فكر جلال نبودم كه بفهمم منظورش از «يك جوري» چه بود، ولي حس ميكردم به اين نتيجه رسيده بود كه طرز فكرش به درد اصلاح جامعه نميخورد.

وقتي آلاحمد پيشنهاد چاپ اشعارتان را داد، واكنش شما چه بود؟

واقعيتش را بخواهيد بهشدت شرمنده شدم. شش ماه هم اين حرف او را پشت گوش انداختم و در فاصلهاي كه ترديد داشتم شعرهايم را بدهم يا ندهم، او از دنيا رفت. بعدها آن كارها را در كتابي با عنوان تند «اين به جانآمدگان» جمعآوري و مطالب سياسي را تا حدودي بيپرده بيان كردم. بعد از فوت جلال قرار شد غلامحسين ساعدي به اميركبير بدهد كه چاپشان كند. در آنجا چند دفتر به اسم «الفبا» درميآورد كه افراد روشنفكر آن زمان و حتي برخي از افراد طيف مذهبي، از جمله آقاي حكيمي در آن مقاله مينوشتند. بعد از انقلاب هم كه حال روحياش عوض و به خارج رفت و همانجا هم فوت شد.

آيا بين تصوري كه از خواندن آثار جلال از او داشتيد با آنچه ديديد فرقي بود؟

ابداً. نوشتن و حرف زدنش هر دو دقيق بود و در هر دو كلمات را سنجيده انتخاب ميكرد. يك دفتر يادداشت هم داشت و هر جا كه نكته جالبي ميديد يا ميشنيد، فوراً يادداشت ميكرد. يك بار وسط حرفهايم گفتم: عجب آدم گوجي است! بلافاصله از من معني گوج را پرسيد و نوشت گوج يك كلمه كرمانشاهي است. ما به آدمهاي گيج و گول ميگوييم: گوج! يعني كسي كه هر چه هم برايش توضيح بدهيد، متوجه نميشود. متأسفانه يادداشتهاي جلال چاپ نشدند، در حالي كه بسيار ارزشمندند.

در آن ديدار او را يك فرد غيرسياسي ديديد؟

اصلاً. جلال آدم جامعهشناسي بود. آدم جامعهشناس چطور ممكن است گرايشهاي سياسي پيدا نكند؟ در جواني همراه برادرش با دوچرخه همه جاي ايران را گشتند. او جغرافيدان و با تاريخ آشنا بود. نثرش كوتاه و كوبنده و به دور از پرگويي و بينظير است. خيليها سعي كردند از او تقليد كنند، اما نشد. آدمي با درك و شعور جلال كه هميشه با مردم دمخور بود، چطور ميتوانست سياسي نباشد؟ بسيار ساده زندگي ميكرد. به سرعت با مردم ميجوشيد، تابع مظاهر تمدن مثل كراوات و قاشق و چنگال نبود و برخلاف ساعدي ديگران را خيلي خوب تحمل ميكرد. حرف مردم را ميشنيد و صبور بود و معمولاً كسي را نميرنجاند. بسيار با عاطفه و دلسوز بود.

شاگردان و دوستان جلال، در انقلاب سال 57 نقشي مهم داشتند. براي شما از آن روزهاي تاريخي، چه به يادگار مانده است؟

روزي كه شنيدم امام (ره) به ايران ميآيند، اولين غزل حماسه در دلم جوشيد:‏

ياران خوش است بانگ بلند خروشتان

پاينده باد پايه عزت به دوشتان

دشمن گداز نعره رها كرده در فضا

شور و شعور و همدلي سخت كوشتان.

‏سال 57 مستأجر خانه كوچكي بوديم در خيابان مسير نفت كرمانشاه و صاحب خانه فاميل ما بود. شبانه با ايشان عازم تهران شديم و صبح از مردم خيابان لالهزار سراغ امام را گرفتيم. صاحب مسافرخانهاي با صلاحديد ديگري ما را در جريان امر قرار داد – خيابان ايران مدرسه علوي – آن وقت راه افتاديم و در انتهاي صفي بسيار طولاني به انتظار ديدار مانديم و بعد از دو ساعت نوبت به ما رسيد كه براي اولين بار چشممان به جمال امام بيفتد كه براي ايشان فرياد بزنيم و ايشان براي ما دست مباركشان را بالا نگه دارند. البته سالها پيش از آن در خانه، حافظي قديمي داشتيم از چاپهاي بمبئي هند كه تصويري زيبا از ميانسالي امام در لابه لاي اوراق آن بود. در آخرين شماره مجله سخن كه مربوط به بهمن و اسفند 57 است غزلي از بنده چاپ شده كه دو بيت آن را برايتان ميخوانم:

با تو دوام خاطرههاي ستودني

بي تو هميشه عقده دل ناگشودني

آزادگي به قامت ياد تو برده است

با هر هرس جوانه ديگر فزودني.

ظاهراً در مورد جبهه و جنگ و ادبيات پايداري هم اشعار متعددي داريد؟

سالها پيش روزنامه كيهان يك صفحه ادبي داشت به نام (صداي بال انديشيدن). بسياري از شعرهاي من از جمله شعرهاي جنگم در آن صفحات آمده است. سال 79 زندهياد نصرالله مرداني كه در نشر شاهد كار ميكرد توصيه كرد شعرهاي شهادتت را جمع كن بفرست چاپ كنيم. حاصل كار كتابي شد به نام (از مرزهاي فرياد )كه در واقع فصلي از شعر جنگ به شمار ميآيد. سال بعد يعني سال 80 شعرهاي پايداريام را از دفترها و نوشتههاي پراكندهام فراهم آوردم و (رگبار كلمات) به نام دوم (قصر شيرين و ياد نيشابور) از چاپ درآمد. اين كتاب از مساعدت بنياد حفظ آثار دفاع مقدس برخوردار شد و چشم انتظار بودم در ردهبندي ارزشيابي جايي باز كند اما دوستان پژوهشگر ما در كتابهاي تحقيقي خود گويا سهواً كارهاي مرا از قلم انداخته بودند. ‏

سال 1360 مسابقههايي برقرار شد با همين نام و باني آن هم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود. كتاب كوچك جنگ وزارت ارشاد از معدود شاعراني كه شعرشان را برتر تشخيص داده بودند با چاپ يك اثر از آنها منتشر كرد و سال بعد كتاب مفصلتري چاپ كردند.

آن روز كارهاي من در گروه شاعران پرآوازه مطرح شد. اين دو كتاب هر چند تجديد چاپ نشدند ولي به عنوان سند همگامي ادبيات روز با وقايع مطرح موجودند. سال 76 نشريه فجر جوان در مقالهاي منصفانه و آگاهانه به قلم آقاي س. خراسانينژاد شاعران دهه اول انقلاب را در سه گروه معرفي كردند: پيشكسوتها، جوانها وجوانترها. در ميان 10 تن پيشكسوتي كه اشارهاي به كارهاي پيش از انقلاب آنها شده بود، نام من هم هست. البته شما اشتباه كوچك چاپي آن را ببخشيد. ‏

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار